(به ياد كسي كه ياد آوري خاطراتش هم هنوز شيرين ترين لحظات زندگي من است)
ادامه مطلب خیلی خوبه خیلی کلاس داره
من دارم از تمام خلاقیتم استفاده میکنم جونه خودم
بازم میگم این مریمه کرم داره ها اینا چرا به هم نمیرسن
به قول معروف شما نگران نباشین
فصل 62
هفتم اسفند ماه بود. دیر وقت بود . شام خوشمزه ای که درست کرده بود روی اجاق گاز هنوز انتظار میکشید اما شهاب نیامده بود و یلدا با خود فکر کرد حتی این شب را هم از من دریغ کرد.
با اینهمه در اتاقش مشغول جمع آوری لوازمش شد. صدای بسته شدن در را شنید و صدای پرت کردن کلید روی میز . در را باز کرد وبیرون آمد. شهاب خسته و ژولیده بود. سلام کردند و شهاب خود را روی کاناپه رها کرد.
یلدا پرسید چای میخوری؟
شهاب نگاهش کرد و گفت مرسی.
شام خوردی؟
نه. اما اشتها ندارم.
آخرایه داستانه خیلی هیجانی شده بقیش ادامه مطلبه حول نکنید![]()
ادامه داستان=ادامه مطلب
ادامه مطلب
فصل بعدی ادامه مطلبه
یلدا که گویی به ناگاه قلبش از جا کنده شده، سراسیمه به سویش دوید و فریاد زد:« شهاب، چی شده!؟ چته!؟شهاب تو رو خدا یه چیزی بگو، شهاب جونم تو رو خدا.....»
یلدا نمازش را به اتمام رساند و به سمت شهاب رفت،آهسته صدایش کرد،شها؟!چشم های شهاب باز شدند و او را نگریستند.نگاهی که سرشار از اعمتاد و حق شناسی بود.
یلدا پرسید: (( خوبی؟!))
شهاب لبخند کم رنگی زد و اشاره کرد که ،خوبم.
یلدا گفت : (( من اینجام ، اگه کاری داشتی و چیزی خواستی بگو!))
شهاب بدون کلامی خوابید.یلدا هم بعد از این که سیر نگاهش کرد چشم هایش را بست و خوابید.
يلدا خودش هم فكر مي كرد تغييراتي كرده است و نمي دانست چگونه توجيهش كند گويي يك غم شيرين در دل داشت كه گاه باعث شور و نشاطش مي شد و گاه افسرده اش مي ساخت....
دیگه جا نمیشه برو ادامه مطلب
دلهره ها را نیز می
شست و با خود می برد. به طوری كه یلدا آن چنان احساس آرامش می كرد كه دلش می
خواست ساعت ها به همان
حالت بنشیند و به چیز های خوب فكر كند. شور خاصی در وجودش ولوله می كرد كه دلیلش را
نمی دانست. بارها و
بارها اولین دیدار و اولین كلماتی را كه باید در ملاقات با شهاب رد و بدل می كرد، از تصور گذرانده
بود. با این همه باز
هم با به خاطر آوردن آن روز، همان طور كه زیر شیر آب ایستاده بود، سرش را خم كرد و لبخند زد
و گفت: «سلام!»،
با این كه حاج رضا به او متذكر شده بود كه شاید شهاب رفتار توهین آمیزی با او داشته باشد، امّا
او هم چنان تصور
خود را با لبخند مجسم می كرد به هفته ای كه گذشته بود فكر می كرد.
یك هفته بود كه یلدا حاج رضا را در جریان تصمیم خود قرار داده بود و او هم با شهاب قرار تلفنی
گذاشته بود و با
مخالفت شدید شهاب رو به رو شده بود، امّا در آخر توانست با میان كشیدن قضیه ی ارثیه و
بخشیدن یك سوم از
اموالش، او را راضی به این كار بكند. بنا براین قرار شد كه یلدا و شهاب برای اولین بار هم دیگر را
ببینند و صحبت
هایشان را بكنند.
هنوز شیر آب باز بود و یلدا در افكارش غوطه ور، و به ملاقات شب سه شنبه می اندیشید. دوباره
سرش را خم كرد و
گفت: « سلام! »
شب سه شنبه بود. یلدا ساعت ها در اتاقش با خود مشغول بود و هر ثانیه ای كه می گذشت
دل شوره اش بیشتر می شد.
دلش می خواست آن شب زیبایی او اساطیری شود، امّا هر چه ساعت مقرر نزدیك می شد،
احساس می كرد بدتر شده
است. اعتماد به نفسش را از دست داده بود. برای این كه خودش را تسكین بدهد مدام جلوی
آیینه عقب و جلو می رفت
و هر بار هم سعی می كرد لبخندی بزند و خود را بهتر ارزیابی كند، امّا نا خود آگاه از آن همه
یاْس، لب باز كرد و گفت:
« لعنتی! این لبخند احمقانه چیه؟ اصلاٌ لبخند نداشته باشم خیلی بهتره! خدایا چی كار كنم، اصلاٌ
آمادگیش رو ندارم. آخه
چرا من امشب این طوری شده ام؟ چرا چشمام این قدر پف آلود شده؟ »
صدای پروانه خانم از پشت در به او یادآوری كرد كه شهاب چند دقیقه است كه آمده و بهتر است
یلدا عجله كند!. دل
پیچه گرفته بود، حالت تهوع داشت. دهانش خشك و بد طعم شده بود، به آیینه نگاه كرد،
مستاْصل می نمود و رنگ پریده!
با دست های لرزان به سوی قوطی رژ گونه حمله برد و با حركتی سریع گونه هایش را رنگ كرد.
باز صدای در بلند شد
و پروانه خانم دهانش را به در چسبانده بود و سعی داشت فقط یلدا صدایش را بشنود، گفت: «
یلدا جان، زود باش!
آقا منتظرن، این پسره هم اومده، الآن میره ها! »
یلدا غر غر كنان جواب داد: « خب... خب اومدم دیگه. » و سریع خم شد و دست هایش را تا جایی
كه ممكن بود، درا ز
كرد تا از زیر تخت خوابش، دمپایی های رو فرشی اش را در بیاورد. عاقبت آن ها را یافت و با
نگرانی برای آخرین بار
سراغ آیینه رفت. روسری اش به رنگ صورتی صدفی بود كه با بلوز آستین بلند سفید و دامن
بلندی با گل های صورتی
و سفید هماهنگ شده بود.
یلدا رنگ صورتی را زیاد دوست نداشت، امّا نمی دانست چرا برای آن شب بالاخره تصمیم گرفته
بود آن لباس ها را بپوشد.
با این كه اصلاٌ از خودش راضی نبود، امّا بالاخره از آیینه دل كند و خود را به خدا سپرد.
پروانه خانم پشت در ایستاده و منتظر بود. گویی او هم مضطرب می نمود. با دیدن یلدا نفس
راحتی كشید و سر تا پایش
را ورانداز كرد و گفت: « ماشاالله، مثل ماه شدی! »
یلدا دلش گرم شد و برای این كه به خودش امید بیشتری بدهد، دوباره گفت:« راست میگی
پروانه خانم؟ به نظر خودم
كه خیلی بی ریخت و قیافه شده ام! »
پروانه خانم در حالی كه مجدداٌ او را موشكافانه تماشا می كرد، سری تكان داد و گفت: « وا؟!
دختر، زبانت را گاز
بگیر... به این خوشگلی! خیلی هم دلش بخواد! »
یلدا بالاخره راهی شد و با پاهایی كه بی اختیار می لرزید از پله ها پایین آمد. توی دلش پر از
تشویش و اضطراب و
كنجكاوی بود. روی پله ی چهارم نگاهش به چشم هایی كه مثل یك ببر زخمی به او خیره شده
بودند ثابت شد و نفسش
حبس شد. احساس كرد دیگر قوایی برای پایین آمدن ندارد. چنین حالتی را در خود بی سابقه
می دید. چند لحظه ثابت
ماند، مردد بود كه پایین بیاد و یا اصلاٌ باز گردد كه صدای گرم و ملایم حاج رضا تردید را از او گرفت
كه می گفت:«
دخترم، یلدا آمدی؟!» یلدا خودش را جمع و جور كرد و سلامی داد. حاج رضا از او دعوت كرد كه
روی صندلی كنار او
بنشیند. یلدا به نرمی از كنار شهاب رد شد و مقابلش روی صندلی نشست. روی صورتش قطرات
عرق درست مثل شبنم
صبحگاهی خود نمایی می كرد، احساس می كرد داغ شده است. پروانه خانم با سینی شربت
وارد شد و در سكوت مطلق
شربت ها را تعارف كرد و سریع رفت.
حاج رضا نیز مثل همیشه آرام و موقر بود، شربت را از روی میز برداشت و در حالی كه با قاشق
بلندی آن را هم میزد،
گفت:« همون طور كه خودتون می دونید، قرار امروز رو طبق صحبت هایی كه با هر دوی شما
داشتم، گذاشته ام.
برای این كه با هم آشنا بشین و اگه حرفی دارید با هم بزنید تا بعداٌ دچار مشكل نشوید! باز هم
یاد آوری می كنم، فقط
باید طبق همان قراری كه با شما گذاشته ام عمل كنید. »
حاج رضا كمی شربت نوشید و نفسی تازه كرد و ادامه داد: « در غیر این صورت...»، آه بلندی
كشید و پس از لحظه
ای به آرامی از جای برخاست و گفت:« من شما رو تنها می گذارم تا راحت تر صحبت كنید...»،
همان طور كه به سمت
در خروجی می رفت گفت:« امشب، آسمان خیلی صاف و دل نشینه، می خوام مهتاب رو تماشا
كنم. »
لحظاتی گذشته بود، امّا به سكوت، نگاه پایین یلدا روی گل های قالی ماسیده بود و تكان نمی
خورد و هنوز چهره ی
دقیقی از شهاب در ذهن نداشت، امّا سعی هم نمی كرد او را دوباره نگاه كند. نمی دانست چرا
بی دلیل خجالت می كشد!
شهاب راحت تر از یلدا نشان می داد. دست دراز كرد و شربت را برداشت، چرخی به قاشق داد و
بی معطلی آن را سر
كشید.
نگاه یلدا به لیوان نیمه كه روی میز نشسته بود، خیره شد. ناگهان احساس بدی در دلش پیدا
شد. رگه هایی از رنجشی
كه تنها خودش دلیل آن را می دانست، به وجود آمده بود. شاید به خاطر آن بود كه دلش می
خواست شهاب را مثل
خودش مضطرب و دستپاچه ببیند، امّا با دیدن رفتار معمولی و بی خیال شهاب با آن نگاه
غضبناك و حق به جانبش،
از خودش به خاطر آن همه هیجان و اضطراب و خیال بافی متنفر شد. به همان سرعت كه در
اعماق افكارش می دوید،
چهره اش هم منقبض شد و دلش گرفت. شهاب از جا برخاست و یلدا به خود آمد و نگاه سریعی
به قد و قامت شهاب انداخت.
قد تقریباٌ بلندی داشت با هیكلی تنومند و ورزیده. شلوار جین و پیراهن چهار خانه ی سفید و
قرمز اسپورتی به تن داشت.
معلوم بود این ملاقات برایش چندان اهمیتی نداشته كه ... بوی تلخ یك عطر مردانه در فضا
پیچیده بود كه علی رغم آن
محیط برای یلدا آرام بخش و دوست داشتنی می نمود.
شهاب مثل كسی كه بخواهد به ناگاه مچ بگیرد، چرخی زد و نگاهش را به یلدا دوخت و بعد از
لحظه ای بدون این كه
نگاهش را از او بگیرد، روی صندلی اش نشست! دل یلدا هوری ریخت! شهاب دست ها را در هم
قلاب كرد، هنوز یلدا
را نگاه می كرد و عاقبت لب باز كرد و گفت: « خب، شروع كن! »
لحن شهاب، سرد و خشن و عصبی بود. یلدا حسابی جا خورده بود. احساس می كرد حالش بدتر
از قبل شده است.
اعتماد به نفسش را از دست داده و دستپاچه شده بود. خودش را جمع و جور كرد و به سختی
گفت: « بله؟! »
شهاب عصبانی می نمود. گویی با موجودی دست و پا چلفتی و احمقی رو به رو است، با لحن
توهین آمیزش گفت: «
مثل این كه شما اصلاٌ نمی دونید برای چی این جا نشسته اید؟!»
یلدا داغ شده بود، دلش می خواست چیزی بگوید، امّا حس می كرد صدایش در نمی آید.
شهاب پوزخندی زد و گفت: « خب، گویا شما حرفی برای گفتن ندارید. » و بدون این كه منتظر
شنیدن جوابی از جانب
یلدا باشد، ادامه داد: « ببین، خانم محترم! حالا كه شما حرفی نداری، پس بهتره خوب خوب به
حرف های من گوش كنی!
من اگه الآن اینجام، فقط بنا به در خواست حاج رضا است و قراری كه با هم گذاشته ایم. یعنی
راحتت كنم، من برای
آینده ام برنامه ریزی كرده ام و برای خودم برنامه هایی دارم. درسته كه فعلاٌ به خاطر قول و
قراری كه با پدرم گذاشته
ـ ام، شش ماه را اون طوری كه اون می خواد باید زندگی كنم، امّا این دلیل نمیشه كه حقیقت رو
بهت نگم. من از همین
حالا دارم میگم كه هیچ چیز نمی تونه برنامه های من رو تغییر بده. من این پیشنهاد رو قبول كردم
به شرط این كه
مدتش همون شش ماه باشه و نه یك ثانیه بیشتر! »
شهاب چند ثانیه مكث كرد، لب هایش خشك شده بود. بعد با لحن هشدار دهنده ای كه گویی از
پشت پرده خبر دارد، گفت:
« خلاصه اگر با پدر من نشسته اید و قرار و مداری گذاشته اید، به هر امیدی!، باید بدونید كه به
هیچ عنوان نمی تونید
من رو از تصمیمی كه گرفته ام، منصرف كنید و من هیچ تعهدی نسبت به تو ندارم! »
شهاب بعد از این كه آخرین جمله اش را گفت، چنگی در موهای بلند و سیاهش زد و آن ها را
عقب كشید و به صندلی
تكیه داد. نگاهش هنوز روی نگاه مات زده ی یلدا بود.
یلدا متلاشی شده بود و از درون فرو می ریخت. هیچ گاه تا آن اندازه احساس حقارت نكرده بود.
دلش می خواست همه
چیز را روی سر یلدا خراب كند. حالا عصبانیت، خجالتش را كم رنگ كرده بود و نمی دانست چه
جوابی در برابر آن همه
توهین و تحقیر باید بدهد؟!
یلدا دنبال بی رحمانه ترین كلمات می گشت، چهره اش پریده رنگ بود و به سردی می گرایید. در
حالی كه از جایش بر
می خاست نگاهش را كه سعی داشت حقارت بار باشد، به شهاب دوخت و بعد از لحظه ای
گفت: « من هم فقط به در
خواست پدر شما این جا هستم! حرف دیگری هم با شما ندارم، چون بی لیاقت تر از اون چیزی
كه فكر می كردم هستید!
یلدا محكم و آرام قدم بر می داشت و در مقابل چشمان بهت زده ی شهاب او را ترك كرد و از پله
ها بالا رفت...
امّا هر كاری می كرد، نمی توانست بخوابد. همه ی آن چه گذشته بود، مدام توی ذهنش مرور می شد. صدای حاج رضا
و نگاهش او را رها نمی كرد. دلش پر از تشویش شده بود. دوست داشت زودتر صبح می شد و هر چه سریع تر همه
چیز را برای فرناز و نرگس تعریف میكرد، هر چند كه حاج رضا گفته بود بهتر است كسی چیزی نداند! حس می كرد
هرگز نخواهد خوابید. با این حال وقتی چشم باز كرد، آفتاب پهنای اتاقش را گرفته بود و پروانه خانم پشت در بود و در
حالی كه سعی می كرد یلدا صدایش را از پشت در بهتر بشنود، می گفت: « یلدا جان، دوستات تلفن زدند و گفتند كه ما
راه افتادیم ها! » یلدا مثل جرقه ای از جا پرید و روی تخت نشست. سرش به شدّت درد گرفت. اصلاٌ دلش نمی خواست
از جایش تكان بخورد. یك لحظه ذهنش از هر چیزی خالی شد، انگار هیچ چیزی توی فكرش نبود. خیره به گل های
ملحفه ی تخت سعی می كرد موقعیت خود را ارزیابی كند، با خود گفت: « آهان! امروز با فرنازینا قرار داشتیم! وای
چرا این قدر خسته ام؟... دیشب! حاج رضا... ناگهان دوباره مغزش ققله ی فكر و خیال شد و همه چیز را به خاطر آورد
و ناخودآگاه از جا برخاست. به یاد چیزی افتاده بود. گویی نیرویی او را هدایت می كرد كه نمی توانست در برابرش
مقاومت كند. در اتاقش را باز كرد. كسی داخل راهرو نبود. آهسته از پلّه ها پایین آمد. پایین پله ها پروانه خانم را صدا
زد تا مطمئن شود جلوی راهش سبز نمی شود و با یك خیز بلند خود را به اتاق حاج رضا رساند.
حاج رضا این موقع از روز معمولاٌ خانه نبود. دستگیره ی در اتاق در دست های یلدا چرخی خورد و در باز شد. او
داخل شد و به نرمی در را بست و به سمت كشوی میز تحریر شتافت. كاغذ های داخل آن را بیرون كشید و مشغول
جستجو شد. می دانست دنبال چیزی می گردد، امّا نمی دانست چرا؟! برای خودش هم جالب بود، به خودش گفت:«
فقط یك كنجكاویه، همین! چرا حالا این همه هیجان زده ام. من همیشه برای چیز های بی ارزش هم هیجان زده می شم.
و بالاخره آن را یافت. یك عكس بود. عكس پسر جوانی كه در آتلیه گرفته شده بود. عكس در دست های یلدا بالا آمد و
جلوی چشم های پف كرده اش قرار گرفت. تصویر شهاب بود. یلدا به عكس خیره مانده بود، گویی قصد كشف چیزی را
داشت كه صدای پروانه خانم را شنید كه داشت از مش حسین سراغش را می گرفت، ناگهان به خود آمد و عكس را در
لباسش پنهان كرد و سرسری كشوی حاج رضا را مرتب كرد و آن را بست.
حاج رضا آلبوم خانوادگی اش را معمولاٌ تنها تماشا می كرد و آن را در كمدی می گذاشت كه كلیدش همیشه پیش خودش
بود، امّا یلدا به یاد داشت یك بار حاج رضا تلفنی از او خواسته بود كه شماره تلفن دوستش را از كشوی میزش بردارد
و برایش بخواند، آن عكس را اتفاقی داخل كشوی میز دیده بود. آن روز حتی نگاه مجددی به آن نیانداخت، امّا حدس
می زد كه او پسر حاج رضا باشد.
یلدا به آرامی اتاق را ترك كرد. از پله ها بالا می رفت كه پروانه خانم را دید و دستپاچه گفت: « سلام، وای شما كجایید؟
پروانه خانم متعجب با لهجه ی شمالی اش گفت:« مادر جان، تو كجایی كه یك ساعته دارم صدات می زنم؟ چایی ات سرد
شد! »
ـ باشه، چشم پروانه خانم، الآن آماده می شم، می یام پایین!
یلدا با عجله به اتاقش رفت و عكس را از لباسش بیرون كشید. روی تخت نشست و دوباره به آن خیره شد. به نظرش
اصلاٌ زشت نبود. ابرو های مردانه تقریباٌ پهنی داشت با چشم های بادامی تقریباٌ درشت. چشم و ابرو مشكی بود، بینی
اش هم خوش فرم بود. لب های برجسته با فكی محكم و مردانه و صورتی پر جذبه، موهایش پرپشت به نظر می رسید،
تقریباٌ بلند بود و مشكی.
چند دقیقه گذشته بود، امّا یلدا هنوز عكس به دست روی تخت نشسته بود و در افكارش غرق بود. بالاخره ساعت 11
آماده بود. نرگس برای بار دوم تماس گرفته بود و به همین سبب مجبور شد آژانس بگیرد.
لیوان یك بار مصرف كه حالا خالی از شیرموز شده بود، در دست های یلدا مچاله می شد و سر و صدای گوش خراشی
تولید می كرد كه با ضربه ای از سوی فرناز به سكون رسید. آن سه نفر بر سر یك میز شیشه ای گرد متعلق به یك بوفه
ی آب میوه فروشی واقع در گوشه ی دنجی از پارك كوچك نزدیك دانشكده شان بود، نشسته بودند.
یلدا تمامی ماجرا را مفصل تر از آن چه كه بود، برای دوستانش تعریف كرد. هر كدام به نوعی در فكر بودند كه باز یلدا
صدای لیوان خالی را در آورد. فرناز این بار محكم تر از قبل روی دست یلدا كوبید و گفت: « اه... بسه یلدا، ولش كن
این بیچاره رو! سرمون درد گرفت. »
سپس رو به دوستانش گفت: « بچه ها حالا كه چیزی نشده، چرا این قدر تو فكرید؟!»
فرناز به یلدا نگاه كرد و با لحنی شوخ ادامه داد: « به نظره من كه بهتره باهاش ازدواج كنی! دیوونه جون، می دونی
چقدر ثروت گیرت میاد؟! » و خندید.
نرگس جدی تر بود، گفت: « ولی به نظر من یلدا جون، بهتره به حاج رضا بگی، نمی تونم قبول كنم. آخه بابا یك عمر
زندگیه! »
فرناز گفت: « وا! كجا یك عمر زندگیه؟! شش ماه كه چیزی نیست!»
نرگس جواب داد: « بابا شما هم یك چیزی می گین! مگه میشه فقط برای شش ماه زندگی، ازدواج كرد؟! فكر می كنم
حاج رضا عمداٌ این طور گفته كه یلدا قبول كنه و الاّ اگه یلدا ازدواج كنه، دیگه مگه بچه بازیه كه بعد از شش ماه
برگرده سر خونه ی اولش؟»
فرناز گفت: « آره، اینم یك حرفیه! اگر پسرش طلاقت نداد، چی؟»
یلدا گفت: « امّا حاج رضا دروغ نمیگه!!»
نرگس پرسید: « چه قدر بهش اعتماد داری؟! »
یلدا پرسید: « به كی؟ »
نرگس جواب داد: « به عمه ی من! خب حاج رضا رو میگم دیگه، دختر! »
یلدا گفت: « خیلی زیاد به حرف های حاج رضا مطمدنم. »
نرگس گفت: « یعنیهمه ی حرف هایی رو كه زده قبول داری؟ »
ـ آره خب، حاج رضا خیلی مطمئن حرف می زد كه منو خیلی دوست داره، دروغ هم نمیگه.
نرگس پرسید: « خب، پس دردت چیه؟ »
فرناز گفت: « آره، دیگه دردت چیه؟! »
ـ می ترسم. اصلاٌ نمی خواستم به این چیز ها فكر كنم!
نرگس گفت: « خب، این كه طبیعیه! هر كسی ممكنه اولش بترسه، امّا تو قضیه ات فرق میكند، باید بیشتر دقت كنی »
ـ راستش به حاج رضا كه فكر می كنم، نمی تونم درست تصمیم بگیرم. تو رو خدا بچه ها شما فكر كنید كه چی بگم ؟!
نرگس با قاطعیت گفت: « یعنی چی؟! این زندگی مال توست، یلدا! نه حاج رضا، نه پسرش و نه هر كس دیگه ای! تو
نباید تحت تاْثیر محبت های حاج رضا یا احساس دین، كاری بكنی كه اون ازت می خواد، شاید اصلاٌ به نفعت نباشه! »
فرناز گفت: « شاید هم به نفعش باشه. »
نرگس ادامه داد: « خب به نفع یا ضرر، این زندگی مال توست و بهتره خودت تصمیم بگیری. »
فرناز پرسید: « پس تكلیف سهیل چی میشه؟ بیچاره منتظره این ترم بیاد! »
یلدا در حالی كه زهر خندی می زد، پاسخ داد: « اصلاٌ به اون فكر نكرده ام! من كه قولی به اون نداده ام. »
فرناز با لبخند معنا داری گفت: « اووه! انگار حرف های حاج رضا كار خودش رو كرده؟! پس فاتحه ی سهیل خوانده است. »
یلدا درخواست كرد: « می شه فعلاٌ به سهیل فكر نكنید؟ فقط بگین به حاج رضا چی بگم؟»
فرناز پرسید: « آخه بابا اصلاٌ منظور حاج رضای عجیب و غریب تو چیه؟! »
ـ نمی دونم، یعنی اون طوری كه از حرفاش نتیجه گرفتم، فكر كنم كه می خواد به هر وسیله كه شده پسرش رو توی
ایران موندگار كنه. خب لابد می خواد از عروسش هم مطمئن باشه!
فرناز گفت: « این وسط تو رو هم می خواد طعمه ی آقا شهاب بكنه، اگر دندونش گیر كرد و بعد از شش ماه خواست
این جا بمونه و اگر نه بره دنبال كیف خودش، تو هم بری غاز بچرونی! نه؟! »
یلدا برای لحظه ای دوباره چهره اش منقبض شد، امّا به یاد حا رضا و حرف هایش، به یاد نگاه، لحن ملتمسانه و تمام
مهربانی هایش، افتاد و ته دلش محكم شد و گفت: « نه، اگر به ضرر من بود، حاج رضا هرگز این پیشنهاد رو نمی داد!
نرگس گفت: « راست میگی، بالاخره تو این چند سال حسن نیت حاج رضا نسبت به تو ثابت شده. اون مثل یك پدر
واقعی شاید هم بیشتر برای تو زحمت كشیده. »
سپس نرگس سكوت كرد و پس از چند ثانیه رو به یلدا كرد و افزود: « یلدا، حالا نظر خودت چیه؟!»
ـ نمی دونم، یك دلم میگه قبول كنم، امّا از طرفی خیلی می ترسم. راستش دیشب كه اصلاٌ حاج رضا رو امیدوار نكردم و
تا لحظه ی آخر هم جواب مثبتی ندادم، امّا...
فرناز حرف یلدا را ققع كرد و گفت: « البته بچه ها، حاج رضا هم بد نگفته ها! »
نرگس پرسید: « چی رو؟! »
ـ همین كه گفنه با هر كس دیگه ای هم بخوای ازدواج كنی، شرایط بهتر از این رو پیدا نمی كنی، مثلاٌ همین سهیل!
فرناز در همین حال رو به یلدا كرد و پرسید: « تو چه قدر ازش شناخت داری؟! »
ـ خب، همین قدر كه شما می شناسینش!
نرگس گفت: « در حد یك هم كلاسی، اون هم سه ساعت در هفته!»
فرناز پیشنهاد داد: « من كه میگم اگه تو قصدت ازدواجه، بهتره كه روی پیشنهاد حاج رضا بیشتر فكر كنی. »
نرگس در تایید حرف فرناز گفت: « راست میگه، اگر روی حرفاش دقیق بشیم، زیاد هم بد نگفته. در ثانی حداقلش اینه
كه برای آخر كار یك راه فراری هم گذاشته كه اگر ناراضی بودی، برگردی. تازه یك پشتوانه ی مالی خوب هم برات در
نظر گرفته. حاج رضا رو هم كه تو بهتر از ما می شناسی، فكر نمی كنم اهل دروغ و این حرفا باشه و قصد گول زدن تو
رو داشته باشه!»
ـ نه، حاج رضا رو كه ازش مطمئنم قصد گول زدن من رو نداره، امّا آخه من دوست داشتم اول عاشق بشم، بعد ازدواج كنم.
فرناز گفت: « بابا رها كن این حرفای مسخره رو! دیوونه به اون همه پول كه گیرت میاد فكر كنی، از صرافت عاشقی
می افتی! »
نرگس در حالی كه لبخند می زد گفت: « شاید هم عاشق شدی. »
فرناز پرسید: « چه طور تا حالا ندیدیش؟! یعنی عكسش رو هم ندیده ای و نمی دونی چه شكلیه؟! »
یلدا لبخندی زد و گفت: « عكسش رو دیده ام، توی كیفمه! »
فرناز و نرگس با چشم های گشاد شده یلدا را نگاه می كردند و بعد نگاه معنا داری بین شان رد و بدل شد.
یلدا كه متوجه بود، دستپاچه شد و با خنده گفت: « به خدا من بی تقصیرم، فراموش كردم نشونتون بدم. »
فرناز و نرگس بدون توجه به یلدا با خنده و شوخی، توی سر و كله ی یلدا كوبیدند و یلدا در حالی كه می خندید،
گفت: « بچه ها تو رو خدا...» و اشاره به اطراف كرد و ادامه داد: « تابلو میشیم! تو رو خدا...»
فرناز كه هنوز می خندید، گفت: « ما رو فیلم كردی؟!» و با حالتی حق به جانب رو به نرگس كرد و ادامه داد: « عكس
طرف رو گذاشته توی كیفش...» و بعد در حالی كه ادای یلدا را در می آورد، گفت: « به ما میگه، نمی دونم چی كار
كنم، چه جوابی بدم؟!»
نرگس با لبخند گفت: « همین رو بگو، ما رو بگو كه سه ساعته قیافه های محزون به خودمون گرفتیم و داریم فكر می كنیم! »
یلدا گفت: « نه، به خدا اشتباه می كنید. من خودمم تازه امروز این عكس را گیر آوردم. راستش خیلی كنجكاو شدم، ببینم چه شكلیه! »
فرناز گفت: « خب، حالا این تحفه ی حاج رضا رو نشونمون میدی یا نه؟! »
یلدا با لبخند دست برد و عكس را از كیفش بیرون كشید و دوباره به آن نگاه كرد. فرناز با حركت سریعی عكس را از
دست یلدا بیرون كشید و با خنده گفت: « حالا می فهمم كه چرا دو ولی؟! » سپس در حالی كه عكس را به نرگس می
داد، ادامه داد: « بابا این كه خیلی ماهه! »
یلدا با اعتراض گفت: « من دو دلم؟! »
نرگس عكس را نگاه كرد و گفت: « جای برادری، مرد جذابیه! توی عكس كه این طور به نظر میاد! »
برقی در نگاه پر از خنده ی نرگس درخشید و لبخند زیركانه اش را با نگاهی زیرك تر تلفیق كرد و از یلدا پرسید: «
از قیافه اش خوشت اومده؟»
یلدا در حالی كه سعی می كرد بی تفاوت نشان بدهد، چانه را بالا انداخت و گفت: « خب، عكسش كه بدك نیست!»
فرناز گفت: « بابا تو كه خیلی پر رویی! اگه من به جای تو بودم معطلش نمی كردم. »
نرگس گفت: « باز تو هول شدی؟ تو كه به همه میگی جذاب! »
ـ بابا خودت الآن گفتی!
ـ خوب گفته باشم، دلیلی نداره یلدا به خاطر یك عكس هول بشه، یعنی دیگه نباید فكر كنه؟!
سپس نرگس رو به یلدا كرد و گفت: « خودت بهتر می دونی. به نظر من بهتره تحت تاْثیر قیافه اش برای خودت رویا
پردازی نكنی، چون به این قیافه می یاد آدمی جدی باشه و شاید زندگی كردن باهاش خیلی دشوار باشه!»
یلدا خندید و گفت: « معلومه خوب من رو می شناسید. راستش رو بگم...؟» لبخند قشنگی زد و ادامه داد: راستش
دیشب مطمئن بودم كه جوابم منفیه، امّا امروز صبح بعد از دیدن این عكس، نمی دونم چرا دلم می خواد یك بار هم كه
شده خودش رو ببینم! شنیدم اعتماد به نفسش، غوغاست و از خود راضی و مغروره. نرگس : به قیافه اش میاد. فرناز:
تو هم كه عاشق این خصوصیاتی!
نرگس جواب داد : « پس با این اوصاف می خواهی جواب مثبت بدی! »
ـ تو نظرت چیه ؟
ـ نظر من مهم نیست.
یلدا اعتماد خاصی نسبت به نرگس داشت. دست او را گرفت و دوباره گفت: « برای من مهمه!! راستش رو بگو، اگه تو
جای من بودی، چی كار می كردی؟! »
نرگس توی چشم های یلدا چند ثانیه نگاه كرد و لبخند زد و گفت: « بهش فكر می كردم.»
یلدا دست نرگس را فشرد و لبخند زد و فرناز دستی به موهای رنگ شده اش كه تا نیمه ی روسری بیرون بود، برد و در حالی كه سعی می كرد آن ها را به همان حالت حفظ كند، خندید و گفت: « مباركه! »
ساعتی بعد، یلدا سرش را به شیشه ی اتومبیلی كه در حال رفتن به سوی خانه بود، تكیه داد و ماشین ها، آدم ها و
مغازه ها به سرعت از جلوی چشم های خسته اش می گذشتند. یلدا فكر می كرد، گاه رویا می بافت و گاهی توجهش به
چیزی یا كسی از بیرون جلب می شد. همیشه از نشستن در اتومبیل و گردش كردن لذت می برد و گاهی نگاهش با
نگاهی برخورد می كرد و برای مدت كوتاهی هم سفری برایش پیدا می شد! یلدا، خوشحال بود از این كه رازش را پیش
فرناز و نرگس فاش كرده است و بعد از مشورت با آن ها احساس رضایت خاصی داشت و دوست داشت دوباره حاج
رضا را ببیند و دوباره درباره ی موضوع شب گذشته صحبت كنند. از این كه تغییراتی در زندگیش در شرف وقوع بود،
احساس هیجان و دلشوره داشت و از این كه حاج رضا او را برای پسرش خواستگاری كرده است، احساسات متفاوت و
عجیبی را تجربه می كرد. احساس می كرد كه دیگر واقعاٌ خانمی شده است و باید به ازدواج فكر كند.
از صبح تا آن لحظه خیلی به شهاب فكر كرده بود، به این كه واقعاٌ چه شكلی است؟ آیا شبیه عكسشه؟، یا این كه چه
برخوردی خواهد داشت.
می دانست او آدم جدی است. از آدم های جدی خوشش می آمد، برای آن ها احترام و ارزش خاصی قایل بود، امّا از
بعضی از تصوراتش هم نگران می شد. مثلاٌ این كه اگر حاج رضا این موضوع رت با شهاب در میان بگذارد و او به
هیچ قیمت راضی به دیدن یلدا هم نشود، چه؟ و یا اگر او را ببیند و نپسندد!! به نظر یلدا غیر قابل تحمل بود، اگر پسری
او را می دید و نمی پسندید!، شاید به نحوی بد عادت شده بود. زیرا تا آن لحظه از زندگیش همیشه مورد توجه قرار
گرفته بود. شاید زیبایی اش اساطیری نبود، امّا صورت دوست داشتنی اش با زیبایی های نادرش كه همیشه توجه همه
را جلب می كرد، او را دلپذیر می ساخت. برای همین برایش بسیار سخت بود اگر كسی از چهره اش ایرادی می گرفت.
یلدا چهره ی مهربانی داشت، صورتی تقریباٌ كوچك با پوستی لطیف و سفید، لب های برجسته، بینی خوش فرم و چشمان
سیاهی با نگاه نافذ، نگاهی كه به زحمت می توانستی از آن بی تفاوت بگذری، قد و قامت متوسط و اندام ظریفش
همیشه باعث می شد كه از سن واقعی اش خیلی كوچك تر به نظر برسد و او از این موضوع خوشحال بود.
همیشه در اطرافش مرد هایی بودند كه دورا دور هوایش را داشتند!، چه وقتی كه دبیرستان می رفت و چه حالا كه
دانشجو بود!
یلدا همیشه می گفت: « در مسائل عشقی شانس چندانی ندارم، عاشق هر كی میشم، عوضی از آب در میاد. » امّا هنوز
گرفتار عشق واقعی نشده بود. هر چند كه مدام با خود عهد می بست كه هرگز عاشق نشود، امّا در دلش به عهدی كه
می بست، اعتقادی نداشت. همیشه بین خودش و جنس مخالف حریم خاصی قائل بود. حریمی كه از كودكی با اعتقادات
دینی اش عجین شده بود و حتی بعضی از دوستانش یا دختر و پسر های هم دوره اش در دانشگاه هم نمی توانستند
تغییری در اعتقادات و تفكراتش به وجود بیاورند.
یلدا با زندگی كردن پیش مردی مثل حاج رضا، به اعتقاداتش پایه و اساس محكم تری هم داد و دیگر فكر عاشق شدن را
از سرش بیرون كرد. ولی گاهی زندگی كردن بدون عشق برایش طاقت فرسا می نمود و گاه او را غمگین می كرد،
مخصوصاٌ وقتی سر كلاس مثنوی از استاد مورد علاقه اش می شنید كه، عشق موتور طبیعت است و بی عشق نمی
توان زندگی كرد و خوشحال بود! امّا حالا كه عاشق نبود! و پر از احساس بود، مهربان و خوشرو!! پس سعی می كرد
جای خالی عشق را با درس و دانشگاه و اساتید و رشته ی مورد علاقه اش و همین طور دوستان بسیار خوبش، پر كند.
امّا حاج رضا همیشه می گفت: « عشق، خودش خواهد آمد. نمی توان از آن فرار كرد. عشق خودش آهسته آهسته می
آید و در گوشه ای از قلب مهربانت آرام و بی صدا می نشیند و تو متوجه اش نخواهی بود و بعد ذره ذره قلبت را پر می
كند و كم كم مثل ساقه ی مهر گیاه در تمام جانت می پیچد و ریشه می دواند، به طوری كه بی آن نمی توانی تنفس كنی.
یلدا همیشه وقتی كه نماز می خواند و با خدایش خلوت می كرد، از او می خواست او را عاشق كسی بكند كه لیاقتش را
داشته باشد. گردنش خسته شده بود، سرش را از روی شیشه بلند كرد، نگاهی به بیرون انداخت، آسمان گرفته بود...
هوای ابری دل شوره اش را بیشتر می كرد، امّا دوست داشت باران ببارد. هوای ابری را زیاد دوست نداشت پس سعی
كرد به آسمان فكر نكند. برای همین باز خیره به خیابان چشم دوخت. باد دل چسب و خنكی به صورتش می خورد. چراغ
قرمز بود و اتومبیل ها بی صبرانه منتطر. یلدا مسافران كنار خیابان را تماشا می كرد... دختر زیبایی با ظاهر آراسته و
لباس های مد روز توجه او را به خود جلب كرد. خیلی دوست داشت آدم ها را تماشا كند. لباس پوشیدن، آرایش كردن و
حركات آدم ها برایش جالب بود. دختر زیبا متوجه نگاه یلدا شد، یلدا نا خود آگاه لبخند زد، دختر هم !
یلدا هم هر وقت احساس می كرد آن روز خیلی زیبا شده است، دیگران به او لبخند می زدند و چه احساس خوبی پیدا می
كرد. چراغ سبز شد، دختر زیبا دور شد. یلدا باز هم به یاد نرگس و فرناز افتاد. روز خوبی را با آن ها گذرانده بود.
همیشه بودن با آن ها برایش لذت بخش بود. از روزی كه برای اولین بار به دانشگاه رفت با آن ها آشنا شد. یك آشنایی
ساده كه به دوستی عمیقی تبدیل شد. آن ها همدیگر را خوب می شناختند و خوب می فهمیدند. گروه جالبی را تشكیل
داده بودند، غم ها و شادی ها را خوب با هم تقسیم می كردند. یلدا غم از دست دادن پدر را بین آن ها تقسیم كرد تا
توانست دوباره زندگی كردن را پیدا كند. حرف های آرام بخش نرگس با آن ظاهر محجوب و همیشه آرام به یلدا آرامش
خاصی می داد و سرخوشی های بی غل و غش فرناز، بهانه های كوچك و ساده زندگی كردن را به یلدا یادآوری می كرد
در همین حین راننده پرسید: « خانم، همین جا پیاده میشین؟ »
یلدا به خود آمد، هول شد و در حالی كه سعی می كرد بیرون را حسابی ورانداز كند، گفت: « بله، فكر می كنم! »
باید كمی پیاده روی می كرد تا به منزل برسد و یلدا آهسته قدم بر می داشت تا شاید باران بیاد. او عاشق قدم زدن زیر
باران بود. باز توی فكر رفت. دوست داشت حاج رضا را خوشحال كند. دوباره با خودش گفت: « من كه ضرر نمی كنم!»
و بعد خواست كه عاقلانه تر فكر كند. به خودش و آینده اش منطقی تر بیاندیشد، ادامه داد: « اگر خدای نكرده حاج رضا
هم از دنیا برود، من كه كسی رو ندارم! اون وقت دختر های حاج رضا سر می رسند و اول از همه منو بیرون می كنند!
تازه خرج تحصیلم رو كه تا الآن حاج رضا پرداخته، اگر ازم نگیرن، شانس آورده ام. منطقی اش هم همینه. باید آینده ی
خودم رو تضمین كنم. بعد از شش ماه اون وقت همه چیز به نفع من میشه!»
یلدا تازه از تصمیمش خشنود شده بود كه صدای گاز مهیب یك موتور سوار او را به خود آورد. با نگاه سرزنش بارش
به او خیره شد. موتوری دور زد و دوباره به یلدا نزدیك شد و لبخندی به یلدا زد و گاز داد. خیابان خلوت بود، یلدا
سرعتش را زیاد كرد. به خانه رسید و كلید را در قفل چرخاند. موتوری هنوز سر كوچه بود. باران هم نمی آمد.
پروانه خانم و مش حسین در آشپز خانه حسابی مشغول بودند. پروانه خانم كمی عصبی به نظر می رسید. كار می كرد و
غر می زد. مش حسین هم صبورانه دستورات او را اجرا می كرد و به غر زدن هایش گوش سپرده بود، فقط گاهی به
عنوان تاْیید سر تكان می داد شاید تسكینی برای درد پروانه خانم باشد. با آمدن یلدا به آشپزخانه، پروانه خانم از حرف
افتاد، امّا چهره اش نشانگر درونش بود.
یلدا با لبخند پرسید: «پروانه خانم، چیزی شده؟! »
پروانه خانم كه بی صبرانه منتظر همین سؤال بود، لبخند زوركی زد و گفت: « نه دخترم، چی می خواستی بشه؟
كلفت جماعت كه شانس نداره! از صبح تا شب این جا زحمت می كشم، این همه از جون و دلمون مایه می گذاریم،
امّا هیچی! حاج رضا، ما رو لایق ندونستند كه بگن می خوان پسرشون رو داماد كنند! »
یلدا كه گیج به نظر می رسید با حیرت فراوان گفت: « شما از چی صحبت می كنین؟! »
ـ من اگه ندونم توی این خونه چی می گذره كه برای مردن خوبم!
ـ از چی خبر دارین؟ معلومه این جا چه خبره؟
ـ یلدا جون، مگه قرار نیست تو عروس بشی؟! حالا خودت رو زدی به اون راه؟!
یلدا كه چشم هایش از حیرت گشاد شده بودند، خندید و گفت: « راستی، شما چه طوری فهمیدید؟! حاج رضا به من گفت
كه به كسی فعلاٌ حرفی نزنم! در ثانی هنوز كه چیزی مشخص نیست، عروسی كدومه؟! »
مش حسین كه با متانت حرف ها را گوش می كرد با لحن آرامی گفت: « یلدا جان، ایشون كلانترند و از همه چیز همیشه
خبر دارن! » (سپس خندید) یلدا هم خندید. پروانه خانم هنوز شاكی بود و گله گذاری می كرد.
یلدا آرام و با متانت در حالی كه لبخندی مهربان بر لب داشت گفت: « پروانه خانم، خودتون بهتر می دونید كه شما و
مش حسین تنها افراد مورد اعتماد حاج رضا هستید و اگر حاج رضا چیزی نگفته، برای اینه كه هنوز چیزی نشده و
چون معلوم نیست چی میشه، حاج رضا هم خواسته كه فعلاًٌ حرفی نزنیم! تازه شما از كجا فهمیدید؟ باید راستش را
بگویید! » ـ امروز حاج رضا تلفنی داشت با پسرش حرف می زد! سه ساعت گوشی توی دستش بود، كلی داد و هوار
راه انداخت! معلوم بود كه پسره قبول نمی كنه! حاج رضا خیلی حرف زد. میون حرفاش فهمیدم كه نظرش به توست.
تو هم كه خودت می دونستی! حالا جواب دادی یا نه؟!
ـ نه! خب، دیگه چی می گفتند؟!
ـ هیچی دخترم، حاج رضا حرص می خورد، بعد هم یك جاهایی خیلی یواش حرف می زد، نتونستم درست بفهمم چی
میگه! تو چی گفتی؟ جوابت چیه؟ می خوای پسره رو ببینی؟!
ـ هنوز نمی دونم، دارم فكر می كنم.
ـ پسر بدی نیست! باباش رو اذیت می كنه، امّا خداییش با ما مهربونه. هر وقت میرم خونه اش رو تمیز می كنم،
كلی به من احترام می گذاره و احوال مش حسین رو می پرسه، امّا خب دیگه زیاد خنده رو نیست، مثل تو. راستش،
چی بگم دختر؟، آخه مگه حالا وقت شوهر كردن توست؟ می خوای ما رو تنها بگذاری؟
كلمات آخر پروانه خانم با هق هق گریه آمیخته شدند. عاقبت بغض پروانه خانم تركید و اشك هایش روان شد و یلدا را
در آغوش گرفت. یلدا هم گریه می كرد. هنوز باور نداشت اتفاق خاصی رخ داده است، امّا گویی چیز هایی در حال وقوع
بود و نباید غافل می ماند. مش حسین هم عاقبت دلیل بی قراری های پروانه خانم را فهمید. سری تكان داد و حالتی غم
زده به خود گرفت.............
خواستگار هم داری! چندین بار دیدمش. دو بار هم با خودم صحبت كرده. »
یلدا خجالت زده با لحنی دستپاچه پرسید: « شما از كی صحبت می كنید؟»
ـ همون پسره قد بلنده، موهاش بوره... هم كلاست!
ـ سهیل؟!
ـ اسمش درست به خاطرم نیست. عزیزم، فكر كن این آقا یا هر كس دیگری به خواستگاریت اومد، می خوام بدونم
چه طوری اونو می شناسی؟! چقدر وقت برای شناختن این آدم نیاز داری؟! مطمئن باش تو هر چقدر وقت بخوای،
من دو برابر به تو فرصت می دم تا شهاب رو بشناسی. من شرایطی رو برای تو به وجود می یارم كه با شناخت كامل از
اون، به من جواب بدی...
یلدا تاب نیاورد. احساس می كرد حاج رضا برای خودش می برد و می دوزد و خیلی تند پیش می رود. برای همین میان
كلام حاج رضا دوید و گفت: « حاج رضا، آخه! آخه چه طوری؟! مگه امكان داره؟! مگه به همین سادگی هاست؟ »
یلدا تازه به خروش آمده بود كه با آمدن پروانه خانم از تب و تاب افتاد و صدایش را پایین آورد و بعد به طور
نا محسوسی حرفش را قطع كرد.
پروانه خانم با یك ظرف میوه وارد حیاط شد و گفت: « دیدم حسابی خلوت كردید، گفتم یك چیزی هم بخورید...»
ـ شما همیشه به فكر ما هستید، دستتون درد نكند، پروانه خانم.
پروانه خانم ظرف میوه و پیش دستی هارا روی میز گذاشت، استكان های چای را برداشت و گفت:« بازم چای میل
میل دارید؟» ( حاج رضا با سر و دست علامت منفی داد ... )
حاج رضا سر را پیش آورد و در ادامه ی حرف های یلدا گفت: « یلدا جان، خیلی عجولی. تو اگر اجازه بدی، من به
تمام سؤالاتت جواب می دم. به خدا ضرری متوجه تو نیست. فقط بذار من همه ی حرفام رو تموم كنم. »
یلدا در عمق نگاه حاج رضا آخرین بارقه ی امید را می دید و دلش نمی خواست آن را برای همیشه از بین ببرد.
برای همین با این كه در دل به حال از تاْسف می خورد، سری تكان داد و لب ها را روی هم فشرد و گفت: « باشه ،
حاج رضا! شما همه چیز رو بگین، هر چی كه لازمه بدونم، امّا من از حالا بگم هیچ قولی به شما نمی دم، فقط روی
حرف های شما فكر می كنم و بعداٌ نظرم رو می گم. »
حاج رضا دست در ظرف میوه برد، ( خوشه ی انگوری برداشت و جلوی یلدا گرفت. یلدا حبه ای كند و به دهان برد. چه
شیرینی لذت بخشی طعم تلخ دهانش را گرفت!)
حاج رضا هم آرام تر می نمود، به صندلی تكیه داده و آرام آرام حبه های انگور را به دهان برد. هر دو به هم نگاه
می كردند، امّا هر كدام در عوالم خود بودند. حاج رضا به این می اندیشید كه چگونه همه ی نقشه اش را برای یلدا
باز گوید تا عاقبت نتیجه همان شود كه او می خواهد. یلدا نیز به آن چه شنیده بود، می اندیشید، به حاج رضا و پسرش،
به خواسته ی غیر ممكنش! حاج رضا دست های پیر و لاغرش را روی صورت كشید و گفت: « دخترم، به من اعتماد
كن. راستش من هنوز با پسرم راجع به این موضوع هیچ صحبتی نكرده ام، امّا اول دوست داشتم نظر تو رو بدونم.
البته به قول خودت، شهاب هم حتماٌ با این پیشنهاد مخالفت می كنه، امّا شرایط من طوری است كه به سود هر دوی
شماست و مطمئنم اگر شهاب شرایط بعدی رو بشنوه صد در صد قبول می كنه.
عزیزم، قضیه اینه. من می خوام شما دو نفر با هم ازدواج كنید و فقط به مدت شش ماه با هم زندگی كنید. ابتدا طی یك
مراسم ساده پیش یكی از دوستانم در منزل او عقد می شوید و بعد از عقد تو به خانه ی شهاب می روی و تنها برای
شش ماه آن جا زندگی می كنی. در این مدت شما رابطه ی زناشویی نباید داشته باشید، به هیچ عنوان رابطه ی شما
نباید از رابطه ی یك خواهر و برادر فراتر برود. اگر طی این مدت روابط شما در این حد باقی ماند، دقیقاٌ پایان ماه ششم
من طلاق نامه و شناسنامه ات را بدون نامی از شهاب در اختیارت می گذارم، بدون آثار ازدواج و یك سوم از آن چه كه
دارم را به نام تو و یك سوم را هم به نام شهاب خواهم كرد. یعنی تو بعد از شش ماه، مالك واقعی یك سوم از هر چیزی
كه دارم، خواهی شد و خدا بخواد هیچ چیزی را هم از دست نداده ای، فقط شش ماه منزلت عوض می شود! به
دانشگاهت می روی، درس می خونی و هر كاری كه الآن انجام می دی، آن موقع هم انجام خواهی داد. یادت باشه برای
خودت بهتر است كه هیچ كس از این موضوع مطلع نشود، فقط باز هم تاْكید می كنم اگر به هر نحوی رابطه ی شما از
حد یك خواهر و برادر خارج شود و یا حتی اگر بچه دار شوید، دیگر همه چیز به هم می ریزد و شما مجبور خواهید شد
كه با هم زندگی كنید و من دیگر چیزی از اموالم را به نام شما نخواهم كرد. این اصل مهمی است كه نباید فراموش كنید،
امّا در مدتی كه تو پیش شهاب هستی، به ظاهر تمام مخارج تو به عهده ی شهاب است. یعنی در واقع این چیزی است
كه به شهاب خواهم گفت! امّا برای تو حسابی باز می كنم و به حساب ماهانه مبلغی واریز می كنم تا به هر چیزی كه
نیاز داری، به راحتی برسی. در این مدت نمی خوام هیچ كدام از شما دو نفر با من ارتباط برقرار كنید، مگر در موارد
خاص! این همه ی آن چیزی بود كه تو باید می دانستی! »
حاج رضا بعد از گفتن جمله ی آخر نفس راحتی كشید و دوباره به صندلی تكیه داد. یلدا كه واقعاٌ گیج به نظر می رسید
با تعجب به حاج رضا نگاه می كرد، در نگاهش علامت سؤال های متعددی به چشم می خورد، عاقبت دهان باز كرد و
پرسید: « خب، همه ی این كارها برای چیه، حاج رضا؟! ببخشید كه این رو می گم، امّا شما انگار بازیتون گرفته!
قصد شوخی دارید؟ آخه برای چی من باید با كسی كه خودتون هم به اون شك دارید ازدواج كنم؟! »
ـ كی گفته من به اون شك دارم؟
ـ از حرفاتون معلومه. از این كه مدام تاْكید دارید كه شش ماه با هم زندگی كنیم و از این كه می خواهید بعد از شش ماه
همه چیز تمام شود، پس معلومه كه خود شما عاقبت كار را بهتر می دونید. چرا از من می خواهید كه خودم رو دستی
دستی بدبخت كنم؟! »
صدای یلدا به لرزش افتاده بود. احساس می كرد دیگر نباید دوباره سكوت كند، داشت متلاشی می شد. فكر می كرد حاج
رضا حق ندارد كه این طور درباره ی آینده ی او نقشه بكشد و تصمیم بگیرد و با چهره ای حق به جانب منتظر جواب
حاج رضا شد. حاج رضا هنوز ملایم و آرام می نمود، سرش را تكان داد و نگاه عاقلانه ای به یلدا انداخت و گفت: «
من كور بشم اگر بدبختی تو رو بخوام. تو كه این همه برای من عزیزی، تو كه تنها مونس من هستی!»
او دستی به صورتش كشید و چانه اش را فشرد و ساكت ماند و بعد از چند لحظه دوباره ادامه داد: « دخترم، اگر من
این شش ماه را مدام تاْكید می كنم، برای اینه كه اگر تمام پیش بینی های من اشتباه از آب در آمد، تو راه خلاصی داشته
باشی! مثل یك دوره ی نامزدی...»
ـ خب، چرا شش ماه نامزد نباشیم؟!
ـ برای این كه نمی تونی شهاب رو با نامزد شدن، بشناسی. به نظر من هیچ كس نمی تونه حتی در دوره ی نامزدی هم
به خیلی از خصوصیات طرف مقابلش پی ببره، مگر این كه شب و روز باهاش باشه. شهاب آدمیه كه اگر بگم شش ماه
نامزد كن، ممكنه قبول كنه، امّا دیگه پیداش نمی شه كه تو بخوای بشناسیش. بر فرض چند بار هم بیرون بروید، غذا
بخورید و حتی چندین ساعت هم حرف بزنید، امّا با این پیشنهاد من، شما می تونید شش ماه شب و روزدر كنار هم
باشید. چون باید زیر یك سقف زندگی كنید، مثل دو تا دوست، مثل دانشجو های یك خوابگاه!
ـ ولی به نظر من این گول زدنه خودمونه! یعنی چه؟! نمی دونم چرا نمی تونم معنای حرفای شما رو بفهمم.
ـ این خیلی ساده است، دخترم. فقط دلت رو با من یكی كن. حالا دوباره ازت می پرسم، اگر یك نفر كه شرایط خوبی
داشته باشه، یعنی ظاهراٌ اونو بپسندی و به خواستگاریت بیاد، برای این كه بهش جواب بدی، چه كار می كنی؟! خب
طبیعی است كه مدتی نامزد می شوید و چندین بار هم دیگه رو می بینید. درسته یا نه؟!
ـ بله ، درسته!
ـ قبول داری بعضی ها در این دوره عقد می كنند؟
ـ بله، خیلی ها رو می شناسم از دوستای خودم كه دوره ی نامزدی و عقدشون یكی است!
ـ خب، آفرین دخترم. حالا بگو ببینم چه طور اینو درست می دونی؟! خب، بگو ببینم قبول داری خیلی ها در این مدت به
اصطلاح نامزدی قبل از شناخت كامل، بچه دار هم میشن؟!
یلدا لبخندی از روی شرم زد و گفت: « حاج رضا، چی می خواین بگین؟!
ـ می خوام بگم، آیا به نظرت در این مدت راه بازگشتی وجود داره؟! آیا توی اون لحظه ها دختر و پسر به این كه چطور
می تونند یك عمر كنار هم زندگی كنند، فكر كرده اند؟! آیا دوره ی نامزدی برای شناخت كامل اونها از هم كافی بوده؟!
من می گم شش ماه كنار هم زیر یك سقف زندگی كتید تا عادت ها و خصوصیات ها فردی تان ناخواسته برای هم آشكار
بشه. شش ماه شهاب را بسنجی. با رفتاری كه از تو سراغ دارم و با اخلاقی كه تو داری، می دونم كه می تونی اونو به
خوبی بشناسی و اگر بعد از این مدت به هیچ عنوان از اون راضی نبودی، به ئاحتی به خانه ی خودت بر می گردی،
بدون اینكه اتفاق خاصی افتاده باشه!
یلدا عجولانه گفت: « آخه حاج رضا، شما چه تضمینی دارید، برای اینكه می گین بدون هیچ اتفاق خاصی! شما چه طور
این قدر راحت همه چیز رو پیش بینی می كنید. اومدیم و ... چه طور بگم؟ آخه چطور من با یك مرد غریبه توی یك
خونه زندگی كنم؟! تازه، راحت درس بخونم، دانشگاه برم؟! تازه ببخشید كه این رو می گم، امّا چه تضمینی برای این
وجود داره كه پسر شما طبق قول و قراری كه شما باهاش می ذارین، رفتار كنه و رابطه اش رو با من در همون حدی
كه شما می خواین حفظ كنه؟! اگر...»
ـ دخترم، تضمین از این بالاتر كه من دارم به تو قول می دم. تو من رو قبول نداری؟ من شهاب رو بزرگ كرده ام.
درسته كه مدتی است از من جدا شده و با من اختلاف داره، امّا این اختلاف به موضئع دیگری بر می گرده كه الآن
نیاز به توضیح نمی بینم، والاّ شهاب مثل هر مرد غریبه ای نیست كه تو این همه ترسیده ای.
ـ حاج رضا، من شما رو قبول دارم، می دونم شما صلاح من رو می خواین، امّا بازم می گم این ریسك بزرگیه.
شما نمی تونید رفتار های پسرتون رو بعد از ازدواج، كنترل كنید.
ـ عزیزم، چون تو انتظار شنیدن چنین پیشنهادی رو نداشتی به نظرت این همه ترسناك جلوه می كنه و این همه مضطرب
شده ای، نمی دونم، البته حق داری. تو شهاب رو تا به حال ندیده ای و حتماٌ چیزهایی كه از پروانه خانم و مش حسین
هم راجع به اون شنیده ای، مزید بر علت شده! انگار حرف های من هم تاْثیری در مثبت اندیشی تو نداره. عزیزم، هر
ازدواجی یك ریسك بزرگ محسوب می شه، امّا من حداقل می خواستم به وسیله ی این كار خوشبختی پسرم رو تضمین
كنم. چون من هیچ دختری رو مناسب تر از تو برای شهاب نمی دونم و هیچ مردی رو مناسب تر از شهاب برای تو.
من درباره ی رفتار آینده ی شهاب، شاید نتونم درست قضاوت كنم، امّا می تونم رو قولی كه ازش می گیرم، حساب بكنم.
بعد از شش ماه شما بهتر می تونید تصمیم بگیرید و اگه اصرار روی محدود بودن رابطه تان دارم، برای این كه آزادی
عمل داشته باشید و مجبور نشوید در كنار هم به خاطر بعضی چیز ها زندگی كنید.
یلدا جان من با شناخت كامل از هر دوی شما، این تقاضا رو كردم. من می خوام هر دوی شما رو داشته باشم. نمی خوام
تو رو از دست بدم. حالا دیگر خودت می دونی، اگر جوابت هم منفی است، من باز هم چیزی رو به تو تحمیل نمی كنم،
میل خودت است. نمی دونم، شاید من اشتباه می كنم! حالا بهتره بری استراحت كنی. من خیلی حرف زدم، می دونم كه
تو هم حالت زیاد مساعد نیست. بهتره زودتر بریم بخوابیم و بعد...
حاج رضا بعد هم بدون این كه منتظر حرفی از جانب یلدا باشد، صندلی را عقب داد و به زحمت و « یا علی گویان » و
در حالی كه آزرده خاطر می نمود، از جا برخاست. یلدا این را به خوبی احساس می كرد. قامت حاج رضا با این كه كمی
افتاده بود،امّا هنوز بلند بود. آرام و سنگین قدم بر می داشت. سایه ی او زیر نور ماه كش آمد و لرزان از جلوی یلدا
عبور كرد و دور شد.
یلدا توان حركت نداشت. هوا سرد شده بود. صدای پروانه خانم را شنید كه می گفت:« یلدا، پاشو دیگه، دختر!دیر وقته..
((عشق خودش خواهد آمد. نمی توان از آن فرار كرد.عشق خودش آهسته آهسته و در گوشه ای می آید و در
گوشه ای از قلب مهربانت آرام و بی صدا می نشیند و تو متوجه اش نخواهی بود و بعد ذره ذره قلبت را پر می كند
كم كم مثل ساقه در تمام جانت می پیچد و ریشه می دواند، به طوری كه بی آن نمی توانی تنفس كنی)) 

همخونه
نویسنده : مریم ریاحی
انتشارات : پرسمان
ممكنه اوّلاش كمی حوصلتون سر بره ولی رمانش معركس و حتماٌ خوشتون میاد
.......................................
فصل اول
ظهر بود ، اواخر شهریور. با این كه هوا كم كم رو به خنكی می رفت، امّا ان روز به شدّت گرم بود. خورشید با قدرتی
هر چه تمام تر به پیشانی بلند و عرق كرده ی حسین اقا می تابید. قطره های ریز و درشت عرق از سر و روی او ارام
ارام و پشت سر هم ریزان بودند و روی صورتش راه گرفته بودند. چهره ی آفتاب سوخته اش زیر نور خورشید برق می
زد، امّا گویی اصلا متوجّه گرما نبود و همان طور شیلنگ آب را روی سنگ فرش های حیاط بزرگ و زیبای حاج رضا
گرفته بود و به نظر می رسید قصد دارد ان ها را برق بیندازد .
حسین اقا حالا دیگر هفت سالی می شد كه سرایداری خانه ی حاج رضا را بر عهده داشت. یعنی وقتی درست از وقتی كه
عموی پیرش بعد از سال ها خانه شاگردی حاج رضا، از دنیا رفته بود. به یاد عمویش مهربانی هایی كه او در حقّش كرده
بود، افتاد. او حتی آخرین لحظه ها هم از یاد برادر زاده ی تنهایش غافل نبود و از اقای احسانی خواهش كرده بود كه مش
حسین را نیز به خانه شاگردی بپذیرد.
حسین اقا غرق در تفكّراتش، هر از گاهی سرش را تكان می داد و با لبخند، دندان های نه منظّم و یكی در میانش را به
نمایش می گذاشت. صدای در حیاط كه با شدّت كوبیده می شد، او را از دنیایش بیرون كشید. شیلنگ روی زمین رها شد،
آب سر بالا رفتو مثا فواره دوباره روی زمین برگشت. یك جفت كفش كهنه كه پشتش خوابانده شده بود، لف لف كنان به
سمت در دویدند، در حالی كه صاحب شان بلند بلند می گفت:« آمدم. صبر كنید، آمدم. »
با بازشدن در، چهره ی درخشان دختری با پوستی لطیف شفاف و قامتی متوسط نمایان شد. در حالی كه با چشمان سیاهش
به حسین اقا چشم دوخته بود، با لبخند شیطنت باری گفت:« سلام، چه عجب مش حسین! یك ساعته دارم زنگ می زنم!»
ـ توی حیاط بودم، دخترم! صدای زنگ رو نشنیدم. دیر كردی، اقا سراغت رو می گرفت...
یلدا منتظر شنیدن باقی حرف های مش حسین نماند. محوطه ی حیاط را به سرعت طی كرد، پلّه ها را دو تا یكی كرد و
وارد خانه شد.
آن جا یك خانه ی دو طبقه ی دویست متری بود كه در یكی از نقاط مركزی شهر تهران ساخته شده بود، نه خیلی قدیمی و
نه خیلی جدید، امّا زیبا و دل نشین بود. انگار واقعا هر چیزی سر جایش قرار داشت. حیاط بزرگ با باغچه تی كه بی
شباهت به یك باغ نبود و انواع درخت ها و گل های زیبا در آن یافت می شد. در خانه به راهروی نسبتا طویلی باز می شد
كه دیوارش با تابلو فرش های ابریشمی زیبا تزیین شده بود و فرش های كناره ی دست باف زیبایی كف آن را زینت می
داد. راهرو به سالن یزرگی منتهی می شد مه در گوشه و كنارش انواع مبلمان استیل و اشیا؛ گران قیمت قدیمی و جدید
دور هم جمع شده بودند و موزه ی جالبی از گذشته ها و حال را ترتیب داده بودند.
اتاق حاج رضا سمت راست سالن قرار داشت و چیزی كه در اتاق بیش از همه خودنمایی می كرد، كتابخانه ی بزرگ حاج
رضا بود. او علاقه ی خاصی به خواندن كتب تاریخی داشت و گاهی شعر هم می خواند. گاهی نیز از یلدا می خواست كه
برایش غزلیات شمس و سعدی یا حافظ بخواند.
در اتاق حاج رضا، نیمه باز بود. یلدا اهسته دستش را به سوی در برد و چند ضربه نواخت. صدای مبهمی از داخل در او
را به ورود دعوت كرد. حاج رضا روی مبل نشسته بود و در حالی كه قرآن بزرگی در دست گرفته و مشغول خواندن
بود، از بالای عینك به یلدا نگاه كرد و گفت:« دختترم، امدی؟! چرا این همه دیر كردی؟»
نزدیك حاج رضا میز مطالعه ی بزرگ و زیبایی قرار داشت كه فرسودگی اش نشان از قدمت و اصالت آن را داشت. یلدا
جلو آمد و كلاسور و كیفش را روی میز گذاشت و گفت:« اوّل سلام به حاج رضای خودم! دوّم این كه ببخشید، به خدا من
مقصر نبودم، فرناز خیلی معطلمان كرد. من فقط این كلاسور را خریدم.»
حاج رضا لبخندی زد و گفت:«چرا باقی لوازمی را كه لازم داشتی، تهیه نكردی؟!»
ـراستش، بس كه فرناز تو این مغازه و اون پاساژ سرك كشید، دیگه خسته شدیم و من و نرگس هم از خرید كردن منصرف
شدیم. الیته تا ماه مهر نزدیك هفده روز وقت داریم!
حاج رضا در حالی كه یلدا را لبخند زنان نگاه می كرد، شاید از آن همه شور و هیجان یلدا به وجد آمده بود، گفت:«
عزیزم، یلدا جان! راستش می خواستم راجع به مطلب مهمی باهات صحبت كنم، امّا اوّل برو لباست رو عوض كن و
غذات رو بخور. پروانه خانم غذای خوشمزه ای درست كرده.»
پروانه خانم، همسر مش حسین بود كه نظافت و آشپزی داخل منزل را به عهده داشت. او زن مهربان با سلیقه ای بود و
مثل مادری مهربان به كارهای یلدا رسیدگی می كرد.
یلدا صندلی راپیش كشید، روی صندلی نشست و با نگاهی مضطرب به حاج رضا خیره شد و گفت:« شما چی می خواین
بگین؟! اتفاقی افتاده؟! چند روز پیش هم گفتین كه كار مهمی دارین. موضوع چیه،حاج رضا؟! همین حالا بگین، خواهش
می كنم!»
حاج رضا با چهره ی آرام و مهربانش زمزمه كنان صلواتی فرستاد و قرآن را بست، عینك را از روی صورتش برداشت
چشم هایش را مالید و گفت:« چیزی نیست دخترم، هول نكن! اتفاق خاصی هم نیافتاده. اوّل كمی استراحت كن، بعداٌ...»
یلدا خواست بگوید، آخه...،حاج رضا از روی مبل برخاست و گفت:«پاشو دختر، پاشو بریم و ببینیم پروانه خانم چه
كرده؟! پاشو ناهارت سرد شد.
یلدا به اجبار از روی صندلی بلند شد. كیف و كلاسورش را از روی میز برداشت و به دنبال حاج رضا اتاق را ترك كرد
و به طبقه ی بالا رفت. در اتاقش را باز كرد و داخل شد. وسایلش را روی تخت رها كرد و در حالی كه مقنعه اش را از
سر بر می داشت، جلوی آیینه رفت و با خود گفت:« یعنی چی شده؟ حاج رضا چی می خواد بگه؟!»
یلدا به حاج رضا فكر كرد، به این كه این روز ها چه قدر پیر و شكسته به نظر می رسید. او به خاطر ناراحتی قلبی، تحت
نظر پزشك بود و به همین سبب یلدا بسیار نگران شده بود. علاقه ی او به حاج رضا، شاید از علاقه ی یك دختر واقعی
نسبت به پدر، خیلی بیشتر بود. می دانست كه حاج رضا هم او را خیلی دوست دارد.
یلدا از بیست سالگی پیش حاج رضا بود و چند ماه پس از این كه آخرین فرزند حاج رضا نیز از او جدا شد، زندگی در
كنار حاج رضا را آغاز كرد. مادر یلدا زمانی كه او سیزده ساله بود در اثر سكته ی مغزی در گذشت و یلدا زندگی را در
كنار پدر ادامه داد. پس از شش سال نیز پدر در بستر بیماری افتاد و تنها كسی كه مثل پروانه دور او می گشت، حاج
رضا بود. پدر یلدا از دوستان قدیمی حاج رضا بود كه جوانی اش را در خدمت یكی از ادارات دولتی گذرانده بود و،
دوران بازنشستگی را در كنار حاج رضا به فرش فروشی مشغول بود. او متمول نبود، حتی خانه ای كه در آن زندگی می
ـكردند، اجاره ای بود. او در آخرین لحظه ها تنها خواسته اش، یلدا را به تنها دوستش، حاج رضا سپرد. یلدا در پایان
نوزده سالگیبود و خودش را برای كنكور آماده می كرد كه با از دست دادن پدر، احساس عجز و درماندگی می كرد.
او تنها فرزند خانواده بود و قوم و خویش چندان دل سوزی نداشت كه بتواند بدون مال و ثروت برای ادامه ی زندگی
روی آن ها حساب بكند! اوایل زندگی كردن در خانه ی حاج رضا برای او كمی مشكل بود، امّا كم كم به حاج رضا و
محبّت های بی دریغش دل بست. او سرپرستی یلدا را بر عهده گرفت مثل یك پدر واقعی دست های مهربان خود را برای
تنهایی دردناك یلدا، سلیه بان كرد. یلدا به خاطر زندگی تقریباٌ با درد آشنایش قدر موقعیت به دست آمده را خیلی خوب
می دانست و از فرصت هایی كه حاج رضا برایش فراهم می كرد، برای رسیدن به اهدافش بسیار خوب استفاده می كرد.
برای همین چند ماه پس از این كه به خانه ی حاج رضا آمد، در كنكور شركت كرد و سال جدیدش را با ورود به دانشگاه
آغاز كرد، امّا حاج رضا كه مردی دنیا دیده، با سواد و بسیار مؤمن و متعهد بود،بعد از یك عمر زندگی با اهل و عیال،
حالا كه تنها شده بود، نیاز بیشتری به وجود یلدا حس می كرد و یلدا را مثل دختر خودش دوست می داشت و همیشه
آرزویش خوشبختی یلدا بود و در این راه از هیچ كمكی دریغ نمی كرد. او زمانی یلدا را به خانه اش آورد كه خانه ی او
از مهر و محبّت و هیاهوی فرزندان خالی بود و بسیار تنها شده بود. حتّی آخرین فرزندش هم به حالت قهر از او جدا شده
حاج رضا مرد متمولی بود و تمام تجّار سرشناس بازار فرش فروش ها او را به خوبی می شناختند و برایش احترام زیادی
قائل بودند، امّا چیزی كه یاد آوری آن همیشه برای او شرمندگی، رنج و ناراحتی به همراه داشت، یاد و خاطره ی یك
اشتباه، یك هوس و یا هر چیز دیگری كه بشود نامش را گذاشت، بود. او همسر خوبی داشت كه عاشقانه با شوهرش
زندگی كرده بود و جوانی اش را به پای او و بچّه ها ریخته بود. حاصل ازدواج آن ها دو دختر و یك پسر بود.
همسر حاج رضا (گلنار)، یك خانم به تمام معنا بود و با سلیقه، كدبانو، مهربان و مادری فداكار كه با وجود قلب بیمارش
ذرّه ای از تلاشش را برای چرخاندن زندگی كم نمی كرد. امّا دست روزگار بود یا...! حاج رضا دل به زن جوانی كه
گه گاه به عنوان مشتری به سراغش می آمد، سپرده بود و این برای او یك رسوایی بزرگ به شمار می آمد و برای گلنار
خیانتی غیر قابل جبران!
وقتی گلنار با خبر شد كه حاج رضا را با زن جوانی صیغه خوانده اند، تاب نیاورد، دردی در سینه اش پیچید و در بستر
افتاد و تا لحظه های آخر با چشمان پر از سؤالش، حاج رضا را برای تمام عمر شرمنده كردو از آن پس تنها خاطره ای
تلخ برای بچّه ها و شرمندگی و عذاب وجدان برای حاج رضا بر جای گذاشت.
بچّه های حاج رضا همه تحصیل كرده بودند و موقعیت اجتماعی خوبی داشتند، امّا هرگز نتوانستند پدرشان را به خاطر
اشتباهش ببخشند و همیشه در وجودشان نسبت به او آزردگی خاطر داشتند.
شراره و شهرزاد دو دختر حاج رضا برای ادامه ی تحصیل به خارج از كشور سفر كرده و نزد تها عمه شان به زندگی
ادامه دادند و همان جا نیز ازدواج كردند و ماندگار شدند و هر از گاهی برای دیدار تازه كردن سری به پدر می زدند و با
اصرار از او می خواستند تا املاكش را بفروشد و با تنها برادرشان به آن ها ملحق شود، امّا حاج رضا زیر بار نمی رفت
و حتی حاضر نبود به این موضوع فكر كند. اودلش نمی خواست با رفتن به خارج، تنها پسرش را نیز از دست بدهد و تنها
ـتر از همیشه بماند. شهاب حالا 23ساله بود. او كه بیشتر از دو خواهرش دل بسته ی مادر بود، به همان نسبت نیز بیش
از آن دو، كینه ی پدر را در دل پرورانده بود. از آن جایی كه بسیار خودسر، كله شق و مغرور بود، مدام درصدد انجام
كاری بود تا بتواند زودتر از خانه ی پدر و مدیریت او خلاص شود و به تنهایی زندگی كند. حاج رضا بر خلاف شهاب
دل بستگی خاصی نسبت به او داشت، برای همین همیشه او را حتی از فكر كردن به خارج منع می كرد، امّا ناسازگاری
های شهاب و بحث و جدل هایش تموم نشدنی بود و سر هر چیزی بهانه ای می تراشید و داد و بیداد به راه می انداخت و
چندین روز با حاج رضا سر سنگین می شد! حاج رضا خیلی سعی كرد تا رابطه ی بهتری با پسرش ایجاد كند، اما هر چه
می گذشت، شهاب نافرمان تر، جسورتر و نسبت به پدر گستاخ تر می شد و وقتی سال آخر دبیرستان را می گذراند،
چندین بار به خاطر قهر از پدر، خانه را ترك كرده و شب را با رفقایش به سر برده بود. به دلیل این رفتار ها بود كه
حاج رضا برای حفظ فرزندش به جایی رسید كه پیوسته در برابرش كوتاه بیاید و با او مدارا كند تا شاید بتواند این جوان
سرا پا آتش كینه را به هر قیمتی كه بود، پیش خود حفظ كند.
شهاب بیش از دختر ها شبیه مادرش بود. چشم های بادامی درشت و سیاهش با ابرو های تقریباٌ پهن، پیشانی بلند با بینی
خوش فرم، موهای صاف مشكی و پرپشت، درست مثل موها و اعضاء صورت گلنار بود، امّا در ابعاد مردانه اش.
حسّ مسؤولیّت پذیری و اعتماد به نفس شهاب چیز هایی بودند كه حاج رضا همیشه در دل به آن ها افتخار می كرد.
او قلب مهربانی داشت و شاید اگراز پدرش كینه ای به دل نمی گرفت، رفیق و همدم خوبی برای او می شد. حاج رضا
گاهی به او حق می داد كه آن طور رفتار كند. زیرا در اعماق نگاه او، سرزنش تلخ و ملامت بارنگاه گلنار را در لحظه
های آخر حس می كرد و دلش به شدّت می شكست. هر چند كه بعد از گلنار هرگز به رابطه اش با معشوق ادامه نداد، امّا
با این حال باری از گناهش را نكاست و پیش خود شرمنده بود. انگار تازه می فهمید كه عشق گلنار چیزی نبود كه بتواند
آن را به بهای ناچیزی مانند یك نگاه هوسناك ببازد، امّا برای فهمیدن كمی دیر شده بود.
حاج رضا اهمیت خاصی برای تربیت فرزندانش قایل بود و همه ی هم و غمش این بود كه فرزندانی متدین و تحصیل
كرده تربیت كند. خب اگر در اوّلی زیاد موفق نبود و فرزندانش به اندازه ی او مؤمن و متدین نبودند، امّا در امر دوّم
تقریباٌ به آرزوی خود رسیده بود و تنها شهاب بود كه هنوز به دانشگاه نرفته بود. برای همین تمام هدفش این بود كه شهاب
را با درس خواندن و تشویق او برای رفتن به دانشگاه در ایران ماندگار كند. به همین سبب پدر و پسر وارد معامله شدند.
پدر از او خواست در ایران بماند و به درس خواندن و ادامه تحصیل در دانشگاه بیاندیشد و برای قبولی تلاش كند و پسر
هم در عوض سربازی اش خریداری شود!، امّا پدر از او خواست كه رشته ای بالا و مقبول را انتخاب كند تا آینده ی
كاری و شغلی اش تاْمین شود! وباز پسر شرط گذاشت كه یك آپارتمان شخصی برایش تهیه شود.
وقتی شهاب در رشته ی عمران دانشگاه تهران قبول شد، برای حاج رضا هیچ راهی به جز تهیه ی یك آپارتمان شیك و
نقلی باقی نماند و این شد كه از آن پس شهاب هم مثل دو خواهرش پدر را ترك كرد و زندگی مستقل و مجردی اش را
آغاز كرد. تمام دل خوشی حاج رضا آن بود كه پسرش در ایران است و هر وقت اراده كند، می تواند به او دسترسی
داشته باشد. شهاب نیز گاهی به پدر سر می زد. از زمان ورود به دانشگاه دوستان زیادی دور و بر او بود و حاج رضا از
آینده ی او نگران بود، امّا شهاب به واسطه ی داشتن تربیت مذهبی و بزرگ شدن در دامان خانواده ای متدین و داشتن
پدری همچون حاج رضا، زمینه هیی در وجودش نقش بسته بود كه شاید كمی كم رنگ می شد، ولی هیچ گاه از بین
نمی رفت و حس الگو بودن كه از كودكی در وجودش بود، راه تاْثیر پذیری از دیگران و تقلید را برای او دشوار
می ساخت. حاج رضا شهاب را خوب می شناخت و او را خوب تربیت كرده بود و می دانست پسر خوبی دارد، امّا
نگرانی اش راجع به او همیشگی بود و پیوسته در پی راه چاره ای برای بازگرداندن او به دامان خانواده بود و دورا دور
مراقب او بود و توسّط شاگرد حجره ی یكی از دوستانش در بازار، از اوضاع و احوال پسرش بی خبر نمی ماند.
آخرین باری كه شهاب به خانه ی پدر آمد، وقتی بود كه حاج رضا به رابطه ی او با دختری پی برده بود كه ظاهراٌ از
هم كلاسی هایش بود. حاج رضا از او خواست توضیح بدهد، امّا شهاب طفره رفت و وقتی با اسرار پدر مواجه شد، با
داد و فریاد و بیداد از او خواست كه در كارهایش دخالت نكند و فراموش كند پسری به نام شهاب داشته است و به حالت
قهر از او جدا شده و خانه ی پدر را برای همیشه ترك كرد. بعد ها حاج رضا مطلع شد كه شهاب سال های آخر دانشگاه
با همكاری یكی از دوستانش به نام كامبیز، یك شركت ساختمانی خصوصی بر پا كرده است.
فصل دوم
آن شب ، شب تقریباٌ سردی بود و آسمان صاف و زیبا می نمود. ستاره ها در آسمان پخش بودند و یكی یكی علامت
می دادند. بوی مهر می آمد، بوی مدرسه، بوی دانشگاه، بوی تحرك و تازگی خاصی كه همه برای احساسی تواْم با
وجد و دلهره را در بر داشت. یلدا روی صندلی گهواره ای در بالكن رو به روی حاج رضا نشسه بود و خود را تكان
می داد.
پروانه خانم با یك سینی چای آمد. حاج رضا چای را برداشت و روی میز گذاشت.
پروانه خانم چای یلدا را هم روی میز گذاشت و گفت:
« یلدا جان، یك چیز گرمتر می پوشیدی، این جا نشستی سرما می خوری!»
نه پروانه خانم، خوبه، هوا عالیه.
در حالی كه پروانه خانم دور می شد، حاج رضا گفت:« یلدا جان، قبلاٌ هم گفتم كه مطلب مهمی هست كه باید بهت بگم
و نظرت رو یدونم. می خوام خیلی خوب به حرف های من گوش كنی و خوب فكر كنی.»
صندلی از حركت افتاده بود. در حالی كه روسری آبی یلدا زیر نور مهتاب به چشمان سیاهش تلالؤ خاصی بخشیده بود،
سراپای وجودش لبریز از كنجكاوی شد.
حاج رضا ادامه داد:« فقط قول بده خوب به حرف هایی كه بهت می گم، دقت كنی!»
یلدا مثل بچه های حرف شنو سرش را تكان داد و گفت :« باشه، باشه، حتماٌ فكر می كنم. حالا زودتر بگین، تو رو
به خدا!»
حاج رضا چایی اش را مزه مزه كرد، استكان را روی میز گذاشت و گفت:« فكر می كنم راجع به شهاب (پسرم رو
می گم!)، یك چیز هایی می دونی، امّا با این حال می خوام خودم برات همه چیز رو بگم. می دونی، یلدا جان! شهاب،
تنها پسر و در واقع تنها امید و آرزوی من در این دنیاست. البته خودت بهتر می دونی كه تو هم برای من مثل شهاب،
عزیزی، امّا فعلاٌ حرف من روی شهابه. راستش من خیلی سعی كردم تا او از من جدا نشه و پیش من بمونه و باهام مثل
یك رفیق ویك پسر واقعی باشه، امّا متاْسفانه هر چی بیشتر تلاش كردم، كمتر مؤفق شدم. شهاب دو سه سالی هست كه
از من جدا شده و سراغی ازم نگرفته. اون برای خودش خونه زندگی، كار و سرگرمی درست كرده. گویا درسش هم رو
به اتمامه. »
حاج رضا بار دیگر استكان را برداشت، آهی كشید و سری تكان داد، گویی می خواست زخم های كهنه ای را باز كند.
یلدا دختر باهوشی بود، امّا هنوز نتوانسته بود رابطه ای منطقی بین حرف های حاج رضا و خودش بیابد.
دوست داشت میان كلام حاج رضا بدود و بگوید كه، « حاج رضا تو رو خدا برید سر اصل مطلب!»
حاج رضا آخرین هورت را كشید... استكان روی میز آرام گرفت، ادامه داد:« اون خیلی تو فكر رفتن به خارج بود، امّا
من همیشه مانعش می شدم. ازم خواست برایش خونه بخرم تا ایران بمونه. منم خریدم. از آخرین باری كه اومد اینجا و
مثل همیشه قهر كرد و دیگه نیومد، باز دلم راضی نشد تنها رهایش كنم و همیشه مواظبش بودم.
تازگی ها هم شنیده ام كه دوباره فكر خارج رفتن رو توی سرش انداخته اند!»
ـ از كجا می دونید؟!
ـ با یكی از دوستانش یك شركت ساختمانی زده اند، پسر خوبیه، از اون شنیده ام!
راستش اصلاٌ دلم نمی خواد از این جا بره. دلم می خواد آخرین شانسم رو برای نگه داشتنش امتحان كنم و در این راه
تو باید كمك كنی.
حاج رضا لحظه ای ساكت شد، صاف نشست و با قاطعیت گفت:« یلدا، تمام امید من به توست!»
یلدا پاك گیج شده بود و به چشم های آبی و بی فروغی كه مثل دریای مه آلود در تلاطم بودند و مضطرب . منتظر او را
نگاه می كردند، خیره شد و شانه ها را بالا داد و با تعجب پرسید:« امّا من چه كاری ازم ساخته است؟!»
حاج رضا كه گویی در خواب حرف می زد، بی اراده گفت:« اگر موافقت كنی با شهاب ازدواج كنی.»
یلدا آن په را كه می شنید باور نمی كرد و با ناباوری گفت:« حاج رضا چی می گین؟! دارین شوخی می كنین؟»
ـ نه، یلدا جان! من كاملاٌ جدی گفتم، امّا اجازه بده همه ی حرف هام رو بزنم، بعد نظرت رو بگو.
چهره ی یلدا به سفیدی گرایید، ضربان قلبش تند شده و درونش لحظه به لحظه متلاطم تر از پیش می شد و به این فكر
می كرد كه، « پس حاج رضا این همه مهر و محبت نثار من كرده به خاطر پسرش؟! یعنی از روزی كه منو به این خونه
آورد، چنین قصدی داشت؟! پس منظورش از سرپرستی من تربیت عروس آینده اش بود؟!» از حاج رضا بدش اومد.
احساس حماقت می كرد. فكر می كرد بدجوری گول حماقت های حاج رضا رو خورده. نگاهش به قندان روی میز، سرد
و ثابت مانده بود و با گوشه ی روسری اش ور می رفت.
صدای ملایم حاج رضا او را به خود آورد كه می گفت:« می دونم داری به چی فكر می كنی! امّا دخترم تو داری اشتباه
می كنی. من تو رو از بچه های خودم بیشتر دوست دارم. به خدا قسم مدت هاست به عواقب و جوانب این قضیه فكر
كرده ام تا تونستم این پیشنهاد رو بهت بدم. شاید فكر كنی كه می خوام به خاطر پسرم زندگی تو رو تباه كنم! امّا اگر
ذره ای به ضرر تو بود، اصلاٌ این موضوع را مطرح نمی كردم. دخترم، می دونم كه موقعیت های خوب برای تو زیاده،
امّا من شهاب رو بزرگ كرده ام و می دونم كه پسر خوبیه و زمینه هایی در وجودش هست كه اگر انگیزه ای برای
شكوفا كردنش داشته باشد، می تونه بهترین مرد برای زندگی با تو باشه.
من می خوام كه تو این انگیزه رو برای اون ایجاد كنی. می خوام كه با رفتار و كردارت اونو به راه بیاری. تو نجیب و
مهربونی، تحصیل كرده ای، پر از حوصله ای، پر از شور و نشاط و هیجانی. تو پر از احساسات پاك و خدایی هستی،
دوست دارم تو عروسم باشی و باعث پیوند من و شهاب شوی.
آرزوی من اینه كه تو و شهاب رو خوشبخت ببینم. من دوست دارم... »
حاج رضا نفس عمیقی از ته دل كشید و ادامه داد: « من دوست دارم شما دو نفر رو در كنار هم خوشبخت ببینم.
به خدا قسم اگر ذره ای درباره ی خوبی های درونی شهاب و ذات او شك داشتم، هرگز اینو از تو نمی خواستم.
هرگز نمی خواستم كه حتی فكری هم در این باره بكنی، امّا عزیزم، با همه ی این ها كه شنیدی، من قصدم از این
پیشنهاد چیز دیگری است. یعنی اصلاٌ این ازدواج مثل ازدواج های دیگه نیست و من شرایط خاصی برای این امر در
نظر دارم كه اگر همه ی این پیش بینی های من درباره ی شهاب و همین طور درباره ی زندگی تو و اون و خوشبختی
شما اشتباه از آب درآمد، تو هرگز ضرر نكنی.»
یلدا نمی دانست چه خبر است، سخت درهم و متحیر بود! انگار دیگر حرف های حاج رضا را نمی شنید. حس می كرد از
درون فرو می ریزد، حتی توان كوچكترین حركت را ندارد. توی دلش یقین داشت كه جوابش به حاج رضا هرگز مثبت
نخواهد بود، امّا با این همه دلش برای حاج رضا می سوخت. دلش برای آن چشم های منتظر كه ملتمسانه او را می
ـ نگریستند و یك دنیا آرزو و امید را در خود داشتند، می سوخت. یلدا فكر می كرد كه حاج رضا خودش را گول می زند
و با این همه نقشه ها و خیال بافی ها هرگز نمی تواند دوباره صاحب پسرش بشود. او در مورد چیز هایی از پرونه خانم
و مش حسین شنیده بود و با این كه هرگز او را ندیده بود، شخصیت خشن و گستاخی را برای او در ذهنش ساخته بود.
حاج رضا گفت: « یلدا جان، خیلی ساكتی، بگو چه فكری داری؟»
یلدا خودش را جمع و جور كرد، سعی كرد افكارش را جمع و جور كند، به حاج رضا نگاه كرد و گفت: « والله، چی
بگم؟! واقعاٌ نمی دونم چی بگم؟! راستش حرف های شما برام خیلی عجیب و غیر منتظره بود. اگر واقعاٌ حرف دلم رو
بخواهید، اینه كه نمی تونم اصلاٌ به این قضیه جدی فكر كنم. حاج رضا، شما به گردن من خیلی حق دارید. من در حال
حاضر هر چی دارم، از شما دارم، امّا خواهش می كنم اینو از من نخواهید. من اصلاً به ازدواج فكر نمی كنم.
در ثانی لگر بر فرض محال بخواهم، می گم فرض محال، نمی تونم به پسر شما فكر كنم. چون اصلاٌ اونو نمی شناسم!
حتی تا حالا اونو ندیده ام و نمی تونم تنها به چیز هایی كه شما از اون برای من می گین، اكتفا كنم. از همه ی این ها
گذشته با چیز هایی كه راجع به اون شنیده ام، فكر نمی كنم كه بتونید اون رو هم راضی به این كار بكنید!. »
یلدا سعی داشت عصبانیت خود را پنهان كند و سعی كرد آن چه را كه در دل دارد، طوری به حاج رضا بگوید كه او را
نیازارد.
حاج رضا بی رمق، با لب های خشكیده و چشم های خسته به یلدا نگاه می كرد، انگار دیگر توان حرف زدن نداشت.
امّا گفت: دخترم، من تورو می فهمم. تو دختر عاقلی هستی، در این شكی نیست، امّا عزیزم تو بذار من همه چیز رو
برات توضیح بدم، بعد مخالفت كن. اصلاٌ بگو ببینم یلدا جان، الآن دقیقاٌ چند سالته؟! »
یلدا جوابی نداد، انگار می دانست مقصود حاج رضا از این سؤال چیست.
حاج رضا دوباره مصرتر از پیش پرسید: « واقعاٌ دارم می پرسم، یلدا جان! الآن دقیقاٌ چند سالته؟! »
یلدا كمی جا به جا شد، انگار تازه داشت توی دلش حساب می كرد چند سالشه، بعد با كمی فكر گفت:« 23 سالمه! »
گویی چشم های حاج رضا باز شدند، لبخندی زد، به صندلی تكیه داد و گفت: «بابا جان، پس برای خودت خانمی شده ای
من همه اش فكر می كردم كه یلدای من بچه است، امّا غافل از این كه خانم كوچولوی ما دیگه بزرگ شده... »
حاج رضا بلند تر خندید و ادامه داد: « ... و داره از ازدواج فرار می كنه! »
خنده اش بی رمق بود. یلدا هم خندید، انگار خودش هم از یاد آوری سن و سالش متعجب شده بود!