تبليغاتX
هم خونه

هم خونه

(به ياد كسي كه ياد آوري خاطراتش هم هنوز شيرين ترين لحظات زندگي من است)

فصل80و81

فصل های آخر

فصلای مهمه

cupid smiley, heart smiley, animated smiley, animation smiley, cupid smiley

ادامه این داستان تو ادامه مطلبه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1 مرداد1389ساعت 21:29  توسط آسا  | 

فصل76....79

فصل 76
پروانه خانم و مش حسین مشغول بودند. و برای اولین بار شهاب هم برای کمک به آنها در کنارشان بود.
شوقی که در وجود شهاب افتاده بود او را دستپاچه میکرد.
میترسید نتواند تا شب همه چیز را رو به راه کند. همگی یک خانه تکانی حسابی بر پا کرده بودند.
پروانه خانم نمیدانست آنهمه عجله و اشتیاق برای تمیز کردن خانه چگونه در شهاب ایجاد شده و برای چیست؟

ادامه مطلب خیلی خوبه خیلی کلاس داره

من دارم از تمام خلاقیتم استفاده میکنم جونه خودم

بازم میگم این مریمه کرم داره ها اینا چرا به هم نمیرسن

به قول معروف شما نگران نباشین


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1 مرداد1389ساعت 21:16  توسط آسا  | 

فصل62......75

فصل 62

هفتم اسفند ماه بود. دیر وقت بود . شام خوشمزه ای که درست کرده بود روی اجاق گاز هنوز انتظار میکشید اما شهاب نیامده بود و یلدا با خود فکر کرد حتی این شب را هم از من دریغ کرد.
با اینهمه در اتاقش مشغول جمع آوری لوازمش شد. صدای بسته شدن در را شنید و صدای پرت کردن کلید روی میز . در را باز کرد وبیرون آمد. شهاب خسته و ژولیده بود. سلام کردند و شهاب خود را روی کاناپه رها کرد.
یلدا پرسید چای میخوری؟
شهاب نگاهش کرد و گفت مرسی.
شام خوردی؟
نه. اما اشتها ندارم.

آخرایه داستانه خیلی هیجانی شده بقیش ادامه مطلبه حول نکنید

+ نوشته شده در  جمعه 1 مرداد1389ساعت 21:10  توسط آسا  | 

فصل53.......61

فصل 53

یلدا به فرناز زنگ زد و گفت الو فرناز.
سلام یلدا تویی؟
فرناز من امشب نمیتوانم توی این خونه بمونم. میخواستم بیام پیش شما.
خب بیا.نه من میام دنبالت...آخ جون. راستی مگه شهاب خونه نیست؟
فعلا ولش کن . میام پیشت و بهت میگم.
پس حاضر شو ما اومدیم.
نه . من با آژانس میام . خداحافظ.

ادامه داستان=ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1 مرداد1389ساعت 21:6  توسط آسا  | 

فصل46........52

فصل 46

روز هجدهم بهمن ماه هنگامی که یلدا بیدار شد از شهاب خبری نبود.
هنوز همه چیز برایش مثل یک رویا بود. برای یک لحظه به هر چه که اتفاق افتاده بود شک کرد . با عجله از جا برخاست و نگاه به پنجره دوخت.
یادش آمد که شهاب همانجا ایستاده بود . از اتاق خارج شد . شهاب نبود. غمگین و دلسرد به شب گذشته اندیشید.
یاد حرف شهاب افتاد که گفت تا من نفس میکشم نباید بترسی.
دوباره ته دلش گرم شد. کلاس داشت و باید زودتر راه میافتاد.
فرناز و نرگس آنچنان هیجانزده به سوی یلدا میدویدند که انگار بجز آنها کس دیگری آنجا نبود .
فرناز از پشت سر چشمهای یلدا را گرفت. یلدا دست برد و انگشتهای بلند و زیبای فرناز را لمس کرد و گفت فرناز
خانم دید گفتم.
آندو جلو پریدند و گفتند چی رو گفتی؟ چی شد مگه؟
یلدا از حرکات و شوق بیحد آندو خنده اش گرفته بود. گفت چی میخواستید بشه؟ من که بهتون گفته بودم
شهاب با بقیه فرق داره.
نرگس با حیرت پرسید یعنی هیچ اتفاقی نیافتاد؟
فرناز نیز با حالتی اعتراض آمیز بدنبال حرف نرگس گفت دیشب رعد وبرق شد و بارون اومد. من با خودم گفتم بهترین
موقعیت برای بازی و اجرای نمایش تو درست شده. یلدا خیلی خری . نتونستی از اون موقعیت عالی استفاده کنی؟
یلدا اعتراض کنان گفت صبر کنید .باباجون . چه خبره . من همه ی هنرم رو ریختم روی دایره. یک جیغی زدم
که خودم اصلا صدام رو نشناختم. حس کردم اصلا صدای من نبود.فرناز گفت خب.
خب که چی؟ شهاب بعد از جیغ من اومد توی اتاق و گفت نترس رعد و برقه.
فرناز گفت ما رو سر کار گذاشتی؟
نه بخدا. نرگس باور نمیکنی؟
چرا خب بعد چی شد؟
هیچی تا چشمم به شهاب افتاد زدم زیر گریه...گریه ی واقعی.
فرناز در حالی که میخندید و خوشحال بود دوباره گفت خب . خودت رو انداختی توی بغلش؟
یلدا خنده اش گرفت و گفت چه جورم.
فرناز گفت دروغ نگو.
بخدا راست میگم. باید اونجا بودی و میدیدی. نمایش تا اون حد واقعی دیگه هیچ وقت اجرا نمیشه.
خب شهاب چیکار کرد؟
هیچی یک کنی باهام حرف زد تا مثلا آرومم کنه. و بعد هم گفت حالا مثل بچه ی آدم بگیر بخواب و از این
قرطی بازیها هم واسه ی من درنیار.
راستش رو بگو.
باور کن. تمومش عین حقیقت بود.
یلدا طوری این جمله را گفت که نرگس و فرناز باور کردند.
فرناز گفت پس بگو گند زدی به نقشه مون.
نرگس گفت خب عزیز من تقصیر یلدا چیه؟ دیگه چیکار باید میکرد؟
فرناز گفت بابا این دیگه چه جور مردیه؟
نرگس گفت تو نمیتونی بفهمی. اون به قول و قرارش خیلی اهمیت میده...
یلدا با تاسف گفت آره کامبیز این رو به من گفته بود که شهاب شده پا رو دلش بذاره عهد و پیمانش رو بهم
نمیزنه. و با گفتن این جمله اشک به چشمش دوید و با بغض ادامه داد ولی با اینحال دیشب بهترین شب
زندگیم بود. اون پیش من بود. نزدیکتر از همیشه. مثل همه ی رویاهای شیرینم. راستش هنوزم فکر میکنم
فقط یک رویا بوده. و رو به فرناز کرد وگفت فرناز جون مرسی .این آرزو بدجوری بدلم مونده بود که یکبار هم
شده از نزدیک اون رو حس کنم. لمس کنم. .. باورتون میشه؟ دیشب دلم میخواست همونطور که توی بغلش بودم
عمرم تموم میشد و یک نفس راحت میکشیدم.
فرناز او را بغل کرد و گفت الهی بمیرم. نقشه های منم بدرد عمه ام میخوره.
بعد با شیطنت به یلدا نگاهی کرد و گفت من رو بگو که تا صبح فکر کردم حالا چه اتفاقاتی افتاده؟
نرگس و یلدا چشم غره کنان به او روانه کلاس شدند.
کلاس فوق العاده داشتند و باید تا شب توی کلاس میماندند. وقتی تعطیل شدند ساعت 8 بود.
باران نم نمک میامد. ساسان در اتومبیل منتظر فرناز نشسته بود. آنشب خانه ی عمویشان میهمان بودن.
فرناز گفت بچه ها ساسان اومده. نرگس میتونی با ما بیایی . خونه ی عموم همون طرف شماست.
نرگس گفت نه یلدا تنها میشه. دیر وقته بهتره با هم باشیم.
یلدا گفت نه نرگسی برو. تو که راهت با اینا یکیه. چرا نمیری؟ من الان میدوم به این اتوبوسه میرسم. تو هم برو.
و در حالی که نرگس را بسوی اتومبیل ساسان هل میداد گفت زودباش....فرناز گفت یاالله نرگسی بجنب.
نرگس را علی رغم میلش سوار اتومبیل ساسان کرد ند و یلدا هم دوان دوان به ایستگاه رسید.
اما اتوبوس رفت. نم نم باران کم کم شدت گرفت .خیابان خلوت و خیس بود. سه تا دختر و یک مرد توی ایستگاه
بودند. اتوبوس دیگری که مسیرش با مسیر یلدا یکی نبود آمد. مسافران منتظر همگی سوار شدند و یلدا تنها ماند.
زیر سایبان ایستگاه ایستاد تا خیس تر نشود.باد سرد تنش را میلرزاند. در دل گفت خدا کنه اتوبوس بیاد.
ده دقیقه گذشت. اما خبری نبود. یک اتومبیل با دو سرنشین رد شدند. و بعد از چند ثانیه دور زد و دوباره
برگشت. به ایستگاه که رسیدند یکی از آندو بلند گفت سوار میشی؟
یلدا نگاه تحقیر آمیزی به آنها انداخت و دورتر ایستاد. اما پسر مزاحم منصرف نشد و همچنان با جملات
چندش آور از یلدا میخواست که همراهیش کند.
یلدا عصبانی و ترسان خیس از باران ناامید از به انتظار ماندن اتوبوس به خیابان آمد تا سواری بگیرد. اما اکثر اتومبیلها با سرعت عبور میکردند و فقط بیشتر او را خیس و گلی میکردند.
یلدا بسوی کیوسک تلفنی که نزدیک ایستگاه اتوبوس بود دوید و باعجله شماره ی شهاب را گرفت.
شهاب جواب داد الو.
الو سلام.
یلدا کجایی؟
شهاب توی ایستگاهم. اتوبوس هم نمیاد. میترسم ماشینهای دیگه رو سوار شم.
آخه این موقع توی این بارون اونجا چیکار میکنی؟
کلاس فوق العاده داشتم.
آخه چرا قبلش بمن خبر ندادی؟
یکی از سرنشینهای اتومبیل پیاده شد و بسوی یلدا آمد و بلند بلند شروع کرد به صحبت کردن...
شهاب گفت صدای کیه؟ کسی اونجاست؟
شهای یه پسره است. مزاحمه.
الان میام.
و بدون حرف دیگری قطع شد.یلدا میدانست که شهاب تمام سعی اش را برای به موقع رسیدن میکند.
برای همین دلش کمی گرم شد و آهسته آهسته به ایستگاه بازگشت.
پسری که هنوز داخل اتومبیل منتظر دوستش نشسته بود اعتراض کنان فریاد کشید و گفت امیر بیا .
خانم نازشون زیاده . منتظر الگانسن. بدو خسته شدیم.
اما دوستش سمجتر از آن بود که یلدا را رها کند و با وقاحت به دوستش گفت تو برو من پیش خانم خوشگله
میمونم تنها نباشن.
باز دقایقی به انتظار گذشت... یلدا بغض کرد ه و هراسان شده بود. احساس میکرد دیگر نمیتواند منتظر
آمدن شهاب بماند. برای همین به خیابان آمد و با خود گفت بارون بند اومدنی نیست.
اتومبیل سفید رنگی جلوی پایش ترمز وحشتناکی کرد. چند جوان که سرو صدای ضبط شان خیابان را برداشته
بود از او استقبال کردند. یلدا وحشتزده قدمی به عقب برداشت و پشیمان به ایستگاه برگشت.
پسرها با حالتهای غیر طبیعی داد میزدند و چیزهایی میگفتند.
یلدا که گریه اش گرفته بود پشت به آنها ایستاد . مغازههای اطراف تعطیل کرده بودند و تاریکتر بنظر میرسید.
پسری که کنارش ایستاده بود گفت گفتم بیا میرسونمت . تقصیر خودته.
یلدا طاقت نیاورد و گریه کنان گفت تو رو خدا برو ... تو رو خدا برو.
پسره که ظاهرا دلش سوخته بود گفت ناراحت نباش خودم ردشون میکنم برن.
و در حالی که بسوی اتومبیل خیز برمیداشت فریاد بلندی کشید. آقا برو.
اتومبیل کمی جلوتر رفت و باز ایستاد. پسره گفت خونه تون کجاست؟ ببین اگه منتظر اتوبوسی بهت بگم
دیگه اتوبوس نمیاد. ساعت نزدیک نوهه. اصلا میخوای برایت شخصی بگیرم؟
یلدا که به بن بست رسیده بود ناچار از اعتماد به پسرک گفت فقط بگو این اطراف آژانس داره یا نه؟
آژانس چیه؟ خودم میرسونمت تا در خونه تون. خونه تون کجاست؟
یلدا صحبت و اعتماد به او را بیفایده دید و دوباره از او فاصله گرفت و به خیابان رفت. اتومبیل دنده عقب گرفت و
یلدا ترسیده تر از قبل شروع به دویدن در طول خیابان کرد.
نمیدانست به کجا میدود. نمیدانست چرا میدود . فقط میخواست از آنها فرار کند. از همه ی آنها بگریزد
و صداهایشان را نشنود. با خود گفت تا چهارراه میدوم و اونجا از مغازه دارها آدرس آژانس را میپرسم...
و بخود امید میداد.
همانطور که در باران میدوید لحظه ای پشت سرش را نگاه کرد . گویی چند نفر توی ایستگاه با هم درگیر
بودند. بدون اهمیت به ان به دویدن ادامه داد.باد سرد و باران توی صورتش سیلی های پی در پی میزدند
اما او همچنان میدوید. پشت سرش اتومبیلی بوق زنان پیش آمد. کسی از درون اتومبیل صدایش کرد.
یلدا خانم... یلدا خام...
یلدا با نگرانی به اتومبیل نگاه کرد کامبیز بود اتومبیل متوقف شد و کامبیز پرید و گفت یلدا خانم صبر کنید. ماییم.
یلدا نفس نفس میزد. کنار خیابان مثل موجودی ناتوان نشست...
کامبیز گفت یلدا خانم شهاب با اونها درگیر شد... داره میاد. اونهاش من هم گفت بیام دنبال شما.
یلدا به خیابان خلوت چشم دوخت. شهاب دوان دوان پیش آمد . یلدا به زحمت برخاست و بسوی او دوید.
نگاه کامبیز بدرقه اش کرد... یلدا خیس و لرزان و گریان در آغوش شهاب جای گرفت. کامبیز سوار اتومبیل شد
و دنده عقب گرفت.

پایان صفحه 320
کل صفحات 458
__________________
فصل 47

یلدا تا گردن زیر لحاف خزیده بود و با اینکه بیدار شده بود اصلا قصد بیرون آمدن از رختخواب را نداشت.
احساس رخوت دل انگیزی وجودش را گرفته بود.اما صدای تلفن بلند شد و چندین ضربه به در خورد.
بالاخره با اکراه از رختخواب بیرون آمد. ساعت نزدیک 11 بود. صدای شهاب را شنید که به تلفن پاسخ میداد.
پس شهاب هم نرفته. شاید اون هم گرفتار احساس رخوت دل انگیزی شده بود.
شهاب گفت یلدا تلفن...
یلدا با تعجب از اتاق خارج شد و با اشاره از شهاب پرسید کیه؟
شهاب هم آهسته گفت مادر کامبیز.
یلدا متعجب تر گوشی را گرفت و سلام و احوالپرسی کرد... مادر کامبیز برای عروسی کیمیا دعوتش کرد و
از او قول گرفت حتما برای عروسی بیاید... قرار بود کامبیز هم کارتها را بیاورد...
شهاب پرسید
چی میگفت؟
هیچی. میگفت برای عروسی کیمیا حتما برم.
بهت گفتم نمیخواد بری خونه ی اینا... حالا بیا و تماشا کن.
حالا مگه چی شده؟
فعلا هیچی . ولی از این اصرار خوشم نمیاد.اصلا چه لزومی داره برای عروسی خواهر کامبیز تو بیایی؟
یلدا با بیتفاوتی شانه ها را بالا انداخت و گفت خب نمی ام.
شهاب که تازه متوجه لحن صحبت خود شده بود گفت نه. مسئله اومدن با نیومدن تو نیست...
من...من دلیل این همه اصرار رو نمیدونم.
و باز یلدا با خونسردی گفت خب دلیل خاصی نمیخواد. من یک شب مهمون اونها بودم و باهاشون دوست
شدم. حالا اونها هم من رو دعوت کرده اند... اگه بنظر تو هم اومدن من درست نیست من اصلا فکر اومدن
رو هم نمیکنم.
در حالی که اینطور نبود. او خوب نقش بازی میکرد و میدانست که برای این جشن شهاب را با میترا دعوت خواهند
کرد. خیلی دوست داشت چهره ی شهاب را وقتی که کارتها را بدست میگیرد و نام دعوت شدگان را میخواند ببیند
خیلی دوست داشت ببیند شهاب چه خواهد کرد در کنار میترا در آن جشن چه خواهد شد و چه خواهد دید؟
آن هم با وجود تیموری. در واقع یلدا برای رفتن به جشن از همه بیتاب تر بود. اما میدانست اگر خود را مشتاق
نشان دهد ممکن است شهاب بر عکس عمل کند و مانع آمدنش بشود.
از طرفی برایش دشوار بود که حتی تصور کند تنها به آن جشن برود و شاهد آمدن میترا همراه شهاب باشد...
همانروز کامبیز برای دادن کارت دعوت به خانه ی شهاب آمد و یلدا با تعجب چهار عدد کارت دریافت کرد.
کامبیز گفت یلدا خانم این دو کارت برای دوستانتون هست.
یلدا با حیرت پرسید. فرناز اینا؟
بله . راستش فکر کردم شما تنهایی نمیاین و بهتره با دوستانتون دعوت بشین. یلدا خندید و گفت
آخه فکر نمیکنم اونا بیان.
اون با من . فقط بگین اگه اونا بیان شما میاین.
خب من که دوست دارم بیام. اما شهاب چی؟ اگه اون بدونه که دوستام هم دعوت شده اند شاید خوشش نیاد.
نه مطمئن باشید شهاب ناراحت نمیشه. اتفاقا اون هم دلش میخواد شما تنها نباشید. چون مجبورم تیموری
و میترا رو هم دعوت کنم. بهتره که شما با دوستانتون باشین.
خیلی به دردسر میافتین. اصلا اومدن من زیاد مهم نیست.
کامبیز با لبخندی خاص گفت برای ما که خیلی مهمه که شما باشین. مامانم رو که فکر کنم تا حدی شناخته
باشین...ازصبح من رو کچل کرده بس که سفارش کرده شما رو هرطور که هست بیارم.
مرسی . اگه فرناز اینا بیان خیلی خوب میشه.
شما فردا کلاس دارین؟
بله صبح تا ظهر.
خب من ساعت یک اونجام . خوبه؟
بله.
پس فعلا.

ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه ادامه

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 تیر1389ساعت 16:11  توسط آسا  | 

فصل..43....45

فصل 43-قسمت دوم

یلدا گوشی را به کامبیز داد. صورتش گلگون شده بود و احساس میکرد حرارت از صورتش به بیرون میتراود.
کامبیز آنها را تنها گذاشت تا آماده شود. بعد از دقایقی او هم آماده ی رفتن شد. نزدیک غروب بود و هوا رو به تاریکی میرفت.
یلدا از اینکه کامبیز هم میرفت دلتنگ شد .گویی دوباره احساس غربت میکرد.
کامبیز هم کت و شلوار پوشیده و کراوات زده بود. یلدا با دیدن کامبیز در دل گفت مثل اینکه موضوع خیلی مهمه.
چقدر به خودشون رسیدند.و ناخواسته بیاد روز عقدش افتاد که هم کامبیز و هم شهاب چقدر ساده و بی تکلف
آمده بودند. انگار که اصلا براشون مهم نبوده. رنجشی در دلش افتاد. دلش چنگ شد...
کامبیز گفت تو رو خدا یلدا خانم رو خسته نکنید. کتی بسه دیگه. چقدر حرف میزنی. مامان شام چی درست کردی؟
مادر گفت تو چیکار داری. عزیزم؟ تو که شب اینجا نیستی.

ادامه مطلب=ادامه داستان

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 تیر1389ساعت 16:4  توسط آسا  | 

فصل39....43....

فصل 39

یلدا همانطور که گفته بود یک ربع زودتر کلاس را ترک کرد و بعد از دو دقیقه نیز سهیل به او ملحق شد.
هر دو با هم از دانشکده خارج شدند.
سپیده که بیرون از دانشکده با چند تا از بچه ها مشغول صبحت بودند . برای یلدا دستی تکان داد.
سهیل اتومبیل را روشن کرد و پیاده شد تا در را برای یلدا باز کند. یلدا سوار شد و سهیل اتومبیل را از
محوطه ی خارجی دانشکده بیرون آورد و وارد خیابان اصلی شدند. گوشه ای اتومبیل را متوقف کرد یک لحظه
دستهایش را روی فرمان گذاشت و نگاهی به یلدا انداخت. گویی موهبتی الهی نصیبش شده . آهی کشید
و سری تکان داد...لبخند زد و گفت باورم نمیشه.
یلدا نگاهش کرد. انگار از دلش خبر داشت. اما خونسرد پرسید چی رو؟
 
 
ادامه مطلب=ادامه داستان

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 تیر1389ساعت 15:54  توسط آسا  | 

فصل31.....38

نوشیدن یک نوشیدنی گرم در هوای آزاد زمستان و تماشای یک آسمان صاف و دل انگیز در کنار فرناز و نرگس دقایق لذت بخشی
را برای یلدا فراهم کرده بود.
مادر فرناز از داخل خانه فریاد زنان گفت دخترا سرما میخورین. بیاین تو.
دخترها بی آنکه حال جواب دادن به او را داشته باشند هر کدام به نوعی در خلصه بسر میبردند. هر سه در سکوت
نوشیدنی مینوشیدند و به نوعی در رویاهایشان غرق بودند.
یلدا به آسمان خیره شده بود و لبخند میزد. او هر وقت آسمان را نگاه میکرد خدا را شکر میکرد که هنوز نفس میکشید و گاهی
با خود میگفت اگه بمیرم دلم برای آسمون تنگ میشه.
فرناز نگاه شیطنت باری به نرگس کرد و غافلگیرانه موهای بافته شده ی یلدا را از پشت سر کشید. تمام وجود
یلدا دست شد و دست فرناز را گرفت. فرناز خندید و گفت چی شد؟ بابا نترس .موهات خراب نشد.
نرگس گفت یلدا فکر کنم امشب اصلا موهایت رو باز نکنی؟
فرناز گفت امشب؟ این دیگه اصلا حمام نمیره.
یلدا میخندید . فرناز ادامه داد. نیشت رو ببند. نه به صبح که بهش زنگ زدم من رو اون همه ترسوند نه به الانش.
نرگس گفت ولش کن بابا. این قاطی داره. هم خودش هم عشقش. حالت چهره ی یلدا جدی شد و گفت ولی
بچه ها به خدا خیلی زجر آوره. من از این با دست پیش کشیدن ها و با پا پس زدنها خسته شدم.
نمیدونم چرا اینکار رو میکنه؟
نرگس جواب داد خب شاید بین تو و میترا گیر کرده.
فرناز گفت آره . حق با نرگسه.
یلد ملتمسانه پرسید به نظر شما یعنی ... اون من رو دوست داره؟
نرگس جواب داد .والله از این رفتار که تو تعریف میکنی اینطوری میشه گفت. در ثانی مگه میشه تو رو دوست نداشت.
فرناز گفت خب دیگه بابا. لوسش نکن دیگه. تا شب ولمون نمیکنه ها. هی میخواد بپرسه که تو رو خدا راست
میگین؟ شهاب واقعا من رو دوست داره؟
یلدا گفت چیه . حسودیت میشه؟
فرناز با لبخند تمسخر آمیز و خنده آوری گفت آره . قربونت برم فقط یک احمق پیدا میشه که اینطوری عاشق اون
پسر از خود راضی و اخمو بشه. نزدیک بود ساسان رو با نگاهش قورت بده.
یلدا پرسید راستی با ساسان سلام و علیک نکرد؟
فرناز جواب داد کاش نمیکرد. و بعد خندید و گفت البته شوخی میکنم.
بدبخت اومد جلو و حسابی احوالپرسی کرد اما خب نگاهش به ساسان یه جوریه.
انگار میخواد ساسان رو کتک بزنه. ولی میدونی ساسان همه اش میگه که یلدا اشتباه کرد نباید اینکار رو میکرد.
البته نمیدونه که الان عاشق و شیفته شی.
یلدا گفت شاید حق با ساسانه. گاهی هم خودم میگم شاید واقعا اشتباه کردم. و بعد نگاهش زلال شد و
ادامه داد اما... چه اشتباه قشنگی.
فرناز گفت آره سه ماه دیگه قشنگتر هم میشه.
نرگس گفت چرا توی دلش رو خالی میکنی؟
فرناز جواب داد نه فقط میخوام آماده اش کنم که یهو سکته رو نزنه. و بعد رو به یلدا کرد و گفت راستی
یلدا تو رو خدا بگو ببینم آخه آدم قحط بود که عاشق این پسر بد اخلاق شدی؟
یلدا جواب داد شهاب اصلا بد اخلاق نیست. خیلی هم خوش اخلاقه.
نرگس گفت به نظر من هم پسر خوبیه.
فرناز گفت پس این مسخره بازیها که اینهمه بهت امر ونهی میکنه چه میدونم...دستمال میده که روژت رو
پاک کنی برای چیه؟
نرگس گفت به نظر من که به خاطر خوب بودنشه و یلدا براش مهمه.
فرناز گفت برو بابا...
یلدا گفت باباجون اون تحت تعلیم و تربیت حاج رضا بزرگ شده و بعضی چیزها توی ذاتشه که خب متاسفانه
شاید به دوست داشتن من هم ربط نداشته باشه.
فرناز گفت که ربط هم نداره.
نرگس گفت ولی بنظر من بعید میاد . من میگم اگر بی اهمیت باشه...اصلامتوجه هیچ کدوم از تغییراتش نمیشه.
یلدا لبخندی رضایت بخش روی لبهای خود حس کرد و دستی به گیس بافته اش کشید و باز خندید.
نرگس گفت چیه؟ سر جاش بود؟
صدای بسته شدن در ورودی حیاط بزرگ خانه ی فرناز آنها را به خود آورد. ساسان با یک بغل کتاب به
درون آمد و با دیدن دخترها که در بالکن بودند با متانت سلام و علیک کرد و خطاب به فرناز گفت جای بهتری
برای پذیرایی پیدا نکردی؟اینجوری سرما میخورید.
فرناز در ادامه گفت آره بچه ها دیگه سرد شده پاشین بریم تو.
نرگس گفت از اول هم سرد بود تو مارو آوردی اینجا و ریز ریز خندید.
بعد از خوردن عصرانه و توی سر و کله ی هم زدن و صحبتهای جدید و شوخی بالاخره وقت رفتن رسید.
نرگس و یلدا با هم به راه افتادند . آنها وقتی تنها بودند جدی تر صحبت میکردند و یلدا از احساساتی که مدام
درگیرشان بود بیشتر حرف میزد.
نرگس پرسید راستی یلدا شهاب از مسافرتش هیچی نگفت؟
نه هیچ چیز.
یعنی در مورد میترا و این که اون رو همراهش برده هم چیزی نگفت؟
یلدا پوزخندی زد و گفت نه اصلا.
چرا خودت نمیپرسی؟
فکر میکنی به چی میرسم؟ به یک مشت چرندیات که میدونم فقط ناامیدم میکنه. میدونم جوابی که بهم بده دوباره
خواب و خوراک رو ازم میگیره. من هم میترسم و هیچ چیز نمیپرسم. میدونی نرگس گاهی ندونستن بهتر از
دونستنه.
آره اما بالاخره که چی؟ یلدا با خودت رو راست باش و سعی نکن خودت رو گول بزنی. سعی کن بفهمی قصد
نهایی اون چیه. یلدا تو اینطوری تمام موقعیتهای خوب رو از دست میدی. شاید اگر چشمات رو باز کنی و
بجز شهاب آدمهای دیگه رو هم ببینی بتونی خوشبختی ات رو تضمین کنی.
یلدا که از این صحبتها کمی ترسیده بود و دوباره دنیای خیالات و رویاها را بیرنگ میدید ناخواسته مضطرب
شد و گفت نرگس بنظر تو چه کاری از دست من ساخته است؟بجز انتظار کشیدن.
چرا باهاش حرف نمیزنی؟
آخه چی بگم؟
همه چیز رو.
یلدا زهر خندی زد و گفت یعنی بگم دوستش دارم؟
چه اشکالی داره . اینطوری همه چیز روشن میشه.

صفحه 210

ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 29 تیر1389ساعت 19:53  توسط آسا 

فصل26...30

فصل 26
وقتی از زندگی نا امید می شوید به کوزت و هاج زنبور عسل بیاندیشید.


چهره ی شادمان و سرحال یلدا همه را به وجد آورده بود. پروانه خانم اسفند دود کنان گفت الهی همیشه
شاد باشی. دختر! به خدا توی این مدت که امتحان میدادی و ناراحت بودی دق کردم.
یلدا به حاج رضا نگاه کرد و لبخند زنان گفت حاج رضا امروز بریم روی برفهای تمیز و سفید قدم بزنیم؟
حاج رضا خندید و گفت حتما!
یلدا جرات نمیکرد بگوید که خبری از شهاب دارد. زیرا در اینصورت همه میفهمیدند علت ناراحتیهای او در طی
اینمدت چیزی بجز دوری شهاب نبوده است.
بعد از ظهر خوبی بود و یلدا حاضر و آماده توی حیاط منتظر آمدن حاج رضا ایستاده بود . دست پیرمرد را در
دستش فشرد و راه افتادند.
یلدا گفت حاج رضا فقط خیلی مراقب باشید و آهسته بیایید.
حاج رضا گفت نترس. آدم هر چی پیرتر میشه جونش عزیزتر میشه.
و خندید و ادامه داد من مراقبم . دخترم. خب بگو ببینم امروز چه خبرها بود؟
هیچی امتحان رو خوب دادم و بعد هم کلی خندیدیم و حرف زدیم.
پس خبر نداری؟
از چی؟
بگو از کی؟
یلدا با تردید گفت از کی؟
از شهاب!
یلدا که فکر میکرد خودش خبرهای دست اول از جانب شهاب دارد با دلشوره پرسید : شما هم!
پس تو هم چندان بیخبر نیستی.
میخواستم بهتون بگم . اما اول شما بگین.
حاج رضا خندید و گفت باشه دخترم. من میگم. صبح به محض اینکه تو رفتی دانشگاه شهاب اومد اینجا.
اومده بود دنبالت . بهش گفتم که رفتی امتحان بدی و بعد هم ازش خواستم که اجازه بده چند روزی پیش ما
بمونی . مخالفتی نکرد و رفت.
یعنی هیچی دیگه نگفت؟
نه دخترم .چیز دیگه ای نگفت.
اما نرگس میگفت که شهاب رو دیده که بیرون از دانشگاه منتظر بوده و بعد هم به نرگس گفته بود که من
امروز برم خونه.
حاج رضا فکری کرد و گفت یعنی چه؟ عجب پسر مغروریه. پس چرا به من چیزی نگفت. اگه لازم بود که
تو بری خونه خب باید به من میگفت. عجیبه.
حالا به نظر شما من چی کار بکنم؟
هیچی دخترم . امشب که اینجایی . تا ببینم چی پیش میاد؟
با این که یلدا خیلی دلتنگ شهاب بود اما بدش نمیامد آن شب را بیخبر و تنها بگذراند. یلدا فکر کرد باید برای
یک شب هم که شده حاج رضا را بعد از آن همه مدت خوشحال کند و آنطور که او دوست دارد باشد. برای همین
تصمیم گرفت کمتر به یاد شهاب بیافتد.
بعد از این که ساعتی روی برفها قدم زدند و صحبت کردند به خانه برگشتند. پروانه خانم و مش حسین شام خوبی
تدارک دیده بودند . یلدا از آنهمه مهر و عاطفه لحظه ای گریان شد اما خود را کنترل کرد.
همه ی آنها را خیلی دوست داشت و دلش میخواست همیشه خوشحال و خندان باشند. هر از گاهی هم
وقتی یاد شهاب میافتاد ته دلش مالش میرفت و لبخند میزد و شوق و آرامشی توام از آمدن شهاب و دانستن
این که او در چند قدمی اش است احاطه اش میکرد.
صدای زنگ تلفن تپش قلبش را بالا میبرد و رنگ صورتش پاک میشد.
بعد از صرف شام و کمک به پروانه خانم طبق عادت دیرین با حاج رضا نشستند و شعر خواندند.
آنشب یلدا همان شد که حاج رضا میخواست و از این بابت در دل احساس رضایت میکرد.
آخر شب هنگام خواب و دلگیر از نیامدن شهاب به رختخواب رفت و با خود گفت بیشعور حتی یک زنگ هم نزد.
سپس بیاد حرف آخر شهاب در شب قبل از سفرش افتاد که گفت
یادت نره. اونجا (خونه ی حاج رضا) خونه ی اصلی توست. و با خود گفت اگه بعد از این سه ماه باقی مانده
شهاب من رو نخواد من دیگه به اینجا برنمیگردم. نه اصلا نمیتوم.درسته که اینجا راحتم اما در اون صورت دیگه
نمیتونم تو چشمهای حاج رضا و بقیه نگاه کنم.
حتی اگه همه ی اینها بازی باشد اما من بازم نمیخوام مثل پس مونده ها به جای قبلی ام برگردم.
و دوباره دلشوره و تشویش وجودش رو گرفت اما تصمیم گرفت پایان روز خوبش را خراب
نکنه و دوباره خیال بافی کرد تا خوابش برد.
 
ادامه فصلها در ادامه مطلب

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 26 تیر1389ساعت 15:5  توسط آسا 

فصل18...25

یلدا دقایقی ود که بی هدف روی سکویی در محوطه ی خارجی دانشگاه نشسته بود و بچه ها را تماشا میکرد. تمام افکارش حول و حوش
گفتگوی چند روز پیش با کامبیز میگشت هر چه منتظر ماند از جانب شهاب حرفی راجع به میترا و پدرش گفته نشد.
شهاب همان رفتار گذشته را داشت. باز هم شبها دیر به خانه میامد و صبح زود میرفتو یلدا کلافه بود و نمیدانست چه خواهد شد.
گاه خودش را راضی میکرد که همانطور بی سر و صدا ادامه دهد و خود را به دست تقدیر بسپارد و گاه وقتی به یاد صحبتهای کامبیز میافتاد
با خود میگفت باید کاری بکنم. اما نمیدانست چه کند. او حتی جرات نکرده بود برای نرگس و فرناز راز دلش ر ا بگوید.
گویی دچار یک عشق ممنوع بود که باید از همه کس پنهان میکرد. دلیلش مشخص بود. زیرا از احساسات شهاب چیزی نمیدانست و نگاه
و رفتار شهاب او را همیشه به اشتباه میانداخت. اما زبانش چیز دیگری میگفت. باز به یادذ چشمهای شهاب افتاد و یک لحظه نگاهش را دید.
همان نگاه که از مغز استخوانهایش به درون نفوذ میکرد و ذره ذره وجودش را آب میکرد صدایی آشنا او را به خود آورد.
یلدا ... کجایی ؟ چرا اینجا نشستی؟
نرگس بود . یلدا دست را سایبان نگاهش کرد و به نرگس لبخند زد و گفت سلام چرا دیر کردی؟
من دیر نکردم. تو خیلی زود اومدی.
یلدا بلند شد و در حالی که پشتش را میتکاند گفت بریم تو ی کلاس.
فرناز نیومده؟
نمیدونم . من از ساعتی که اومدم همینجا نشسته ام.
پس حتما فرناز اومده سر کلاسه.
شاید اومده باشه. با این پسره رحمانی قرار داشت. فردا باید تحقیق ها را بیاریم.آخرین روزه.
پس بجنب. من یک کتاب جدید آورده ام . ببینم چیز به درد بخوری داره یا نه؟
خیلی سخت بود یلدا با وجود افکار مشوش و به هم ریخته اش دل به کلای و درس بدهد
ماه آذر به نیمه رسید. امتحانات پایان ترم نزدیک بود. حجم درس های خوانده نشده زیاد و حال و احوال یلدا بد.
دلش میخواست سرمای زمستان را با گرمای ذوب کننده س عشقش دلچسب و دلپذیر کند. اما خبری از مهر و محبت شهاب نبود.
همچنان شبها دیر میامد و به اتاقش میرفت و تا ساعتها صدای موسیقی از اتاقش شنیده میشد. شهاب سعی میکرد کمتر سر راه یلدا سبز
شود و یلدا این را فهمیده بود. کمی لاغر شده بود و دیگر شوقی برای پختن غذاهای خوشمزه اش نداشت. شبها قبل از آن که پلک ها را روی هم
بگذارد آنها را خیس از اشک میکرد و از خدا میخواست کمکش کند. نگرانی ای که همیشه آزارش میداد وجود میترا بود.
یاد رفتار میترا میافتاد و آن لحظه که به اتاق شهاب رفت!
از وقتی میترا و پدرش را دیده بود به تفاوت های خودش و آنها می اندیشید. به طرز فکر و اصول زندگی آنها و خودش و با خود فکر میکرد
وقتی شهاب با آنها تا این اندازه صمیمی است پس حتما قبولشان داره. و بعد این تصورات باعث میشد تا خود را برای شهاب فقط یک مزاحم بیابد.

فصل بعدی ادامه مطلبه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 26 تیر1389ساعت 15:0  توسط آسا 

فصل16و17

اوایل اذر ماه بود .یک شب وقتی یلدا بی حوصله کتاب هایش را ورق می زد و روی کاناپه ولو شده بود، صدای دسته کلید شهاب را شنید از جا برخاست و خودش را جمع و جور کرد.امئن شهاب به داخل سالن طولانی تر از همیشه به نظرش رسید . سر بلند کرد تا علت تاخیر را در یابد.سر شهاب به پایین خم شده بود و موهایش روی صورت او پریشان بودند.دستش را به در گرفته بود ، گویی به سختی خودش را نگه داشته بود. ناگهان دستش از روی در لیز خورد و به زمین افتاد.


یلدا که گویی به ناگاه قلبش از جا کنده شده، سراسیمه به سویش دوید و فریاد زد:« شهاب، چی شده!؟ چته!؟شهاب تو رو خدا یه چیزی بگو، شهاب جونم تو رو خدا.....»


شهاب که اصلا قصد ترساندن یلدا را نداشت،به سختی چشم ها را باز کرد.لب هایش خشکیده بود و بی رمق گفت:« چیزی نیست نترس! فقط سرم خیلی گیج می ره. داره حالم به هم می خوره کمکم کن برم دستشویی.»

یلدا دست او را گرفت و به سختی بلندش کرد. تمام بدن یلدا می لرزید.شهاب سعی می کرد روی پا بایستد، اما نتوانست. سرش به شدت گیج می رفت. سنگینی اش روی شانه های لاغر و کوچک یلدا افتاده بود. یلدا کشان کشان او را به دستشویی رساند. تهوع شدید رنگ از روی شهاب برده بود.بی جان و بی رمق به کمک یلدا روی تخت خواب افتاد. یلدا که به شدت ترسیده بود و اشک می ریخت به سوی تلفن دوید و شماره ی کامبیز را گرفت و گفت:« الو. اقا کامبیز!؟ منم یلدا.»
کامبیز با اندکی تاخیر جواب داد:«سلام،یلدا خانم، خوبید؟»

یلدا با صدای نگرانش گفت:« اقا کامبیز،شهاب حالش خوب نیست . میشه زود تر بیاید این جا ببریمش دکتر؟»

کامبیز هراسان پرسید:« چی شده.»

- سرش گیج میره و مدام استفراغ می کنه . تو رو خدا زود بیا .دیگه جونی براش نمونده.

- نترسید الان میام.
یلدا گوشی رو گذاشت و به سمت شهاب دوید.تب کرده بود و تند تند نفس می کشید. قطرات عرق روی صورت و پیشانی اش نشسته بود. یلدا دستمان کاغذی را برداشت و پیشانی او را خشک کرد.چشم های شهاب باز شدند و بی حال و بی رمق نگاهی به یلدا انداخت.

یلدا گفت:« الان کامبیز میاد میریم دکتر.»

دو باره چشمان شهاب بسته شدند. چند لحظه بعد صدای زنگ بلد شد و کامبیز امد. دوتایی کمک کردند تا شهاب از پله ها پایین بیاید و سوار اتومبیل کامبیز شود. به نزدیک ترین کلینیک رفتند. تا نیمه های شب شهاب بستری شد. به خاطر مسمومیت شدید معده اش را شست و شو دادند.بعد هم سِرُم وصل کردند.بالاخره نیمه شب بود که به خانه بر گشتند کامبیز انها را رساند و خودش رفت. شهاب حال بهتری داشت ، اما همچنان گیج و بی رمق و خستهمی نمود. یلدا او را به اتاقش برد و کمک کرد تا لباس راحتی بپوشد و بعد روی تختش خواباند.یلدا خسته ولی ارام بود ارامش عمیقی که برایش لذت بخش بود. خدا را شکر می کرد که شهاب بهتر است. چراغ اتاق را خاموش کرد ،اما خودش همان جا ماند. خوابش نمی امد. همان جا روی صندلی کنار شهاب نشست و به او زل زد. شاید این تنها تصویری بود که یلدا از تماشایش هیچ وقت سیر نمی شد. دلش می خواست تا ابد همان جا بماند و بدون پلک زدن به تماشای تنها عشق زندگی اش بنشیند و از دیدن ان لذت ببرد. به مو های سیاهش که روی بالش ریخته بود نگاه کرد.دلش می خواست دستی به انها بکشد و نوازششان کند. به چشم های قشنگش که بسته بود. به ریش و سبیل قشنگی که گذاشته بود و به نظر یلدا چقدر او را جذاب تر جلوه می داد. خلاصه این که فرصت خوبی بود تا یلدا راحت و بی دغدغه به بهانه ی مواظبت از او بنشیند و تماشایش کند. از به یاد اوردن لحظه ای که شهاب دم در به زمین افتاد دلش فشرد. شاید عادت داشت شهاب را همیشه مغرور و متکی به خود ببیند و از دیدن ناتوانی او احساس بدی می کرد. صدای اذان می امد، از جای برخاست ، وضو گرفت و سجاده اش را به اتاق شهاب اورد.انگار ان شب اصلا نمی خواست لحظه ای را بدون شهاب بگذراند. می ترسید برای او اتفاقی بیافتد. وضو که گرفت بدنش از شدت خستگی، سرما و ضعف شروع به لرزیدن کرد. او با تمام اینها احساس خوبی داشت.در حال نماز خواندن بود که شهاب بیدار شد و سر بلند کرد و نگاهی متعجب به یلدا انداخت ، دوباره سرش را روی بالش گذاشت و چشم هایش را بست

یلدا نمازش را به اتمام رساند و به سمت شهاب رفت،آهسته صدایش کرد،شها؟!چشم های شهاب باز شدند و او را نگریستند.نگاهی که سرشار از اعمتاد و حق شناسی بود.

یلدا پرسید: (( خوبی؟!))

شهاب لبخند کم رنگی زد و اشاره کرد که ،خوبم.

یلدا گفت : (( من اینجام ، اگه کاری داشتی و چیزی خواستی بگو!))

شهاب بدون کلامی خوابید.یلدا هم بعد از این که سیر نگاهش کرد چشم هایش را بست و خوابید.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 25 تیر1389ساعت 14:58  توسط آسا 

فصل11و12و13و14و15

يلدا آن روز ساعت سه آخرين كلاسش را مي گذراند. خسته و بيحوصله مي نمود كه فرناز به او گفت :" يلدا، امروز ساسان مياد دنبالم، مي خواي برسونيمت؟
نه، مرسي. امروز شايد برم رو به روي دانشگاه تهران تا كتاب خاقاني را بخرم
خب فردا برو
نه، ديگه خيلي دير ميشه
نرگس گفت: " راست مي گه. بذار امروز بره كتابش رو بخره يه عالمه نوشتني داره تا وارد كتابش كنه !
يلدا كه با حرف نرگس انگار تازه يادش آمد چه اوضاعي داره، دلش به شور افتاد. نرگس راست مي گفت ، او به خاطر به موقع نخريدن كتاب كلي نوشتني داشت. پس تصميم گرفت حتماً براي خريد كتاب آن روز اقدام كند. پس از پايان كلاس ، دم در دانشكده با هم خداحافظي كردند.
اواخر آبان ماه بود و هوا سرد شده بود. يلدا به تنهايي به راهش ادامه داد. يقه ي ژاكت قرمزش را بالا كشيد وسعي كرد بيني و لب هايش را زير يقه پنهان كند كه صدايي از پشت سر او را متوجه خود ساخت ، " خانم ياري، يلدا خانم!‌"
يلدا برگشت و نگاهي كرد و ايستاد. سهيل بود . با آن قد بلند و موهاي روشن و صورت سفيدش بي شباهت به اروپايي ها نبود . يلدا بي حوصله تر از آن بود كه بخواهد عكس العمل خاصي در برابر او داشته باشد . همان طور با بي حوصلگي نگاهش را به سهيل دوخته بود و حتي حال نداشت بپرسد : " چيه؟!
سهيل دستپاچه بود . خم و راست شد و سلام و احوالپرسي كرد. يلدا هم با تكان دادن سر مثلاً پاسخ داد
سهيل گفت: " مزاحم كه نيستم؟! ديدم تنهاييد، گفتم ..."<
يلدا جواب داد : " راستش خيلي عجله دارم وبايد قبل از بسته شدن مغازه ها به كتاب فروشي بروم . حالا اگر امري دارين بفرمايين ، فقط يك كم زودتر! ممنون مي شم!
سهيل در حالي كه لبخند شرمندگي بر لب داشت گفت: " اِ ، چه جالب ! من هم بايد سري به كتاب فروشي بزنم . اگه ممكنه ! ... مي شه همراهيتون كنم؟!
يلدا خشك و سرد جواب داد : " براي چي‌؟!
راستش مي خواستم باهاتون صحبت كنم ؟! راجع به
آقاي محمدي مثل اين كه شما متوجه نيستيد ، من خيلي عجله دارم . در ثاني فكر نمي كنم درست باشه اين مسير رو با هم طي كنيم . بهتره شما وقت ديگري رو براي گفتن مطلبتون پيدا كنيد ، ببخشيد .... اگه كاري نداريد من بايد برم. خداحافظ
يلدا ديگر منتظر پاسخي از سوي سهيل نماند و به سرعت دويد تا به اتوبوس برسد . به نظر او سهيل پسر سمج و صبوري بود و از رفتار بي رحمانه ي يلدا خسته نمي شد و روز بعد دوباره بهانه ي جديدي براي صحبت با يلدا پيدا مي كرد. يلدا فكر مي كرد : " مثل من كه در برابر رفتارهاي بي رحمانه ي شهاب خسته نمي شم ! ، اما من كه احساس خاصي نسبت به شهاب ندارم !
دقايقي بعد به ايستگاه دانشگاه رسيد و پياده شد و عرض خيابان را طي كرد و به كتاب فروشي ها رسيد. اين جا هم از جاهاي دوست داشتني يلدا بود. دلش مي خواست ساعت ها پشت ويترين كتاب فروشي ها بايستد و يكي يكي كتاب ها را نگاه كند، اما در حال حاضر مهمتر اين بود كه كتاب درسي اش را تهيه كند. به داخل چند كتاب فروشي سرك كشيد و سؤال كرد، اما نتيجه نگرفت. نرگس گفته بود بهتر است به بازارچه ي كتاب برود، پس راهي بازارچه ي كتاب شد.
هوا ابري بود و هر لحظه سردتر از قبل مي شد. آن جا همه در رفت و آند بودند و مثل هميشه شلوغ و پر جمعيت بود. دانشجو ها دسته دسته مي آمدند ومي رفتند، اما يلدا غرق در افكار خودش همچنان در پي چيزي مي گشت كه گاه نامش را هم از ياد مي برد. ( كتاب خاقاني)

همان طور كه به سمت بازارچه كتاب مي آمد ناگهان نفسش حبس شد چشمانش روي نقطه اي در مقابلش ثابت ماند ودلش آنچنان تپيد كه حس كرد قفسه ي سينه اش هر آن ممكن است شكافته شود در يك لحظه ندانست چه مي كند و در كجاست او شهاب بود اشتباه نمي كرد خودش بود و چند نفر هم همراهش بودند كامبيز هم بود بدنش به ظور محسوسي مي لرزيد اگر شهاب او را نديده بود حتما خودش را پنهان مي كرد اما افسوس كه شهاب همان لحظه ي اول او را ديد گويي براي نخستين بار بود كه يكديگر را مي ديدند يلدا خريد كتاب را فراموش كرده بود و هرچه به هم نزديك تر مي شدند مضطرب تر از قبل مي شد آنها از رو به رو مي آمدند اما يلدا سعي كرد بي اهميت نشان بدهد با خودش گفت: ياالله دختر اين بهترين فرصته براي اين كه بهش ثابت كني آدم نيست و براي تو اهميت ندارده.

يلدا به تصميمش عمل كرد و از منار او و دوستانش بي تفاوت گذشت.. بي تفاوت اما نگاه شهاب تا آخرين لحظه با او وبد يلدا هيجان زده خود را در بازارچه كتاب يافت اصلا نمي دانست چگونه وارد بازارچه شده است؟ حواسش به هيچ جا نبود جز اين كه الان شهاب كجاست؟ دلش مي خواست پشت سرش را نگاه كند اما با نيرويي از درون گفت: رفتارت را كنترل كن . وداخل يك كتاب فروشي شد سعي كرد به خاطر بياورد چه مي خواهد بالاخره نفس زنان و هيجان زده پرسيد: ببخشيد كتاب درسي مي خوام. فروشنده پرسيد: چي مي خواي؟ خاقاني گزيده اش. بله بله مي دونم بذار نگاه كنم فكر كنم تمام شده باشه. ( در ميان قفسه هاي ادبي به جستجو پرداخت)

يلدا كمي از هيجان افتاده و احساس بهتري داشت لبخندي روي لبانش نشسته بود كه خود از بودنش بي اطلاع بود صداي تپش قلبش را مي شنيد . فروشنده از داخل همان قفسه ها فرياد زد: خان متاسفم تمام شده شما آخر هفته يه سري بزنيد.

متشكرم خداحافظ...( صدايي از پشت سر شنيد). چي مي خواي؟

يلدا غافلگير سربرگرداند و با ديدن شهاب آنچنان دلش فرو ريخت كه نزديك بود بي حال شود و روي زمين بيافتد رنگش پريد و با لكنت گفت: س..سلام

شهاب نگاهي به اطرافش انداخت و گفت: سلام اينجا چه كار داري؟ دنبال چي هستي؟ اومدم كتاب بخرم . اسمش چيه ؟ گزيده ي خاقاني . قبل از اينكه هوا تاريك بسه برو خونه من مي خرمش

يلدا تا خواست چيزي بگويد كامبيز وارد مغازه شد و با خنده گفت : سلام يلدا خانم. يلدا هم سلام و احوالپرسي كرد كامبيز كه خوشحال مي نمود پرسيد: ديگه خبري از شما نيست يلدا خانم خوش مي گذره؟

فروشنده ي كتاب كه بي طاقت شده بود گفت: آقايون اگر امري داريد بفرماييد.

شهاب سريع گفت : مرسي مرسي داريم ميريم.

همگي از مغازه بيرئن رفتند شهاب رو به كامبيز گفت : بچه ها رفتند؟ آره (چشمك زد)

يلدا كه دلش نمي خواست اين بارهم نقش يك آدم اضافي و مزاحم را بازي كند پيش دستي كرد و گفت: خب آقا كامبيز از ديدنتون خوشحال شدن با اجازه اتون من ديگه مي رم بايد حتما يه كتاب بخرم.

شهاب گفت مي ري خونه ديگه؟ نه گفتم كه بايد كتاب بخرم. گفتم كه خودم مي خرم.

يلدا با زرنگي پرسيد: اسمش چي بود؟ شهاب كه غافلگير به نظر مي رسيد خود را نباخت و گفت: ا چي بود؟يادم رفت يه بار ديگه بگو.

يلدا خنديد و گفت : باشه پس مغازه هاي داخل پاساژ و بگرد و بعد حتما برو خونه. يلدا كه حساسيت شهاب را براي به موقع به خانه رفتن مي ديد قند در دلش آب مي كرد و نمي دانست چرا از حساسيت او لذت مي برد.

بالاخره يلدا از شهاب و كامبيز خداحافظي كرد . اعتماد به نفس خاصي پيدا كرده بود اصلا فكرش را هم نمي كرد شهاب دنبالش

يلدا لبخند شرمگيني زد بدون توجه به حرف پسر سعي كرد پوستر ديگري مثل همان پيدا كند اما پسرك پوستر را جلوي يلدا گرفت و گفت: همين رو بردار

يلدا بي اهميت گفت: متشكرم من يكي ديگه پيدا مي كنم شايد داشته باشند.

پسر جوان گويي دوست داشت در حق يك دختر زيبا و دوست داشتني محبت كرده باشد تا شايد دري به روي آشنايي با وي گشوده گردد مصرانه گفت: خواهش مي كنم بگيرش د بگيرش ديگه

يلدا از اصرار او به تنگ آمده بود پوستر را از او گرفت و گفت : مرسي. و بدون معطلي رفت تا پولش را حساب كند پسر جوان به دنبالش راه افتاد و كنار يلدا ايستاد و گفت: من حساب مي كنم

يلدا با حيرت به او نگاه كرد و گفت: آقا شما چي مي گين ؟ چي مي خواين ؟! جوان با پورويي جواب داد : هيچي مي خواستم بگم اين پوستر را يك هديه بدونين من پولش رو حساب مي كنم...(آي،آي...)

جوان كگه معلوم بود درد عميقي را در ناحيه ي دست خود احساس مي كند آهسته به عقب برگشت يلدا متحير به او و شهاب كه دست پسرك را از پشت گرفته بود و مي پيچاند خيره ماند.

شهاب دندان ها را به هم فشرد و گفت: به كي مي خواي هديه بدي؟ خوب تقديمش كن ببينم مي توني؟ پسر جوان كه حسابي غافلگير شده بود به سختي سر را عقب برد و در حالي كه سعي مي كرد توجه ديگران را به آن وضيعت جلب نشود آهسته گفت: آقا معذرت مي خوام مگه اين خانم با شمان؟ ببخشيد باور كنيد قصد بدي نداشتم. شهاب دستش را رها كرد و زير لب گفت: گمشو بزن به چاك. يلدا هم ترسيده بود و هم بسيار جا خورده بود كامبيز هم به سويشان آمد و چشمكي به يلدا زد و گفت : حقش بود..

يلدا شرمگين شد شهاب پول كتاب و پوستر را حساب كرد و گفت: چيز ديگع اي لازم نداري؟ نه مرسي

چند لحظه بعد هر سه بيرون فروشگاه بودند هوا تاريك شده بود يلدا گفت: من ديگه مي رم خونه. شهاب گفت: صبر كن . ورو به كامبيز ادامه داد: كامي من ديگه نمي آم.

كامبيز گفت: باشه باشه فقط به سعيد مي گم نقشه ها را فردا برات بياره. باشه

كامبيز خداحافظي كرد و رفت شهاب كنار يلدا ايستاده وبد و ديگر نگاهش را نمي دزديد خصمانه نيز رفتار نكرده بود و مثل هميشه جدي بود رو به يلدا كرد وگفت: تا يك مسيري ماشين مي گيريم و بعد از اون جا با ماشين خودم مي ريم.

دقايقي بعد در اتومبيل نشسته بودند . حالا ديگر هوا كاملا سرد بود و نشستن داخل اتومبيل لذت بخش تر از بيروون بود همان طور كه شهاب گفته بود بقيه راه را با اتومبيل شهاب طي كردند هردو ساكت بودند و تنها صداي موسيقي ملايمي سكوت اتومبيل را گرفته بود يلدا زير چشمي به دست هاي شهاب نگاه مي كرد دست هاي بزرگ و قوي اش .

شهاب پرسيد گرسنه ات نيست؟ يلدا لب ها را ورچيد و با لبخندي گفت: يك كمي. چي دوست داري؟ قورمه سبزي رو كه ديشب درست كردم. آهان آره بوش كل ساختمان را برداشته بود. يلدا خنديد و گفت« فكر كردم دوست نداري پس چرا نخوردي؟ آخه غذا خورده بودم حالا اگه همه اش را نخورده اي امشب مي خورم.يلدا چيزي نگفت شايد مي ترسيد باز هم حرفي بزند و همه چيز را خراب كند دوست داشت تا ابديت روي آن صندلي بنشيند و به آن موسيقي دل نواز گوش بسپارد دوست داشت تا ابديت در رويا بماند.

آن شب براي اولين بار شهاب دست پخت يلدا را خورد البته به تنهايي يلدا هيجان زده تر از آن بود كه بتواند تحمل غذا خوردن در كنار او را داشته باشد.

فرداي آنروز در دفتر خاطراتش نوشت:

(آن شب يك شب پر ستاره بود... يك شب زيباي بهاري نبود.. يكشب آرام و مهتابي نبود يك شب با هواي مطبوع و دل انگيز پاييزي نبود.... فقط يك شب بود... يك شب سرد كه او هم بود... او تنها عشق من وبد.) يلدا.
 
ادامه مطلب بقیه اش هست

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 25 تیر1389ساعت 12:52  توسط آسا 

فصل9و10

آن روز عصر بود كه يلدا به خانه رسيد پسر همسايه كه حالا براي يلدا چهره اي آشنا شده بود از پشت پنجره نگاهش مي كرد يلدا وارد خانه شد .

هواي ابري ياعث شده بود خانه تاريك بود از خانه ي تاريك و شلوغ متنفر بود چراغ را روشن كرد در اتاقش باز بود از پشت پرده ي توري پسر همسايه را ديد كه هنوز پشت پنجره بود و داخل آپارتمان را از دور مي كاويد يلدا ديگر تاب نياورد و با عصبانيت به سوي پرده توري اتاقش رفت و پرده را غرغركنان كشيد و در حالي كه از اتاقش خارج مي شد در را بست و بلند گفت: لعنتي تو ديگه چي از جونم مي خواي؟ بايد اين پرده لعنتي را عوض كنم.

دوباره روي مبل ولو شد خانه ساكت و دلگير كننده بود دلتنگ و بي انگيزه يود نمي دانست چه مي خواهد يا دلش براي چه كسي تنگ شده است؟

كتاب مثنوي بزرگش را كنار كيف روي مبل رها شده بود او را برداشت و بي آن گه بفهمد چه مي كند مشغول ورق زدن شد و با خودش بلند حرف مي زد و مي گفت: بايد تكليفم را روشن كنم شش ماه خودش يك عمره بايد درست زندگي كنم تا كي توي اين آت و آشغال ها دوام مي آرم؟ اصلا اينجوري كه نمي تونم درس بخونم . ناگهان چشمش به كاغذي افتاد كه درون يك نايلون مچاله شده بود كاغذ ساندويچ بود و دوباره با خود گفت: پس شهاب خونه بوده حالا كه يلدا روزها خونه نيست شهاب راحت تر شده و حداقل در روز سري به خانه مي زند.يلدا كوشيد چهره او را به ياد بياورد اما انگار سايه هاي مبهمي از تصوير شهاب در ذهنش مانده بود كتاب را يك سو نهاد و ايستاد در سالن قدم مي زد و انگار مصمم شده بود تا كاري را انجام بدهد گويي مي خواست ديگر درست زندگي كند درست رفتار كند و در برابر شهاب بايستد و حرف هايش را بزند بايد به آن اوضاع خاتمه مي داد . تلفن زنگ زد گوشي را برداشت. الو. الو سلام . بفرمائيدو شهاب خونه اس؟ نه نيست شما؟ اگه اومد بگو با ميترا تماس بگير. چرا شما با موبايلش تماس نمي گيرين ؟ اولا دستگاهش خاموشه در ثاني من هر وقت دلم بخواد با خونه اش تماس مي گيرم و به جناب عالي هم ربطي نداره.(گوشي را گذاشت)

يلداكه گوشي به دست و حيران مانده بود با خودش گفت: بدبخت تو نمي توني جواب اين لعنتي رو بدي و مي گذاري هرچي دلش مي خواد بگه اون وقت چه طوري مي خواي جلوي شهاب وايسي و حرفي بزني؟

با گذاشتن گوشي مصمم تر شد و مي خواست تكليفش را بداند از اين قايم باشك بازي به تنگ آمده بود براي همين با خودش گفت: اينقدر اينجا مي شينم تا بيادش واسه ي چي فرار كنم؟ اگه اون نامزد داره چرا من زندگي خودم را نداشته باشم ؟ مگه اون با سهيل چه فرقي ميكنه؟

لحظه اي ساكت شد و به اين انديشيد كه آيا او واقعا براي يلدا فرقي با سهيل مي كند؟ نمي دانست مي تواند با خودش صادق با خير ؟ ولي باز ادامه داد : بره گم شه معلومه كه فرق نمي كنه . من همش دارم از اون فرار مي كنم امشب ديگه بايد ببنمش. وناگهان دوباره از تصميم جديدش دلش ريخت. باز در دلش اضطراب سايه افكند چه طور مي توانست رو در روي شهاب بايستد و حرف بزند؟ چه طور از او بخواهد به حرفهايش گوش دهد؟اگر مثل هميشه بد رفتار كند و او را تحقير كندچه؟ و دوباره به خودش دلداري داد و گفت: اصال به جهنم مي خواد چي بگه؟ اصلا من مي خوام چي بگم كه اون بد رفتار كنه؟

ساعت 6/30 بود و هوا رو به تاريكي مي رفت يلدا همان طور در فكر روي مبل نشسته بود حتي مانتو ومقنعه اش را عوض نكرده بود تمرين مي كرد كه اگر شهاب اومد چه طوري شروع به صحبت بكنه بلند گفت: مي گم آقا شهاب باهاتون كار دارم آقا شهاب! ولش كن بابا اون چرا من رو تو صدا ميكنه منم بهش آقا نمي گم حالا فكر مي كنه كي هست.

صداي پاي كسي از توي پله ها مي آمد پشت در صدا قطع شد و صداي كليد آمد يلدا نزديك بود قالب تهي كند فكر نمي كرد شهاب به آن زودي پيدايش شود. خواست فرار كند اما گويي كسي گفت: مگه دنبال فرصت نبودي ؟ مگه نمي خواستي تكليف خودت را روشن كني؟...

كليد توي قفل چرخيد و در باز شد شهاب كه مشخص بود فكر نمي كرد يلدا در خانه باشد سرش پايين بود شلوار مشكي با يك پيراهن آلبالويي تيره كه دكمه هايش سفيد رنگ بود پوشيده بود صورتش خسته بود و پوستش تيره به نظر مي رسيد.

يلدا از طرز لباس پوشيدن شهاب خوشش مي آمد و به نظرش شهاب تيپ مردانه ي قشنگي داشت كه توجه را خود جلب مي كرد دوباره بوي ادوكلن شهاب در خانه پيچيد و يلدا را مست كرد.

شهاب سرش را بلند كردتا دسته كليدش را روي ميز پرت كند كه يلدا سلام بلندي داد و شهاب غافلگير شد چشم هايش درشت شدند و همراه با تكان دادن سر جواب سلام يلدا را داد گويي از نشستن يلدا در سالن بسيار متعجب بود.

يلدا كه از غافلگير كردن شهاب لذت برده بود انگار نيروي تازه اي در و جودش مي ديد براي همين مصمم تر از قبل منتظر فرصت نشست شهاب با احتياط از كنار يلدا گذشت انگار مي دانست يلدا با او كار دارد.

عاقبت يلدا جملاتي را كه يك ساعت بود هزاران بار با خود گفته بود بلند بلند به زبان اورد: ببخشيد مي شه هروقت برات مقدور بود بياي ينشيني من باهات حرفهايي دارم.

يلدا احساس مي كرد صدايش مي لرزد حتي يك لحظه گلويش گرفت و صدايش خش دار شد چه قدر از دست خودش حرص مي خورد شهاب كه معلوم بود حيرتش دو چندان شد است لحظه اي مردد ايستاد و يلدا را نگريست.

يلدا مقنعه اش را كمي عقب كشيد و نگاهي به شهاب انداخت . شهاب با متانت خاصي در حالي كه سعي مي كرد خونسرد جلوه كند از كنار يلدا رد شد و روي مبل نزديك يلدا نشست و شانه ها را بالا انداخت و دست ها را قلاب كرد و سرش را بالا گرفت و با حالتي كه به نظر يلدا خيلي زيبا آمد نگاهش كرد و گفت : خب بفرماييد من در خدمتم .

يلدا نفس عميقي كشيد و آب دهانش را قورت داد و گفت : راستش نمي دونم چه جوري بگم اما بالاخره بايد بگم...و (لبخند قشنگي زد لبخندي كه او را بيشتر مثل دختر بچه ها نشان مي داد) نگاه سريعي به شهاب انداخت و زود آن را دزديد و به دست هايش خيره شد و ادامه داد: ببين من الان دو هفته است كه من اينجام اين رو مي دونم كه من در حقيقت يك جورايي مزاحم توام و براي همينه كه تو از خونه و زندگيت فراري شدي!..

شهاب قلاب دست ها را از هم باز كرد و مبل تكيه زد وميان كلام يلدا گفت: هيچ چيز نمي تونه من رو از خونه ام فراري بده من هميشه همينطوري زندگي كرده ام بيشتر وقتم را بيرون مي گذرونم چون كارم طول مي كشه در ثاني براي من..

اين بار يلدا پيش دستي كرد . پريد ميان كلام او و گفت: مي دونم مي دونم براي تو بودن و نبودن من فرقي نمي كنه اين رو صد دفعه گفتي لطفا بذار حرفم رو بزنم ...

شهاب كه واقعا متحير شده بود ساكت شد و دست ها را بالا برد و گفت: باشه تسليم

ببين مي دونم كه دوست نداري من رو ببيني اما موضوع من وتو نيستيم يعني يلدا و شهاب را فراموش كن مهم اين كه من تو دو تا آدميم و قراره اين جا به مدت شش ماه با هم زندگي كنيم الان دوهفته است كه زندگي هردوي ما دچار تغييراتي شده كه خب براي هر دومون يه جورايي سخته البته من نمي خوام به جاي تو نظر بدم از خودم مي گم من توي اين مدت حتي زندگي معمولي خودم را نداشته ام من دوست دارم جايي كه زندگي مي كنم را به سليقه ي خودم كاراشو رو به راه كنم عادت به شلوغي و هرج و مرج و باري به هر جهت ندارم مي دونم حتما الان مي خواي بگي قرار نيست تا آخر عمرم رو اين جا باشم درسته اما شش ماه هم خودش يك قسمتي از عمر ماست كه طولاني هم هست من اين طوري نمي تونم افكارم متمركز درس خواندن بكنم توي اين شلوغي دوست ندارم زندگي كنم تو از وقتي گفتي به كارهاي هم هيچ كاري نداشته باشيم من نتيجه گرفتم كه توي خونه و زندگيت هم هيچ دخالتي نكنم اما حالا ميبينم نمي تونم شش ماه يعني نصف يكسال ... واقعا فكر مي كنم در توانم نباشه كه بقيه ي اين شش ماه را مثل اين دو هفته كه گذشت بگذرونيم. و سپس ساكت شد و چشم به شهاب دوخت.

شهاب كه هنوزمنظ.ر يلدا را متوجه نشد بود لب ها را ورچيد و گفت: خب كه چي؟ منظورت چيه؟

يلدا احساس مي كرد دهانش خشك شده است و ديگر قادر به حرف زدن نيست اما سعي كرد خود را نبازد وادامه داد: راستش من دوست دارم اين جا را كمي عوض كنم و جور ديگه اي اين خونه رو درست كنم دوست دارم نظم بيشتري داشته باشه دلم مي خواد اگر قراره توي اين خونه رو درست كنم دوست دارم نظم بيشتري داشته باشه دلم مي خواد اگر قراره توي اين خونه زندگي كنيم مثل دو تا آدم زندگي كنيم مجبور نباشيم... مجبور نباشيم از هم فرار كنيم توكار خودت رو مي كني و من هم مار خودم رو اما در بعضبي موارد مي تونيم به هم كمك كنيم مثلا تو مي توني چيزهايي رو كه توي خونه لازمه تهيه كني و من هم به اوضاع داخلي خونه برسم مي تونم آشپزي كنم اين طوري مجبور نيستيم شش ماه ساندويچ بخوريم.( اشاره كر به كاغذ ساندويچي كه روي زمين افتاده بود)

شهاب پوزخندي زد و گفت: ولي من شكايتي ندارم چون خيلي وقته كه به اين طور زندگي عادت كرده ام و اما در مورد خريد هرچي لازم داري يادداشت كن و شب ها بذار روي ميزم منم برات تهيه مي كنم ولي بقيه اش كاري ندارم تو هم اگه سختته مشكل خودته شرايطي رو كه مي گي در اصل خودت قبلا پذيرفته اي بنابراين نبايد شكايتي داشته باشي در ثاني اگر شكايتي هم داري مسلمه نبايد به من بگي .

شهاب خواست از جايش برخيزد كه يلدا نگاهش كرد و گفت : ولي ما مي تونيم

شهاب مهلت نداد و با لحن جدي گفت: ببين دختر جوان مايي وجود نداره من و تو!... كه هركدوم راهمون جداست من از اين زندگي راضيم به من هم ربطي نداره كه تو چه طوري دوست داري زندگي كني خب؟

شههاب دوباره سرجايش نشست و نگاه معني داري به يلدا انداخت. يلدا بعد از لحظه اي سكوت گفت: خيلي خب پس من هركاري دلم بخواد ميكنم و از حالا به بعد عم هيچي به تو نمي گم و هيچ همكاري از تو نمي خوام آهان فقط يه چيز ديگه.. دوست هاي من مي تونند گاهي به اينجا يبان.؟

شهاب لب ها را هم فشرد و گفت: باشه مشكلي نيست. و دستي به موهايش برد.

تلالو خاصي در گردنش يلدارا متوجه خود ساخت يلدا زنجير را شناخت همان زنجيري بود كه حاج رضا شب عقد به آنها هديه كرده بود با ديدن آن زنجير كه هنوز شهاب به گردن داشت چيزي در دل يلدا فرو ريخت و ناخواسته دست به زير مقنعه اش برد و آويز (الله) را در دستش فشرد نمي دانست چه نيرويي دوباره درونش را به جوششش و جريان انداخته است شهاب دست دراز كرد و كنترل تلويزيون را برداشت يلدا آهسته آهسته لوازمش را جمع مي كرد تا به اتاقش برود اما گويي هر دو براي نشستن در انجا دنبال بهانه اي مي گشتنند. شهاب گفت: راستي كامبيز زنگ نزد؟

يلدا از اين كه مي ديد شهاب سعي كرده است بهانه اي براي ادامه ي صحبت بتراشد خوشحال شد و گفت: نه فقط... كسي زنگ زده؟ يلدا با حالتي كه نشان بدهد كاملا بي طرف و بي غرض است پاسخ داد : بله يك خانمي به نام ميترا گفت باهاش تماس بگيري

پره هاي بيني شهايب براي لحظه اي باز شد چره اش جدي و عصباني به نظر مي رسيد از جايش برخاست و به اتاقش رفت.

بعد از آن شب كه يلدا تصميم خود را براي تغيير دادن اوضاع خانه گرفته بود دست به كار شد از وقتي گردنبند امزدي را در گردن شهاب ديده بود اشتياق خاصي براي انجام هركاري در خود حس مي كرد گويي عيد نزديك است خانه تكاني اي برپا كرده بود كه نظير نداشت تمام خانه را زير و رو كرد يك هفته ي تمام زحمت كشيد و دكوراسيون خانه را تغيير داد و همه چيز را تميز و مرتب كرد حتي اتاق شهاب براي آشپزخانه لوازم مورد نيازش را تهيه كرد و هزاران كار ديگر هر روز چند شاخه گل رز مي خريد و داخل گلدان مي گذاشت از ان آپارتمان خوشش آمده بود حالا ديگر جاي همه چيز را خوب مي دانست شهاب را خيلي كم مي ديد و اگر همديگر را مي ديدند بدون هيچ حرفي يا كلامي از كنار هم مي گذشتند.

يلدا دلش مي خواست شبي شهاب زودتر بيايد تا يلدا آثار وجد و شگفتي را از اين همه تغيير در چهره و چشم هاي جذاب او بيابد اما فقط دل يلدا بود كه شب ها تند تر از روزها مي زد و وقتي شهاب بي اهميت به همه چيز از كنارش رد مي شد و جواب سلامش را زير لب زمزمه مي كرد دلش را مي ديد كه چگونه تكه تكه مي شود و اميدها را يكي پس از ديگري از دست مي دهد اما دوباره مي گفت : فردا حتما با امروز فرق مي كند.

شهاب همچنان سرد مي آمد و مي رفت او مثل يك باد سرد پاييزي بود . يلدا شبي در دفترش نوشت:

مانند گردبادي پر از شن و خاك

و من آخرين برگ از يك درخت خشكيده

به سويم آمدي چنان مرا در هم پيچيدي

كه فرصت دست و پا زدن را نيز از من گرفتي

به خود مي گويم اين گرد باد مثل نسيمي خنك

بر تنهايي عميقم چه خوش نشسته است

اما تو همان گرد بادي پر از شن و خاك

(تك برگ رويايي)

يلدا

يلدا با نهايت دقت و سليقه غذا مي پخت بوي خوش غذا در آپارتمان تازه جان گرفته ي شهاب كه مثل نقره هاي قديمي و صيقل داده برق تميزي مي زد پيچيد و عطر زندگي و عشق از جاي جاي خانه به مشام مي رسيد و انسان را سرمست مي كرد.

گلدان هاي حسن يوسف و پيچك و شمعداني كه به سليقه ي يلدا خريداري شده بود و شاخه هاي گل تازه كه هروز توسط او خريداري مي شد فضاي خانه را طرب انگيز و با نشاط كرده بود او هر روز صبح با يك دنيا و اميد و آرزو پنجره ي اتاقش را بر روي زندگي و آرزوهاي زيبايش باز مي كرد و شب ها موقع خوابيدن با غم بسيار و اميد به فردا پنجره را مي بست .

ماه دوم از زندگي در خانه ي شهاب به نيمه رسيده و يلدا با خودانديشيد: ديدي اونقدر هم سخت نبود

انگار حالا ديگه عادت كرده بود را دانشگاه را به خانه شهاب ختم كند گويي حالا آن جا واقعا خانه ي خودش شده بود ديگر در خانه دلتنگ نبود و ماندن در آنجا آزارش نمي داد استقلال دل چسبي را حس مي كرد روي صورتش هاله هاي گلگون نشسته بود كه زيبا ترش مي كرد بچه هاي دانشگاه و دوستانش مي گفتند: تازگي ها چقدر تغيير كرده اي



يلدا خودش هم فكر مي كرد تغييراتي كرده است و نمي دانست چگونه توجيهش كند گويي يك غم شيرين در دل داشت كه گاه باعث شور و نشاطش مي شد و گاه افسرده اش مي ساخت....



 

+ نوشته شده در  جمعه 25 تیر1389ساعت 12:46  توسط آسا 

فصل7و8

شب پنج شنبه 29شهریور بود، یلدا کهتلفنی تمام اتفاقات را به فرناز و نرگشگزارش داده بود، حالا احساس بهتریداشت. از آنها خواسته بود تا فردا برایمراسم عقدر در کنار او باشند، وقتیبه فردا فکر میکرد دلشوره سراپای وجودشرا فرار میگرفت.
حاج رضا به اوگفته بود که لوازمش را جمع کند تا فردا صبح پروانه خانم ومش حسین آنها رابه خانه ی شهاب منتقل کنند. یلدا از آنهمه عجله حیران بودو دلش میخواستحالا حالاها وقت داشت تا حسابی رویا پردازی و خیال بافیکند. وقتی چمدانشرا میبست لرزش دستهایش را به وضوح میدید، لحظه ای دستبرداشت و خیره بهدستهایش اندیشید، با خود گفت:« خدایا، چرا اینطوری میلرزم؟! چرا نمیتونمخودم رو کنترل کنم؟ چرا نمیتونم به خودم مسلط باشم؟!یعنی فردا قراره عقدکنم؟ خدایا یعنی واقعاً این اتفاق می افتد؟ آخهچطوری؟! منکه اصلاً اون رونمیشناسم؟ اگه همه ی معادلات حاج رضا اشتباه ازآب در بیاد چی؟! خدایا خودتکمکم کن...یعنی فردا شب بیاد تو ی خونه ی اونبرج زهرمار باشم؟! خدایا، چراخمه چیز توی زندگی من با بقیه فرق داره؟»
یلدا هر چه بیشتر فکر میکرد،بیشتر غصه میخورد، به لباس عروسی، بهآرایشگاه، به عکاس، به فیلمبردار، بهمهمانها و به حلقه ای که خریدارینشده بود! و دوبارخ بلند گفت:« وای، یعنیدارم عروسی میکنم؟! پس چراهیچچیز درست نیست؟!»
سپس یلدا دوباره خودش رادلداری داد که همه ی اینها یک بازی است، بازی ایکه پایان خوبی دارد، بازیای که شش ماه بعد تمام خواهد شد! به سهیل فکرکرد. سهیل یکی از هم کلاسیهایش بود که عاشقانه چندین باز از او خواستگاریکرده بود و با خود گفت:«اگر سهیل بفهمد عقد کرده ام!!!» از این فکر تهدلش مالش رفت، خوشش می آمددیگران را در حیرت ببیند، اما قرار بود کسینفهمد، زیرا بعد از شش ماه ممکننبود دیگر کسی به خواستگاری اش نیاید!قرار بود فردا با یک نفر عقد بشود کهاو را نمی شناسد. دوباره از اینیادآوری مشوش شد و گفت:« اصلا فکرش رونمیکنم باید به خدا توکل کنم.خدایا، ازت خواهش میکنم کمکم کنی تا از کاریکه میکنم، پشیمون نشم، من همدر عوض قول میدهم از فردا شب تا پایان این ششماه قرآن رو یک بار ختم کنم.»
و بعد دلش امیدوارتر شد، اما خوابش نبرد.ساعت 4بعد از ظهر، یلدا آمادهشده بود و با دیدن فرناز و نرگس که دروناتومبیل ساسان، برادر فرناز نشستهبودند، خوشحال شد. سعی کرد رفتارش کنترلشده باشد و حداقل پیش برادر فرنازحفظ آبرو کند. همیشه حس میکرد که ساساننسبت به او بی تفاوت نیست، البتهدر این مورد به فرناز و نرگس چیزی نگفتهبود. آرام آرام قدم برمیداشت تابه اتومبیل ساسان نزدیک شد.
ساسان با حرکتی سریع پیاده شد و خیلی گرم سلام و اخوالپرسی کرد.
یلدابا خودش گفت:« وای، یعنی ساسان میدونه؟ فرناز حتماً به خانواده اشگفته!»ته دلش خجالت کشید و ناراحت شد. دوست نداشت کسی فکر بکنه او بهخاطر ثروتحاج رضا تن به این ازدواج داده است، هر چند که ظاهراً به جز اینچیزی بهنظر نمیرسید! در ثانی میترسید شهاب رفتار تحقییر آمیز و اهانتبارش را باردیگر تکرار کند و او را جلوی دوستانش و مخصوصاً ساسان، خرابکند.»
فرناز شیشه اتومبیل را پایین داد و با خنده گفت:« سلام، عروس خانم!»
یلدا لبخند تلخ و غمگینی زد و نگاهش را پایین انداخت.
نرگس گفت:« عروس خانم، چرا سوار نمیشی؟!»
- آخه حاج رضا میخواد با اون برم.
فرناز پرسید:« پس داماد کجاست؟!»
- لعنتی! چه میدونم. مثل اینکه خودش میره اونجا!
نرگس پرسید:« عاقد کجاست؟!»
- توی تجریش یک جایی نزدیک امام زاده صالح!
فرناز پرسید:« آشناست دیگه؟!»
- آره، دوست حاج رضاستو
نرگس پرسید:« این چه قیافه ایه به خودت گرفتی؟ امروز دیگه باید شاد باشی!»
فرناز در تایید حرف نرگس گفت:« راست میگه، عروس نباید این همه ناراحت باشه.»
- میترسم.
فرناز پرسید:« از داماد؟!»
- فرناز تو رو خدا این قدر عروس و داماد نگو! حالت تهوع گرفتم!
نرگس توصیه کرد:« بی خودی میترسی، بهتره دیگه فکرهای بد به خودت راه ندی.»
نگرانیو اضطراب از چهره های فرناز و نرگس مشهود بود و با این که هر دوسعیمیکردند بسیار عادی جلوه کنند و با عث نگرانی بیشتر یلدانشوند،فرناز با تبحر خاصی موضوع را عوض کرد و گفت:« ببین چی آوردم؟!»
- اون چیه؟!
- دوربین فیلمبرداری! مال ساسانه.
- راستی ساسان میدونه؟
- آره، یک کمی!
- چرا گفتی؟!
- به اون که ربطی نداره، نباید میگفتم؟!
- نمیدونم، اصلاً ولش کن.
- راستی، چقدر خوشگل شدی!
نرگس هم گفت:« آره، من هم میخواستم بگم یک عروس تمام عیار شدی!»
یلدا با وسواس خاصی که گویی از خودش مطمئن نیست، پرسید:« راست میگین؟!»
نرگس جواب داد:«آره عزیزم، ماه شدی!»
فرناز گفت:« داماد چه جوری میخواد به قول و قرار هاش پای بند بمونه، بیچاره!»
و بعد موزیانه خندید.
نرگس و یلدا اعتراض کنان توی سرو کله ی فرناز کوبیدند.
یلدا دستهایش را داخل اتومبیل برد و به نرگس گفت:« دستم رو بگیر!»
نرگس گفت:« وای چه یخ کردی، سردته؟!»
سوال نرگس بی مورد بود، میدانست که یلدا هروقت مضطرب و هیجان زده است مثل گلوله ی برفی سرد میشود.
یلدا جواب داد:« دارم میمیرم، نرگس! دلم شور میزنه...»
فرناز گفت:« دیوونه ای بابا، به پولها فکر کن!»
صدایسلام و علیک و احوالپرسی ساسان با حاج رضا که دم در ایستاده بود،آنها رابه خود آورد. یلدا در حالی که میگفت، بچه ها برایم دعا کنید، باعجله آنهارا ترک کرد.
یلدا و حاج رضا سوار شدند و راننده ی حاج رضا، آقای صبوری هم سوار شد.
پروانهخانم اسفند دودکنان کنار شیشه ی اتومبیل ایستاده بود، حسین آقا نیزغم زدهو مضطرب کنار در آمد و هر دویآنها با نگاههای مضطرب یلدا را کهگویی بهمسلخ میرود، نگاه میکردند. یلدا خداحافظی گرمی با آنها کرده بود ودلشنمیخواست دوباره گریه کند، برای همین کمتر آنها را نگاه کرد.
پروانهخانم سرش را نزدیک یلدا آورد و گفت:« دخترمف اتاقت رو یا مش حسینچیده ام،هر چی کم و کاست داشتی، زنگ بزن و بگو تا برات بیارم. به اندازهدو سه روزهم غذا برات پخته ام و توی یخچال گذاشته ام. به ما سری بزن،دخترم! مواظبخودت باش. الهی که سفید بخت بشی، ماشاءالله...ماشاءالله.» ودوباره صورتیلدا را بوسید و چشم هایش پر شدند.
نگاه مهربان یلدا که حاکی ازقدردانی و تشکر برای همه ی روزهای خوبی که باآنها گذرانده بود، روی صورتهای مهربان و غمدار پروانه خانم و مش حسین زومشده بود و بی اختیار دستهایشبالا رفتند و خداحافظی کنان از آنها دور شدند.
اتومبیل ها پشت هم راهافتادند. یلدا خودش را در آیینه اتومبیل نگاهکرد.خوشگل شده بود. شال سفیدرنگی به سر داشت و یک مانتوی آبی بسیار روشنو شلوار جین به رنگ روشنپوشیده بود. آرایش دل انگیزی داشت و عطر ملایمیاستفاده کرده بود که درانتخاب آن وسواس زیادی به خرج داده بود. آخر بهسلامتی عروس شده بود! بهقول نرگس با اینکه همه چیز عجله ای و غیر قابلپیش بینی رخ داده بود، اماباز یلدا یک عروس تمام عیار زیبا شده بود.
بالاخره بعد از دقایقی بهمحل مورد نظر رسیدند. حاج رضا از راننده خواستاتومبیل را کنار یک ساختماندو طبقه ی ویلایی بسیار زیبا، متوقف کند. یلداپیاده شد و نگاهی به ساختمانو اطرافش انداخت. شهاب نیامده بود. اتومبیلساسان خاموش شد و فرناز و نرگسپیاده شدند. گویی یلدا تازه آنها را میدید.حسابی تیپ زده بودند و بهخودشان رسیده بودند. ساسان و نرگس دسته گل هایزیبایی در دست داشتند.

نرگس به سمت یلدا آمد و گفت:« آن قدر مضطرب نباش، بابا! رنگ خیلی پریده.»
یلدا گویی جایی را نمیدید. فقط سعی میکرد زمین نخورد. مثل کودکی چادر نرگس را از کنارش گرفته بود و آرام قدم برمیداشت. حاج رضا عصبی به نظر می آمد، یلدا دلیلش را نمیدانست، شایدبه خاطر نیامدن شهاب بود.
سپس یلدا با خود فکر کرد:« وای اگر شهاب نیاد، چی؟! آبروم جلوی دوستانم میره..»
صدای ترمز وحشتناک یک اتومبیل او را به خود آورد. یک پاترول مشکی جلوی اتومبیل حاج رضا متوقف شد. لبخند پهنای صورت حاج رضا را فرا گرفت، پس حاج رضا هم نگران نیامدن شهاب بوده است!
اتومبیل خاموش میشود و شهاب به همراه یکی از دوستانش به نام کامبیز پیاده شدند. پیراهن اسپرت و جین پوشیده بود. عینک آفتابی اش را از روی صورت برداشت و اولین نفری که نگاهش با وی گره خورد و سریع دزدیده شد، یلدا بود.
یلدا با خودش گفت:« امروز هم یک لباس رسمی نپوشیده، کاش جلوی دوستانم کمی حفظ آبرو میکرد.» نمیدانست چه طور آن همه اضطراب را پنهان کند و رفتاری معمولی داشته باشد. شب قبل خیلی تمرین کرده بود که شهاب را که دید، مثل او جدی و سر د برخورد کند. اما دوباره با دیدنش مضطرب شده بود و همه ی قول و قرارهایش را فراموش کرده بود. گویی خجالت میکشید که حتی نگاهی به او بیاندازد، مخصوصاً که رفتار شهاب هم طورب بود که گویی اصلاً یلدا وجود ندارد.
کامبیز دوست صمیمی و شریک کاری شهاب هم بود، جلو آمد و سلتم و علیک و احوالپرسی کرد. نگاه آشنا و مهربانی به یلدا انداخت و جلوتر آمد و گفت:« سلام، فکر میکنم شما یلدا خانم باشید؟!»
یلدا لبخندی زد و سر را به علامت تایید تکان داد و گفت:« بله، و...»
- من کامبیزم.
- خوشوقتم.
ساسان و کامبیز هم به هم معرفی شدند و دست دادن. شهاب کنار ایستاده بود و بدون اینکه به شخص خاصی نگاه کند،سلامی به جمع داد و سر را پایین انداخت. نگاه ساسان روی چهره اخمو ی شهاب خیره بود. فرناز و نرگس هم به یلدا چسبیده بودند. انگار آنها هم به نوعی مضطرب بودند و شور و هیجان اولیه شان را فراموش کرده بودند.
فرناز در گوشی به یلدا گفت:« دست راستت زیر سر من! چه شوهر جذابی پیدا کردی!» و ریز ریز خندید.
نرگس که حال یلدا را بهتر می فهمید با آرنج به پهلوی فرناز زد و گفت:« هیس!»
حاج رضا همه را دعوت به ورود به آپارتمان ویلایی سفید رنگی کرد. دفتر ازدواح واقع در طبقه دوم بود. حاج رضا و کامبیز جلوتر از همه داخل شدند. سامان و فرناز پشت سر آنها و بعد نرگس و یلدا.
یلدا احساس میکرد پله ها را نمی بیند، دست نگرس را محکم گرفته بود و با تکیه بر او بالا میرفتو لحظه ای ایستاد و به چشم های نرگس که همیشه به او آرامش میدادند خیره شد و گفت:« نرگس، حالم خوب نیست. نمیدانم چرا دلم میخواهد گریه کنم؟!»
نرگس دست او را فشار داد و گفت:« اِ...، به خدا توکل کن. این همه مضطرب نباش! از چی میترسی؟ مگه نگفتی به حاج رضا اطمینان کامل داری؟! پس به پسرش هم اعتماد کن! با همه ی اینها اگه به دلت بد افتاده و راضی نیستی، یلدا، نرو و همین حالا بگو که منصرف شده ای!»
به ناگاه تردید سراپای وجود یلدا را تسخیر کرد. متفکر و مشوش، ثانیه ای به نرگس چشم دوخت. صدای پایی از پشت سر او را به خود اورد. شهاب از پله ها بالا می آمد. نگاهشان روی هم افتاد. یلدا دست نرگس را فشرد و پله ها را بالا رفت.
حاج آقا عظیمی که از دوستان قدیمی حاج رضا بود که از دیدن آنها ابراز خوشنودی کرد و با استقبال گرمی از آنها دعوت کرد به اتاق عقد بروند.
اتاق تقریباً بزرگی بود. بالای اتاق آیینه و شمعدان از مُد افتاده ای قرار داشت که رو به رویش دو عدد صندلی و یک دست خنچه ی عقد خاک گرفته، چیده شده بود.
آقای عظیمی از عروس و داماد درخواست کرد تا روی صندلی هایشان کنار هم بنشینند. یلدا چادر نرگس را رها کرد و با تردید روی صندلی نشست. چهره ی هر دو توی آیینه اقتاد و با نگاههایی که سریع دزدیده شدند. احساس عجیبی وجود یلدا را متزلزل کرده بود، نمیدانست چرا دلش میخواهد گریه کند. دوست داشت ساعتها با صدای بلند گریه کند. آیا او خیلی بی کس نبود؟! مادر کجا بود؟ پدر کجا بود؟ او در میان آن غریبه ها چه میکرد؟ با کسی که حتی او را نمیشناخت، چطور میتوانست محرم شود؟ چگونه میتوانست حتی دقیقه ای زیر یک سقف با او زندگی کند؟ گویی همه چیز و همه کس را از پشت پرده انبوه مِه و غبار نگاه میکرد و از آنچه میدید در حیرت و شگفتی ناگزیر از باور کردن بود.
فرناز و نرگس به تکاپو افتاده بودند و از درون کیفهایشان چیزهایی بیرون آوردند که یلدا را لحظه به لحظه متحیرتر میساخت.نرگس یک ظرف کوچک محتوی عسل را کنار آیینه و شمعدان قرار داد و بعد کیسه ی نقل و سکه را در دست گرفت و منتظر ایستاد.
فرناز هم با عجله د رحالی که از ساسان کمک میخواست، مشغول باز کردن کیف فیلمبرداری شدو
کامبیز که با دیدن تدارکات دوستان یلدا تازه متوجه ی قضایا شده بود به سوی شهاب آمد و گفت:« حیف شد، کاش حداقل دوربین عکاسی ام رو آورده بودم!»
شهاب به همان جدیت نگاهش، زیر لب گفت:« تیازی به این مسخره بازی ها نیست.»
یلدا با اینکه سعی میکرد اصلاً شهاب را نگاه نکند، باشنیدن این جمله نگاه سرزنش بارش را نثار او کرد. دلش میخواست بگوید، من هم از برنامه های دوستانم بی اطلاع بودم. من هم دلم نمیخواد که امروز رو به وسیله ی فیلم و عکس در گوشه ای از ذهنم ثبت کنم!
فرناز میخواست فیلم بگیرد که کامبیز جلو رفت و از او درخواست کرد که کنار یلدا و نرگس باشد و فیلمبرداری را به او بسپارد. فرناز با لبخند رضایت مندی درخواست او را پذیرفت.
یلدا حس میکرد کامبیز پسر خوب و مهربانی است و هر بار که به او نگاه میکرد با لبخند کامبیز روبه رو میشد و او هم لبخند میزد.
حاج آقای عظیمی عبای قهوه ای اش را کمی جا به جا کرد و بلند گفت:« برای سلامتی شان صلوات!» صدای صلوات در اتاق پیچید و او ابروها را بالا داد و نگاهی موشکافانه به یلدا و شهاب انداخت و بعد از ثانیه ای سکوت، خطاب به جمع گفت:« ببینم عروس و داماد به این بد اخلاقی تا به حال دیده بودید؟!»
همگی به ظاهر خندیدند، زیرا هر کدام میدانستند که این ازدواح با تمام ازدواج هایی که تا به حال دیده اند ،فرق میکند. پس عروس و دامادشان هم باید متفاوت باشد، اما حاج عظیمی دوباره گفت:« واقعاً نوبر است.» و خطاب به شهاب گفت:« کمی لبخند بد نیست، آقای داماد.»
شهاب نگاهی به جمع انداخت و سری تکان داد و زهر خندی زد. آقای عظیمی ادامه داد:« این لحظه یکی از لحظات بسیار روحانی و الهی است، دلتان را صاف کنید واز خدا بخواهید تا تمام لحظات زندگیتان را در کنار هم باشید و همراه با دلخوشی سپری کنید. پس شاد باشید و لبخند بزنید تا خداوند شادی و لبخند را با زندگیتان عجین کند.»
کامبیز برای اینکه حال و هوای مجلس را عوض کند از فرصت استفاده کرد و گفت:« به افتخار عروس و داماد اَخمو، یک کف مرتب!»
بلافاصله صدای دست های سرد و لرزانی که صاحبان آنها هرکدام به نوعی مضطرب و مردد بودند، سکوت وهم انگیز اتاق را شکست. پروانه خانم به یلدا سفارش کردخه بود که حتماً سوره الرحمن را قبل از شروع خطبه عقد بخواند و هر آرزویی دارد همانجا از خداوند درخاست کند. یلدا قرآن کوچکش را از کیف بیرونآورد و شروع به خواندن کرد.
فرناز جستی زد و خود را به یلدا رساند و خنده کنان گفت:« یلدا برای من دعا کن. میگن دعای عروس میگیره!»
شهاب نگاه معنی داری به فرناز انداخت و پوزخندی زد. حاج رضا شناسنامه ها را از جیب در اورد و به آقای عظیمی دارد. یلدا همانطور که در دل دعا میخواند سرش رابلند کرد و نرگس را دید که مثل همیشه ساکت ایستاده بود و نگاهش میکرد. با دیدن نرگس دل یلدا تندتر تپید. دلش میخواتست او را در آغوش بگیرد. نرگس به آرامی کنارش آمد و دست او را گرفت و گفت:« چیزی میخوای؟!»
یلدا سرش را به علامت منفی تکان داد و چشم هایش پر از اشک شدند. نرگس میدانست یلدا چه احساسی دارد. آهسته گفت:« یلدا گریه میکنی؟! خجالت بکش، مگه بچه شدی؟!»
نرگس با اخم نگاهی به شهاب انداخت و دستمال کاغذی را از روی میز برداشت و جلوی یلدا گرفت و گفت:« یلدا جان، از چی ناراحتی!؟ اگه راضی نیستی هنوز دیر نشده...»
اینبار نگاه شهاب، یلدا و نرگس را غافلگیر کرد. یلدا دستمال برداشت و اشکهایش را پاک کرد. کامبیز که فیلم میگرفت مثل یک برادر به سوی یلدا آمد و با نگرانی پرسید:« یلدا خانم، مشکلی هست؟!»
یلدا سعی کرد لبخند بزند، گفت:« نه،نه، مشکلی نیست.»
نرگس صورت یلدا را بوسید و در گوشش گفت:« من مطمئنم پسر خوبیه، نگران نباش!»
فرناز هم پیش آنها آمد وگفت:« بچه ها چه خبره؟! راستی یلدا بار اول بله نگی ها، باید زیر لفظی بگیری بعد!» و نگاه خنده داری به شهاب انداخت و شکلکی خنده دار تر در آورد.
یلدابه آنهمه نشاط و آرامشی که فرناز داشت غبطه خورد و لبخند زد. بعد از دقایقی صدها خط کج و مآوج توسط یلدا و شهاب روی دفترهای مختلف به عنوان امضا کشیده شد و بالاخره نوبت خواندن خطبه رسید. حاج آقا عظیمی از نرگس و فرناز خواهش کرد که با کله قند آماده ای که آنجا بود، روی سر عروس و داماد قند بسایند. نرگس هم به آرامی شروع به ساییدن قند کرد. حاج آقا عظیمی د رحال خواندن خطبه بود . سکوت اتاق را پر کرده بود. تمام دل ها به نوعی در تپش بود. همه چیز فراموش شده بود و فقط هر چه بود، آن لحظه بود. لحظه ای که دو زندگی مختف در هم ادغام میشد. لحظه ای که دو انسان با تمام گذشته شان فراموش میشدند و دو انسان جدید متولد میشدند.
کامبیز فیلم میگرفت. ساسان شمع ها را روشن کرد و عکس انداخت. نرگس و فرناز قند می ساییدند. حاج رضا نیز دعا میکرد حاح عظیمی خطبه میخواند. شهاب متفکرانه سر به زیر انداخته بود و به صدای حاج آقا گوش سپرده بود. یلدا چشم هایش را بسته بود و دعا میکرد. خطبه تمام شد و همگی منتظر شنیدن(بله) عروس خانم شدند. فرناز و نرگس قند ساییدن را فراموش کردند و مدام به یلدا سفراش میکردند (الان بله نگی..!) و بعد فرناز در حالی که میخندید بلند گفت:« عروس زیر لفظی میخواد» و اشاره به ساسان کرد تا کیفش را بیاورد. حاج رضا جلو آمد ودست در جیب کرد و دو عدد جعبه جواهرات بیرون آود که هر دو شامل زنجیرهای بلند و نسبتاً ضیخمی بودند که یک آویز تقریباً بزرگ(الله) به آن زینت بخشیده بود. یکی را به گردن پسرش و دیگر را به گردن یلدا آویخت.
ساسان به اشاره فرناز و نرگس دست در کیف فرناز کرد و هدیه ای را که از جانب نرگس و فرناز تهیه شده بود به دست نگرس داد. نرگس هم با طمانینه هدیه اش را باز کرد، یک دستبند زیبا و شیک بود که در دست زیبایی اش دو چندان شد.
یلدا از دیدن آنهمه ابراز محبت از جانب دوستانش به هیجان آمده بود. کامبیز نیز با دیدن این صحنه ها دست به گردنش انداخت و زنجیر طلایش را باز کرد و برای یلدا آورد و گفت:« ناقابله، از طرف من قبول کنید. انشاالله همیشه خوشبخت باشید.»
شهاب با حیرت فراوان به کامی خیره شد و گفت:« کامی نیازی به این کار نیست!»
یلدا سعی کرد در برابر رفتار متواضعانه کامبیز تعارف کند، اما ناگزیر از دریافت هدیه ی کامی، تشکر فراوان کرد. ساسان دسته گلی که آورده بود را برداشت و در حالی که آنرا جلوی آیینه قرار میداد، یکی از گل ها تازه تر را انتخاب کرد و چید و به دست یلدا دا و برایش آرزوی خوشبختی کرد. نگاه معناداری بین کامبیز و شهاب رد و بدل شد. حاج عظییمی برای بار دوم خطبه را خواند.همه در سکوت منتظر شنیدن صدای یلدا بودند. یلدا نگاهی به آیینه انداختريال شهاب را دید که نگاهش میکند. سر به زیر انداخت و آهسته گفت:« بله!» و ناگهان صدای کف فضای اتاق را پر کرد.
فرناز و کامبیز سوت میزدند و حسابی شلوغ شده بود. فرناز کیسه ی نقل را از دست نرگس گرفت، مشتهایش را پر از نقل و سکه کرد و روی سر عروس و داماد ریخت. نقل ها و سکه ها از سر و روی عروس و داماد سرازیر میشدندو پایین می آمدند. لا به لای موهای شهاب پر از نقل شده بود.
برای لحظاتی یلدا از آن همه ولوله و شور و هیجان به وجود آمد و لبخند قشنگی روی چهره اش نمایان گشت. حتی نگاه عصبی و خشمناک شهاب هم نتوانست خنده را از او بگیرد. شهاب«بله» سردی گفت، اما حالا مجلس آنقدر گرم شده وبود که سرمای «بله» شهاب را کسی حس نکرد. کامبیز جعبه ی شیرینی را باز کرد و یکی یکی تعارف کرد. تنها کسی که دهانش شیرین نشد شهاب بود. فرناز ظرف عسل را جلوی شهاب گرفت.
شهاب با چشمان گرد شده و نگاه حیرت زده اش به فرناز خیره شد و گفت:« چی کار کنم؟!»
فرناز با لبخند گفت:« خب، یک انگشت بزنید وبذارید توی دهن عروس خانم.»
یلدا خجالت کشید و وانمود کرد که چیزی نشنیده است. کامبیز جلو آمد و گفت:« آقا شهاب نگین که از مراسم عقد کنان چیزی نمیدونید!»
شهاب نگاه تهدید آمیزی به کامبیز انداخت و انگشت به عسل زد و بدون اینکه نگاهی بیاندازد آنرا جلوی صورت یلدا گرفت.یلدا با اکراه دهانش را نزدیک برد و کمی ازعسل را خورد. فرناز و نرگس و کامبیز دست زدند و فرناز عسل را جلوی یلدا گرفت و یلدا هم کمی ازعسل را به دهان شهاب گذاشت. بالاخره دهان شهاب نیز شیرین شد.
مراسم رو به پایان بود که حاج رضا به آنها نزدیک شد و دستهای عروس و داماد را گرفت و گفت:« دراین مدت برای هم احترام قایل شوید و همدیگر را آزار ندهید.»
سپس رو به شهاب کرد و ادامه داد:« شهاب جان! این دختر از چشام برام عزیزتره، مواظبش باش!»
شهاب در سکوت بود. انگار از اینکه بالاخره مراسم رو به پایان است، خیالش راحت شده بود، اما برنامه های حاج رضا تمام نشده بود. به پشنهاد او قرار شد ابندا همگی به زیارت امام زاده صالح بروند و بعد شام را هم میهمان حاج رضا باشندو یلدا و دوستانش هر چند یک بار به امام زاده صالح میرفتند، هم دعا میکردند و هم تفریح و خنده بی بهانه. برای همین از پیشنهاد حاج رضا با روی باز استقبال کردند.
حاج رضا در برابر مقاومت شهاب برای نیامدن و همراه نشدن با بقیه، گفت:« قرار گذاشتیم امروز رو اونجوری که من میخوام، برگزار کنیم.»
با این که مسیر کوتاه بود، اما همگی به سوی اتومبیل ها شتافتند. یلدا که سعی داشت موقعیت فعلی اش را هر چه سریعتر فراموش کند به فرناز و نرگس گفت:« بذارید به حاج رضا بگم که با اتومبیل شما میام!»
حاج رضا در برابر خواسته ی یلدا، گفت:« یلدا جان، بهتر است از همسرت اجازه بگیری»
با شنیدن این جمله دوباره سکوت زینت دهنده جمع گردید. شهاب وانمود که اصلاً داخل بازی نیست و سرش را به صحبت با کامبیز گرم کرد. یلدا از سوالش پیشمان بود، برای اینکه مجبور نباشد تقاضایی از شهاب بکند، رو به دوستانش کرد و گفت:« بچه ها من با حاج رضا میام!»
فرناز خنده ای کرد و گفت:« چرا منصرف شدی؟! میخوام من از آقا شهاب اجازه بگیرم؟!» و بعد بدون اینکه منتظر شنیدن جوابی از سوی یلدا باشد، به سوی شهاب رفت و پرسید:« آقا شهاب، اجازه میدید یلدا با ما بیاد؟!»
شهاب سعی کرد بی تفاوت نشان بدهد، چانه بالا انداخت و گفت:« هر طور خودش میدونه!»
یلدا برای اینکه پاسخی به بی اعتنایی شهاب بدهد به سوی اتومبیل ساسان حرکت کرد و گفت:« حاج رضا، من با آقا ساسان اینا می آیم.» سپس سوار شد. نگاهی به شهاب انداخت. شهاب عافلگیر شد و سرش را پایین گرفت. در امام زاده خانم ها از یک در داخل شدند و آقایان از سمت دیگر.
یلدا و دوستانش چادرهای سفید را از دست هم می قاپیدند تا چادر نوتری پیدا کنند. نرگس چادر را به سر کرد که سوراخی روی سرش داشت و همین سوژه ای شد برای خنده های غیر قابل کنترل! عاقبت خانمی که مسوول نگهداری از چادرها بود به آنها تذکر داد که سریعتر چادری را بردارند و بروند. یلدا چادر قشنگی سرش انداخت. دوست داشت خوشگل باشد. ابروها را بالا داد ودر حالی که د رآیینه ی کوچکش صورتش را نگاه میکرد با حالتی اغراق آمیز گفت:«وای مثل ماه شدم! نا سلامتی عروسم!» و در حالی که قیافه میگرفت از جلوی فرناز و نرگس رد شد.
آن دو بدون معطلی به سرو کله س یلدا حمله بردند و فرناز خنده کنان گفت:« زهرمار، بدبخت عقده ای، جنبه داشته باش!»
توی محوطه ی خارجی حرم که آمدند، ساسان را دیدند که با عجله به سوی شان میدود. ساسان گفت:«چقدر معطل میکنید. آقای داخل حرم هستند. شما برید ولی زود برگردید. من همینجا منتظرتون هستم!:
فرناز گفت:« بالاخره تو میری یا میمونی؟!»
- من الان میرم، ولی زود میام همینجا.

حال و هوای عرفانی، بوی عطر خاصی که مادر را به یاد یلدا می آورد، چهره هایی که داخل چادرهای سفید معصومیت خاصی پیدا کرده بودند، لوسترهای بزرگ و چشمگیر، آیینه کاری ها و درهای چوبی بزرگ . همه و همه حال و هوای یلدا را عوض کرد. گویی حالا کسی را یافته است که میتواند تمام اندوه و ترس و دلهره اش را برای او روی دایره بریزد و آرام بگیرد.
فرناز و نرگس هم ساکت بودند. شاید آنها هم حال یلدا را داشتند. واقعاً چه نیرویی در اماکن متبرکه هست که انسان را ناخودآگاه از خودش بیرون میکشد.گویی تنها تویی و او. گویی دنیا با تمام آنچه دارد به فراموشی میرود و فقط تو میمانی با نیازهای روحی و درونی ات. گویی در آن لحظات اشک راحتر از همیشه جاری میشود و نیازها راحتر عنوان میشوند و امید به گرفتن حاجت ها بیشتر میگردد و شاید به همین دلیل است که وقتی از این اماکن خاص خارج میشویم، احساس سبکی خاصی داریم.
اشکهای یلدا هم سرازیر بودند.همانطرو که دور ضریخ میچرخیدند و از ته دل دعا میکردند، یلدا برای هر سه نفرشان دعا کرد و یک اسکناس از کیفش بیرون آورد، نیت کرد و داخل ضریح انداختو
فرناز محکم به پهلویش زد و با لحنی خنده آور گفت:« بابا هنوز جیزی به نامت نشده، خوب داری ولخرجی میکنی.!»
یلدا خندید و گفت:« برای شما دو تا خل و چل هم انداختم!»
- شوخی کردم. آفرین بنداز! قربونت برم، برای ما هم دعا میکردی! دعا کن امسال دیگه محمد بیاد خواستگاری.

محمد یکی از آشنایان دور فرناز اینا بود که وقتی فرناز به زادگاهش برای تفریح و تعطیلات میرود با دیدن محمد برای خودش خیالبافیهایی میکند.فقط به دلیل این که محمد محبت زیادی نسبت به خانواده فرناز ابراز داشته است.
یلدا برای فرناز و نرگس هم دعا کرد. نرگس دوست مهربان اونیز مشکلات زیادی داشت، اما همیشه آرام بود و تنها سنگ صبورش یلدا بود.نرگس پسر عمویش را دوست داشت، اما به دلیل اختلافات و قهر چند ساله ی عمو و پدرش، سالی یک بار هم پسر عمویش را نمیدید.

دیگه جا نمیشه برو ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 25 تیر1389ساعت 12:44  توسط آسا 

فصل6

ساعتي از رقتن شهاب گذشته بود يلدا هنوز روي تختخواب دراز كشيده بود و حال عجيبي داشت به نقطه ي نامعلومي روي سقف خيره شده بود و به شهاب فكر مي كرد به نظرش بسيار مغرورتر گستاخ تر و بدتر از آن چيزي بود كه فكرش را مي كرد كلافه بود احساسات خوبي نداشت آيا تحقير شده بود؟ آيا جوابي در خور رفتار شهاب به او داده بود؟ دلش مي خواست بداند شهاب چه فكر مي كند آيا او هم ار جواب يلدا رنجيده يا نه اصلا برايش مهم نبود؟!

يلدا با خود گفت: يعني چي شد؟تموم شد؟ حتما به حاج رضا گفته منصرف شده . و دوباره گفت: به جهنم كه منصرف شده پسره ي پر رو اصلا من كه زودتر به حاج رضا مي گم منصرف شده ام مگه با همچين آدمي ميشه شش ماه زندگي كرد؟ پسره ي از خود راضي انگار از دماغ فيل افتاده

يلدا حال عجيبي داشت نمي دانست چه كند هر قدر سعي مي كرد موقعيت خود را ارزيابي كند گويي نمي توانست گويي كسي او را در مسيري نا معلوم هل مي داد نيروي عجيبي كه نمي توانست در برارش مقاومت كند.

صداي زنگ تلفن سكوت اتاق را در هم شكست يلدا سراسيمه به گوشي حمله برد صداي پروانه خانم را كه با نرگس خوش و بش مي كرد شنيد و گفت: پروانه خانم من گوشي را برداشتم مرسي

پپروانه خانم ار نرگس خداحافظي كرد و گوشي را گذاشت. نرگس از همان ابتدا متوجه حالت صداي يلدا شده بود براي همين بدون حاشيه به سراغ اصل مطلب رفت و پرسيد: سلام يلدا چطوري؟ سلام بد نيستم. چي شد؟ ديديش؟ آره بابا لعنتي رو بالاخره ديدم. معلومه كه ديدار خوبي نبوده؟ خوبديگه از اين بهتر امكان نداشت. خب حالا مگه چي شده؟ هيچي هرچي دلش خواست به من گفت و من هم جوابش دادم. حرف حسابش چيه؟ هيچي منو نمي خواد مي گفت كه به زور پدرش قبول كرده و از اين چرنديات. خب غير اين هم نبايد ياشه تو چه انتظاري داري دختر؟ هيچي ولي يك جورايي احاس حقارت مي كنم و اعصابم رو بهم ريخته. اين در صورتي درسته كه تو اون رو دوست داشتي اما تو هم كه دقيقا شرايط او رو داري.پس براي چي اين طوري فكر مي كني ؟ شايد تو اين احساس رو نداري. منظورت چيه؟ هيچي مي گم كلك نكنه تو ازش خوشت اومده؟ من؟توي زندگي آدمي به اين نفرت انگيزي نديده بودم. قيافه اش چه شكلي بود؟ نمي دونم راستش زياد بد نبود يعني اصلا ظاهرش بد نبود. آهان پس ظارش دلت رو برده؟ يلدا خنديد و گفت: نه بابا. شوخي مي كنم . خب خيلي هم بد نبود. اين طوري بهتر شد اگه رك و راست حرفاتون رو زده ايد پس مشكل خاصي هم پيدا نخواهيد كرد . يعني تو ميگي ادامه بدم؟ واقعا مي پرسي؟ آره به خدا . ولي يلدا به نظر من تو تصميمت رو گرفته اي اما اگر نياز به تاييد داري مي گم ادامه بده خدا با توست. يلدا خنديد و گفت : نرگس متشكرم احساس بهتري دارم. نرگس خنده اي كرد و گفت: قابلي نداشت عزيزم حالا برو خوب خوب برنامه ريزي كن . يلدا متعجب پرسيد: برنامه ريزي؟ راجب به چي؟ نرگس با لحن خاصي كه خالي از شوخي نبود گفت: راجب زندگي مشترك با آقا شهاب. گويي چيزي در دل يلدا فروريخت احاس ترس هيجان و اضطراب شيريني در وجودش جوشيد اما در پاسخ به نرگس فقط گفت: بس كن نرگس و سپس خنديد.

ساعت يازده شب بود و يلدا نمي دانست چرا حاج رضا او را صدا نكرده و هيچ چيز راجع به ملاقات با شهاب از او نپرسيده . خودش هم جرات پايين رفتن و سؤال كردن از وي را نداشت فكر مي كرد شايد شهاب موقع رفتن نظرش رو گفته و ...

يلدا آنشب تا دير وقت بيدار بود و منتظر كه حاج رضا صدايش كند اما خبري نشد فرداي آن روز سرحال تر از هميشه از خواب بيدار شد دلش مي خواست نرگس و فرناز را ببيند اما چند ضربه به در خورد يلدا در را باز كرد پروانه خانم بودكه گفت: يلدا جان بيداري؟آقا گفتند زودتر بيا پايين هم صبحانه حاضره و هم آريالا كارت دارن.

يلدا نگران شد مي دانست حالا ديگر موقع شنيدن نظر شهابه حتما حاج رضا راجع به شب گذشته حرف هايي با عجله روسري اش را برداشت و دامن بلندش را كمي پايين كشيد تا مچ پايش و با عجله پله ها را پايين آمد.

حاج رضا توي سالن بود پيراهن سفيدش از هميشه اطو كشيده تر و تميز تر مي نمود گويي براي انجام كاري مدت هاست كه آماده است يلدا سلام كرد و لبخند زنان در حالي سعي مي كرد مثل هميشه عادي نشان بدهد گفت: حاج رضا مي خواين جايي برين. نگاه مهربان يلدا براي حاج رضا لذت بخش و نيرو دهنده بود .حاج رضا هم لبخندي زد و گفت: نه عزيزم صبحانه ات را بخور و بيا توي حياط مي خوام باهات صحبت كنم.

يلدا به آشپزخانه رفت چايش را با عجله سر كشيد دلشوره گرفته بود شايد شهاب از او اصلا خوشش نيومده و حتي حاضر نيست پيشنهاد حاج رضا روبپذيره ميز صبحانه را ترك كرد وبه سرعت وارد حياط شد.

حاج رضا متفكرانه قدم مي زد هوا ابري بود و خنك يلدا به حاج رضا پيوست وتا خواست سر حرف را باز كند حاج رض گفت: يلدا جان شهاب زنگ زد.. (يلدا احساس مي كرد متاشي مي شود و هر لحظه ممكن است به زمين بيفتد به هيچ عنوان دلش نمي خواست از جانب آن پسر از خود راضي كه او را رنجانده بود پس زده شود دلش مي خواست فرياد بزند و بگويد من هم او را نمي خوام ) اما حاج رضا ادامه داد: شهاب قرار روز پنج شنبه رو گذاشت يعني پس فردا. يلدا كه هنوز در افكار خودش دست و پا مي زد از حرف حاج رضا چيزي سر در نياورد. حاج رضا پرسيد: خوب نظرت چيه؟ يلدا با گيجي گفت: راجع به چي؟ راجه به روز پنج شنبه به نظرت روز خوبي است؟ براي چي؟ حاج رضا خنده كنان گفت: اي بابا دخترم مثل اينكه اصلا حواست نيست ؟گفتم شهاب تماس گرفت و گفت كه پنج شنبه براي روز عقد بهتره حالا تو نظرت چيه؟ براي پنج شنبه آماده اي؟ زانوهاي يلدا سست شدند با اين كه باورش نمي شد شهاب قبول كرده باشد اما حالا آرزو مي كرد كاش قبول نكرده بود. ايستاد با حالتي متحير و درمانده چشم هاي پر از اضطابش را به حاج رضا دوخت انگار هنوز همه چيز برايش رويايي و غير واقعي شده اند گيج شده بود. حاج رضا كه نگراني را از چشم هاي يلدا شعله فشان مي ديد گفت: ولي من فكر مي كردم تو فكرات رو كرده اي و تصميم خودت رو گرفته اي. يلدا دستپاچه گفت: اما حاج رضا به اين زودي؟ من فكر مي كردم حالا حالا ها وقت داريم. به كدوم زودي عزيزم چند روز بيشتر به باز شدن دانشگاه نمانده من نمي خوام اين كار به خاظر درس و دانشگاهت عقب بيافتد و يا برعكس نمي خوام به درس و دانشگاهت لطمه اي بزند مي خوام شروع سال تحصيلي را در منزل جديد باشي .

يلدا همچنان بهت زده مي نمود و نمي دانست چه بگويد بسيار هيجان زده بود از يك زندگي جديد يك خاتمه ي جديد و يك فرد جديد كه بايد در كنارش زندگي مي كرد جرف مي زدند كه يلدا با آنها كاملا بيگانه بود و اين موضوع او را مي ترساند به شهاب فكر كرد خيالش راحت شد كه شهاب او را پس نزده و پيش خودش گفت: با اون حرفهاي جالبي كه به همديگه زديم خوبه كه منصرف نشده.

موضوع اين بود كه يلدا از چهره و جديت شهاب خوشش آمده بود اما از برخورد دوباره با او به شدت هراس داشت وقتي دوباره پيش خودش قرار شش ماهه ي حاج رضا را يادآور شد احساس بهتري پيدا كرد و از اين كه تمام اينها فقط براي مدت كوتاهي او را مشغول خواهد كرد خوشحال شد و به حاج رضا كه هنوز منتظر ايستاده بود گفت: باشه حاج رضا هر چي شما بگين.

حاج رضا به آرامي و مهرباني در چشم هاي يلدا خيره شد گويي مي خواست به او بگويد كه فقط خير و صلاح او را مي خواهد و برايش خوشبختي مي خواهد و دلش براي او تنگ خواهد شد.

يلدا براي اولين بار خود را در آغوش حاج رضا كه هميشه حامي او بود انداخت حاج رضا او را محكم بغل كرد و گونه هايش از اشك خيس شد.

+ نوشته شده در  جمعه 25 تیر1389ساعت 12:40  توسط آسا 

به گمانم فصل 5

هجوم قطرات آب گرم روی سر و بدن یلدا گویی توام با گرفتن سرمای تنش تمامی اندیشه ها و

 دلهره ها را نیز می

شست و با خود می برد. به طوری كه یلدا آن چنان احساس آرامش می كرد كه دلش می

خواست ساعت ها به همان

حالت بنشیند و به چیز های خوب فكر كند. شور خاصی در وجودش ولوله می كرد كه دلیلش را

نمی دانست. بارها و

بارها اولین دیدار و اولین كلماتی را كه باید در ملاقات با شهاب رد و بدل می كرد، از تصور گذرانده

 بود. با این همه باز

هم با به خاطر آوردن آن روز، همان طور كه زیر شیر آب ایستاده بود، سرش را خم كرد و لبخند زد

 و گفت: «سلام!»،

با این كه حاج رضا به او متذكر شده بود كه شاید شهاب رفتار توهین آمیزی با او داشته باشد، امّا

 او هم چنان تصور

خود را با لبخند مجسم می كرد به هفته ای كه گذشته بود فكر می كرد.

یك هفته بود كه یلدا حاج رضا را در جریان تصمیم خود قرار داده بود و او هم با شهاب قرار تلفنی

 گذاشته بود و با

مخالفت شدید شهاب رو به رو شده بود، امّا در آخر توانست با میان كشیدن قضیه ی ارثیه و

بخشیدن یك سوم از

اموالش، او را راضی به این كار بكند. بنا براین قرار شد كه یلدا و شهاب برای اولین بار هم دیگر را

 ببینند و صحبت

هایشان را بكنند.

هنوز شیر آب باز بود و یلدا در افكارش غوطه ور، و به ملاقات شب سه شنبه می اندیشید. دوباره

 سرش را خم كرد و

گفت: « سلام! »

شب سه شنبه بود. یلدا ساعت ها در اتاقش با خود مشغول بود و هر ثانیه ای كه می گذشت

 دل شوره اش بیشتر می شد.

دلش می خواست آن شب زیبایی او اساطیری شود، امّا هر چه ساعت مقرر نزدیك می شد،

احساس می كرد بدتر شده

است. اعتماد به نفسش را از دست داده بود. برای این كه خودش را تسكین بدهد مدام جلوی

آیینه عقب و جلو می رفت

و هر بار هم سعی می كرد لبخندی بزند و خود را بهتر ارزیابی كند، امّا نا خود آگاه از آن همه

 یاْس، لب باز كرد و گفت:

« لعنتی! این لبخند احمقانه چیه؟ اصلاٌ لبخند نداشته باشم خیلی بهتره! خدایا چی كار كنم، اصلاٌ

 آمادگیش رو ندارم. آخه

چرا من امشب این طوری شده ام؟ چرا چشمام این قدر پف آلود شده؟ »

صدای پروانه خانم از پشت در به او یادآوری كرد كه شهاب چند دقیقه است كه آمده و بهتر است

 یلدا عجله كند!. دل

پیچه گرفته بود، حالت تهوع داشت. دهانش خشك و بد طعم شده بود، به آیینه نگاه كرد،

مستاْصل می نمود و رنگ پریده!

با دست های لرزان به سوی قوطی رژ گونه حمله برد و با حركتی سریع گونه هایش را رنگ كرد.

باز صدای در بلند شد

و پروانه خانم دهانش را به در چسبانده بود و سعی داشت فقط یلدا صدایش را بشنود، گفت: «

یلدا جان، زود باش!

آقا منتظرن، این پسره هم اومده، الآن میره ها! »

یلدا غر غر كنان جواب داد: « خب... خب اومدم دیگه. » و سریع خم شد و دست هایش را تا جایی

 كه ممكن بود، درا ز

كرد تا از زیر تخت خوابش، دمپایی های رو فرشی اش را در بیاورد. عاقبت آن ها را یافت و با

نگرانی برای آخرین بار

سراغ آیینه رفت. روسری اش به رنگ صورتی صدفی بود كه با بلوز آستین بلند سفید و دامن

 بلندی با گل های صورتی

و سفید هماهنگ شده بود.

یلدا رنگ صورتی را زیاد دوست نداشت، امّا نمی دانست چرا برای آن شب بالاخره تصمیم گرفته

بود آن لباس ها را بپوشد.

با این كه اصلاٌ از خودش راضی نبود، امّا بالاخره از آیینه دل كند و خود را به خدا سپرد.

پروانه خانم پشت در ایستاده و منتظر بود. گویی او هم مضطرب می نمود. با دیدن یلدا نفس

 راحتی كشید و سر تا پایش

را ورانداز كرد و گفت: « ماشاالله، مثل ماه شدی! »

یلدا دلش گرم شد و برای این كه به خودش امید بیشتری بدهد، دوباره گفت:« راست میگی

پروانه خانم؟ به نظر خودم

كه خیلی بی ریخت و قیافه شده ام! »

پروانه خانم در حالی كه مجدداٌ او را موشكافانه تماشا می كرد، سری تكان داد و گفت: « وا؟!

 دختر، زبانت را گاز

بگیر... به این خوشگلی! خیلی هم دلش بخواد! »

یلدا بالاخره راهی شد و با پاهایی كه بی اختیار می لرزید از پله ها پایین آمد. توی دلش پر از

تشویش و اضطراب و

كنجكاوی بود. روی پله ی چهارم نگاهش به چشم هایی كه مثل یك ببر زخمی به او خیره شده

 بودند ثابت شد و نفسش

حبس شد. احساس كرد دیگر قوایی برای پایین آمدن ندارد. چنین حالتی را در خود بی سابقه

 می دید. چند لحظه ثابت

ماند، مردد بود كه پایین بیاد و یا اصلاٌ باز گردد كه صدای گرم و ملایم حاج رضا تردید را از او گرفت

 كه می گفت:«

دخترم، یلدا آمدی؟!» یلدا خودش را جمع و جور كرد و سلامی داد. حاج رضا از او دعوت كرد كه

 روی صندلی كنار او

بنشیند. یلدا به نرمی از كنار شهاب رد شد و مقابلش روی صندلی نشست. روی صورتش قطرات

 عرق درست مثل شبنم

صبحگاهی خود نمایی می كرد، احساس می كرد داغ شده است. پروانه خانم با سینی شربت

 وارد شد و در سكوت مطلق

شربت ها را تعارف كرد و سریع رفت.

حاج رضا نیز مثل همیشه آرام و موقر بود، شربت را از روی میز برداشت و در حالی كه با قاشق

 بلندی آن را هم میزد،

گفت:« همون طور كه خودتون می دونید، قرار امروز رو طبق صحبت هایی كه با هر دوی شما

داشتم، گذاشته ام.

برای این كه با هم آشنا بشین و اگه حرفی دارید با هم بزنید تا بعداٌ دچار مشكل نشوید! باز هم

 یاد آوری می كنم، فقط

باید طبق همان قراری كه با شما گذاشته ام عمل كنید. »

حاج رضا كمی شربت نوشید و نفسی تازه كرد و ادامه داد: « در غیر این صورت...»، آه بلندی

كشید و پس از لحظه

ای به آرامی از جای برخاست و گفت:« من شما رو تنها می گذارم تا راحت تر صحبت كنید...»،

همان طور كه به سمت

در خروجی می رفت گفت:« امشب، آسمان خیلی صاف و دل نشینه، می خوام مهتاب رو تماشا

كنم. »

لحظاتی گذشته بود، امّا به سكوت، نگاه پایین یلدا روی گل های قالی ماسیده بود و تكان نمی

 خورد و هنوز چهره ی

دقیقی از شهاب در ذهن نداشت، امّا سعی هم نمی كرد او را دوباره نگاه كند. نمی دانست چرا

 بی دلیل خجالت می كشد!

شهاب راحت تر از یلدا نشان می داد. دست دراز كرد و شربت را برداشت، چرخی به قاشق داد و

بی معطلی آن را سر

كشید.

نگاه یلدا به لیوان نیمه كه روی میز نشسته بود، خیره شد. ناگهان احساس بدی در دلش پیدا

شد. رگه هایی از رنجشی

كه تنها خودش دلیل آن را می دانست، به وجود آمده بود. شاید به خاطر آن بود كه دلش می

خواست شهاب را مثل

خودش مضطرب و دستپاچه ببیند، امّا با دیدن رفتار معمولی و بی خیال شهاب با آن نگاه

غضبناك و حق به جانبش،

از خودش به خاطر آن همه هیجان و اضطراب و خیال بافی متنفر شد. به همان سرعت كه در

اعماق افكارش می دوید،

چهره اش هم منقبض شد و دلش گرفت. شهاب از جا برخاست و یلدا به خود آمد و نگاه سریعی

به قد و قامت شهاب انداخت.

قد تقریباٌ بلندی داشت با هیكلی تنومند و ورزیده. شلوار جین و پیراهن چهار خانه ی سفید و

قرمز اسپورتی به تن داشت.

معلوم بود این ملاقات برایش چندان اهمیتی نداشته كه ... بوی تلخ یك عطر مردانه در فضا

 

 پیچیده بود كه علی رغم آن

محیط برای یلدا آرام بخش و دوست داشتنی می نمود.

شهاب مثل كسی كه بخواهد به ناگاه مچ بگیرد، چرخی زد و نگاهش را به یلدا دوخت و بعد از

 لحظه ای بدون این كه

نگاهش را از او بگیرد، روی صندلی اش نشست! دل یلدا هوری ریخت! شهاب دست ها را در هم

قلاب كرد، هنوز یلدا

را نگاه می كرد و عاقبت لب باز كرد و گفت: « خب، شروع كن! »

لحن شهاب، سرد و خشن و عصبی بود. یلدا حسابی جا خورده بود. احساس می كرد حالش بدتر

 از قبل شده است.

اعتماد به نفسش را از دست داده و دستپاچه شده بود. خودش را جمع و جور كرد و به سختی

 گفت: « بله؟! »

شهاب عصبانی می نمود. گویی با موجودی دست و پا چلفتی و احمقی رو به رو است، با لحن

 توهین آمیزش گفت: «

مثل این كه شما اصلاٌ نمی دونید برای چی این جا نشسته اید؟!»

یلدا داغ شده بود، دلش می خواست چیزی بگوید، امّا حس می كرد صدایش در نمی آید.

شهاب پوزخندی زد و گفت: « خب، گویا شما حرفی برای گفتن ندارید. » و بدون این كه منتظر

 شنیدن جوابی از جانب

یلدا باشد، ادامه داد: « ببین، خانم محترم! حالا كه شما حرفی نداری، پس بهتره خوب خوب به

 حرف های من گوش كنی!

من اگه الآن اینجام، فقط بنا به در خواست حاج رضا است و قراری كه با هم گذاشته ایم. یعنی

 راحتت كنم، من برای

آینده ام برنامه ریزی كرده ام و برای خودم برنامه هایی دارم. درسته كه فعلاٌ به خاطر قول و

قراری كه با پدرم گذاشته

ـ ام، شش ماه را اون طوری كه اون می خواد باید زندگی كنم، امّا این دلیل نمیشه كه حقیقت رو

 بهت نگم. من از همین

حالا دارم میگم كه هیچ چیز نمی تونه برنامه های من رو تغییر بده. من این پیشنهاد رو قبول كردم

 به شرط این كه

مدتش همون شش ماه باشه و نه یك ثانیه بیشتر! »

شهاب چند ثانیه مكث كرد، لب هایش خشك شده بود. بعد با لحن هشدار دهنده ای كه گویی از

پشت پرده خبر دارد، گفت:

« خلاصه اگر با پدر من نشسته اید و قرار و مداری گذاشته اید، به هر امیدی!، باید بدونید كه به

هیچ عنوان نمی تونید

من رو از تصمیمی كه گرفته ام، منصرف كنید و من هیچ تعهدی  نسبت به تو ندارم! »

شهاب بعد از این كه آخرین جمله اش را گفت، چنگی در موهای بلند و سیاهش زد و آن ها را

عقب كشید و به صندلی

تكیه داد. نگاهش هنوز روی نگاه مات زده ی یلدا بود.

یلدا متلاشی شده بود و از درون فرو می ریخت. هیچ گاه تا آن اندازه احساس حقارت نكرده بود.

دلش می خواست همه

چیز را روی سر یلدا خراب كند. حالا عصبانیت، خجالتش را كم رنگ كرده بود و نمی دانست چه

جوابی در برابر آن همه

توهین و تحقیر باید بدهد؟!

یلدا دنبال بی رحمانه ترین كلمات می گشت، چهره اش پریده رنگ بود و به سردی می گرایید. در

حالی كه از جایش بر

می خاست نگاهش را كه سعی داشت حقارت بار باشد، به شهاب دوخت و بعد از لحظه ای

گفت: « من هم فقط به در

خواست پدر شما این جا هستم! حرف دیگری هم با شما ندارم، چون بی لیاقت تر از اون چیزی

كه فكر می كردم هستید!

یلدا محكم و آرام قدم بر می داشت و در مقابل چشمان بهت زده ی شهاب او را ترك كرد و از پله

ها بالا رفت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 تیر1389ساعت 23:40  توسط آسا 

تا آخر فصل 4

شب از نیمه گذشته بود. یلدا صبح فردا با دوستاتش قرار داشت. قرار بود فرناز و نرگس را در دانشگاه ملاقات كند،

امّا هر كاری می كرد، نمی توانست بخوابد. همه ی آن چه گذشته بود، مدام توی ذهنش مرور می شد. صدای حاج رضا

و نگاهش او را رها نمی كرد. دلش پر از تشویش شده بود. دوست داشت زودتر صبح می شد و هر چه سریع تر همه

چیز را برای فرناز و نرگس تعریف میكرد، هر چند كه حاج رضا گفته بود بهتر است كسی چیزی نداند! حس می كرد

هرگز نخواهد خوابید. با این حال وقتی چشم باز كرد، آفتاب پهنای اتاقش را گرفته بود و پروانه خانم پشت در بود و در

حالی كه سعی می كرد یلدا صدایش را از پشت در بهتر بشنود، می گفت: « یلدا جان، دوستات تلفن زدند و گفتند كه ما

راه افتادیم ها! » یلدا مثل جرقه ای از جا پرید و روی تخت نشست. سرش به شدّت درد گرفت. اصلاٌ دلش نمی خواست

از جایش تكان بخورد. یك لحظه ذهنش از هر چیزی خالی شد، انگار هیچ چیزی توی فكرش نبود. خیره به گل های

ملحفه ی تخت سعی می كرد موقعیت خود را ارزیابی كند، با خود گفت: « آهان! امروز با فرنازینا قرار داشتیم! وای

چرا این قدر خسته ام؟... دیشب! حاج رضا... ناگهان دوباره مغزش ققله ی فكر و خیال شد و همه چیز را به خاطر آورد

و ناخودآگاه از جا برخاست. به یاد چیزی افتاده بود. گویی نیرویی او را هدایت می كرد كه نمی توانست در برابرش

مقاومت كند. در اتاقش را باز كرد. كسی داخل راهرو نبود. آهسته از پلّه ها پایین آمد. پایین پله ها پروانه خانم را صدا

زد تا مطمئن شود جلوی راهش سبز نمی شود و با یك خیز بلند خود را به اتاق حاج رضا رساند.

حاج رضا این موقع از روز معمولاٌ خانه نبود. دستگیره ی در اتاق در دست های یلدا چرخی خورد و در باز شد. او

داخل شد و به نرمی در را بست و به سمت كشوی میز تحریر شتافت. كاغذ های داخل آن را بیرون كشید و مشغول

جستجو شد. می دانست دنبال چیزی می گردد، امّا نمی دانست چرا؟! برای خودش هم جالب بود، به خودش گفت:«

فقط یك كنجكاویه، همین! چرا حالا این همه هیجان زده ام. من همیشه برای چیز های بی ارزش هم هیجان زده می شم.

و بالاخره آن را یافت. یك عكس بود. عكس پسر جوانی كه در آتلیه گرفته شده بود. عكس در دست های یلدا بالا آمد و

جلوی چشم های پف كرده اش قرار گرفت. تصویر شهاب بود. یلدا به عكس خیره مانده بود، گویی قصد كشف چیزی را

داشت كه صدای پروانه خانم را شنید كه داشت از مش حسین سراغش را می گرفت، ناگهان به خود آمد و عكس را در

لباسش پنهان كرد و سرسری كشوی حاج رضا را مرتب كرد و آن را بست.

حاج رضا آلبوم خانوادگی اش را معمولاٌ تنها تماشا می كرد و آن را در كمدی می گذاشت كه كلیدش همیشه پیش خودش

بود، امّا یلدا به یاد داشت یك بار حاج رضا تلفنی از او خواسته بود كه شماره تلفن دوستش را از كشوی میزش بردارد

و برایش بخواند، آن عكس را اتفاقی داخل كشوی میز دیده بود. آن روز حتی نگاه مجددی به آن نیانداخت، امّا حدس

می زد كه او پسر حاج رضا باشد.

یلدا به آرامی اتاق را ترك كرد. از پله ها بالا می رفت كه پروانه خانم را دید و دستپاچه گفت: « سلام، وای شما كجایید؟

پروانه خانم متعجب با لهجه ی شمالی اش گفت:« مادر جان، تو كجایی كه یك ساعته دارم صدات می زنم؟ چایی ات سرد

شد! »

ـ باشه، چشم پروانه خانم، الآن آماده می شم، می یام پایین!

یلدا با عجله به اتاقش رفت و عكس را از لباسش بیرون كشید. روی تخت نشست و دوباره به آن خیره شد. به نظرش

اصلاٌ زشت نبود. ابرو های مردانه تقریباٌ پهنی داشت با چشم های بادامی تقریباٌ درشت. چشم و ابرو مشكی بود، بینی

اش هم خوش فرم بود. لب های برجسته با فكی محكم و مردانه و صورتی پر جذبه، موهایش پرپشت به نظر می رسید،

تقریباٌ بلند بود و مشكی.

چند دقیقه گذشته بود، امّا یلدا هنوز عكس به دست روی تخت نشسته بود و در افكارش غرق بود. بالاخره ساعت 11

آماده بود. نرگس برای بار دوم تماس گرفته بود و به همین سبب مجبور شد آژانس بگیرد.

لیوان یك بار مصرف كه حالا خالی از شیرموز شده بود، در دست های یلدا مچاله می شد و سر و صدای گوش خراشی

تولید می كرد كه با ضربه ای از سوی فرناز به سكون رسید. آن سه نفر بر سر یك میز شیشه ای گرد متعلق به یك بوفه

ی آب میوه فروشی واقع در گوشه ی دنجی از پارك كوچك نزدیك دانشكده شان بود، نشسته بودند.

یلدا تمامی ماجرا را مفصل تر از آن چه كه بود، برای دوستانش تعریف كرد. هر كدام به نوعی در فكر بودند كه باز یلدا

صدای لیوان خالی را در آورد. فرناز این بار محكم تر از قبل روی دست یلدا كوبید و گفت: « اه... بسه یلدا، ولش كن

این بیچاره رو! سرمون درد گرفت. »

سپس رو به دوستانش گفت: « بچه ها حالا كه چیزی نشده، چرا این قدر تو فكرید؟!»

فرناز به یلدا نگاه كرد و با لحنی شوخ ادامه داد: « به نظره من كه بهتره باهاش ازدواج كنی! دیوونه جون، می دونی

چقدر ثروت گیرت میاد؟! » و خندید.

نرگس جدی تر بود، گفت: « ولی به نظر من یلدا جون، بهتره به حاج رضا بگی، نمی تونم قبول كنم. آخه بابا یك عمر

زندگیه! »

فرناز گفت: « وا! كجا یك عمر زندگیه؟! شش ماه كه چیزی نیست!»

نرگس جواب داد: « بابا شما هم یك چیزی می گین! مگه میشه فقط برای شش ماه زندگی، ازدواج كرد؟! فكر می كنم

حاج رضا عمداٌ این طور گفته كه یلدا قبول كنه و الاّ اگه یلدا ازدواج كنه، دیگه مگه بچه بازیه كه بعد از شش ماه

برگرده سر خونه ی اولش؟»

فرناز گفت: « آره، اینم یك حرفیه! اگر پسرش طلاقت نداد، چی؟»

یلدا گفت: « امّا حاج رضا دروغ نمیگه!!»

نرگس پرسید: « چه قدر بهش اعتماد داری؟! »

یلدا پرسید: « به كی؟ »

نرگس جواب داد: « به عمه ی من! خب حاج رضا رو میگم دیگه، دختر! »

یلدا گفت: « خیلی زیاد به حرف های حاج رضا مطمدنم. »

نرگس گفت: « یعنیهمه ی حرف هایی رو كه زده قبول داری؟ »

ـ آره خب، حاج رضا خیلی مطمئن حرف می زد كه منو خیلی دوست داره، دروغ هم نمیگه.

نرگس پرسید: « خب، پس دردت چیه؟ »

فرناز گفت: « آره، دیگه دردت چیه؟! »

ـ می ترسم. اصلاٌ نمی خواستم به این چیز ها فكر كنم! 

نرگس گفت: « خب، این كه طبیعیه! هر كسی ممكنه اولش بترسه، امّا تو قضیه ات فرق میكند، باید بیشتر دقت كنی »

ـ راستش به حاج رضا كه فكر می كنم، نمی تونم درست تصمیم بگیرم. تو رو خدا بچه ها شما فكر كنید كه چی بگم ؟!

نرگس با قاطعیت گفت: « یعنی چی؟! این زندگی مال توست، یلدا! نه حاج رضا، نه پسرش و نه هر كس دیگه ای! تو

نباید تحت تاْثیر محبت های حاج رضا یا احساس دین، كاری بكنی كه اون ازت می خواد، شاید اصلاٌ به نفعت نباشه! »

فرناز گفت: « شاید هم به نفعش باشه. »

نرگس ادامه داد: « خب به نفع یا ضرر، این زندگی مال توست و بهتره خودت تصمیم بگیری. »

فرناز پرسید: « پس تكلیف سهیل چی میشه؟ بیچاره منتظره این ترم بیاد! »

یلدا در حالی كه زهر خندی می زد، پاسخ داد: « اصلاٌ به اون فكر نكرده ام! من كه قولی به اون نداده ام. »

فرناز با لبخند معنا داری گفت: « اووه! انگار حرف های حاج رضا كار خودش رو كرده؟! پس فاتحه ی سهیل خوانده است. »

یلدا درخواست كرد: « می شه فعلاٌ به سهیل فكر نكنید؟ فقط بگین به حاج رضا چی بگم؟»

فرناز پرسید: « آخه بابا اصلاٌ منظور حاج رضای عجیب و غریب تو چیه؟! »

ـ نمی دونم، یعنی اون طوری كه از حرفاش نتیجه گرفتم، فكر كنم كه می خواد به هر وسیله كه شده پسرش رو توی

ایران موندگار كنه. خب لابد می خواد از عروسش هم مطمئن باشه!

فرناز گفت: « این وسط تو رو هم می خواد طعمه ی آقا شهاب بكنه، اگر دندونش گیر كرد و بعد از شش ماه خواست

این جا بمونه و اگر نه بره دنبال كیف خودش، تو هم بری غاز بچرونی! نه؟! »

یلدا برای لحظه ای دوباره چهره اش منقبض شد، امّا به یاد حا رضا و حرف هایش، به یاد نگاه، لحن ملتمسانه و تمام

مهربانی هایش، افتاد و ته دلش محكم شد و گفت: « نه، اگر به ضرر من بود، حاج رضا هرگز این پیشنهاد رو نمی داد!

نرگس گفت: « راست میگی، بالاخره تو این چند سال حسن نیت حاج رضا نسبت به تو ثابت شده. اون مثل یك پدر

واقعی شاید هم بیشتر برای تو زحمت كشیده. »

سپس نرگس سكوت كرد و پس از چند ثانیه رو به یلدا كرد و افزود: « یلدا، حالا نظر خودت چیه؟!»

ـ نمی دونم، یك دلم میگه قبول كنم، امّا از طرفی خیلی می ترسم. راستش دیشب كه اصلاٌ حاج رضا رو امیدوار نكردم و

تا لحظه ی آخر هم جواب مثبتی ندادم، امّا...

فرناز حرف یلدا را ققع كرد و گفت: « البته بچه ها، حاج رضا هم بد نگفته ها! »

نرگس پرسید: « چی رو؟! »

ـ همین كه گفنه با هر كس دیگه ای هم بخوای ازدواج كنی، شرایط بهتر از این رو پیدا نمی كنی، مثلاٌ همین سهیل!

فرناز در همین حال رو به یلدا كرد و پرسید: « تو چه قدر ازش شناخت داری؟! »

ـ خب، همین قدر كه شما می شناسینش!

نرگس گفت: « در حد یك هم كلاسی، اون هم سه ساعت در هفته!»

فرناز پیشنهاد داد: « من كه میگم اگه تو قصدت ازدواجه، بهتره كه روی پیشنهاد حاج رضا بیشتر فكر كنی. »

نرگس در تایید حرف فرناز گفت: « راست میگه، اگر روی حرفاش دقیق بشیم، زیاد هم بد نگفته. در ثانی حداقلش اینه

كه برای آخر كار یك راه فراری هم گذاشته كه اگر ناراضی بودی، برگردی. تازه یك پشتوانه ی  مالی خوب هم برات در

نظر گرفته. حاج رضا رو هم كه تو بهتر از ما می شناسی، فكر نمی كنم اهل دروغ و این حرفا باشه و قصد گول زدن تو

رو داشته باشه!»

ـ نه، حاج رضا رو كه ازش مطمئنم قصد گول زدن من رو نداره، امّا آخه من دوست داشتم اول عاشق بشم، بعد ازدواج كنم.

فرناز گفت: « بابا رها كن این حرفای مسخره رو! دیوونه به اون همه پول كه گیرت میاد فكر كنی، از صرافت عاشقی

می افتی! »

نرگس در حالی كه لبخند می زد گفت: « شاید هم عاشق شدی. »

فرناز پرسید: « چه طور تا حالا ندیدیش؟! یعنی عكسش رو هم ندیده ای و نمی دونی چه شكلیه؟! »

یلدا لبخندی زد و گفت: « عكسش رو دیده ام، توی كیفمه! »

فرناز و نرگس با چشم های گشاد شده یلدا را نگاه می كردند و بعد نگاه معنا داری بین شان رد و بدل شد.

یلدا كه متوجه بود، دستپاچه شد و با خنده گفت: « به خدا من بی تقصیرم، فراموش كردم نشونتون بدم. »

فرناز و نرگس بدون توجه به یلدا با خنده و شوخی، توی سر و كله ی یلدا كوبیدند و یلدا در حالی كه می خندید،

گفت: « بچه ها تو رو خدا...» و اشاره به اطراف كرد و ادامه داد: « تابلو میشیم! تو رو خدا...»

فرناز كه هنوز می خندید، گفت: « ما رو فیلم كردی؟!» و با حالتی حق به جانب رو به نرگس كرد و ادامه داد: « عكس

طرف رو گذاشته توی كیفش...» و بعد در حالی كه ادای یلدا را در می آورد، گفت: « به ما میگه، نمی دونم چی كار

كنم، چه جوابی بدم؟!»

نرگس با لبخند گفت: « همین رو بگو، ما رو بگو كه سه ساعته قیافه های محزون به خودمون گرفتیم و داریم فكر می كنیم! »

یلدا گفت: « نه، به خدا اشتباه می كنید. من خودمم تازه امروز این عكس را گیر آوردم. راستش خیلی كنجكاو شدم، ببینم چه شكلیه! »

فرناز گفت: « خب، حالا این تحفه ی حاج رضا رو نشونمون میدی یا نه؟! »

یلدا با لبخند دست برد و عكس را از كیفش بیرون كشید و دوباره به آن نگاه كرد. فرناز با حركت سریعی عكس را از

دست یلدا بیرون كشید و با خنده گفت: « حالا می فهمم كه چرا دو ولی؟! » سپس در حالی كه عكس را به نرگس می

داد، ادامه داد: « بابا این كه خیلی ماهه! »

یلدا با اعتراض گفت: « من دو دلم؟! »

نرگس عكس را نگاه كرد و گفت: « جای برادری، مرد جذابیه! توی عكس كه این طور به نظر میاد! »

برقی در نگاه پر از خنده ی نرگس درخشید و لبخند زیركانه اش را با نگاهی زیرك تر تلفیق كرد و از یلدا پرسید: «

از قیافه اش خوشت اومده؟»

یلدا در حالی كه سعی می كرد بی تفاوت نشان بدهد، چانه را بالا انداخت و گفت: « خب، عكسش كه بدك نیست!»

فرناز گفت: « بابا تو كه خیلی پر رویی! اگه من به جای تو بودم معطلش نمی كردم. »

نرگس گفت: « باز تو هول شدی؟ تو كه به همه میگی جذاب! »

ـ بابا خودت الآن گفتی!

ـ خوب گفته باشم، دلیلی نداره یلدا به خاطر یك عكس هول بشه، یعنی دیگه نباید فكر كنه؟!

سپس نرگس رو به یلدا كرد و گفت: « خودت بهتر می دونی. به نظر من بهتره تحت تاْثیر قیافه اش برای خودت رویا

پردازی نكنی، چون به این قیافه می یاد آدمی جدی باشه و شاید زندگی كردن باهاش خیلی دشوار باشه!»

یلدا خندید و گفت: « معلومه خوب من رو می شناسید. راستش رو بگم...؟» لبخند قشنگی زد و ادامه داد: راستش

دیشب مطمئن بودم كه جوابم منفیه، امّا امروز صبح بعد از دیدن این عكس، نمی دونم چرا دلم می خواد یك بار هم كه

شده خودش رو ببینم! شنیدم اعتماد به نفسش، غوغاست و از خود راضی و مغروره. نرگس : به قیافه اش میاد. فرناز:

تو هم كه عاشق این خصوصیاتی!

نرگس جواب داد : « پس با این اوصاف می خواهی جواب مثبت بدی! »

ـ تو نظرت چیه ؟

ـ نظر من مهم نیست.

یلدا اعتماد خاصی نسبت به نرگس داشت. دست او را گرفت و دوباره گفت: « برای من مهمه!! راستش رو بگو، اگه تو

جای من بودی، چی كار می كردی؟! »

نرگس توی چشم های یلدا چند ثانیه نگاه كرد و لبخند زد و گفت: « بهش فكر می كردم.»

یلدا دست نرگس را فشرد و لبخند زد و فرناز دستی به موهای رنگ شده اش كه تا نیمه ی روسری بیرون بود، برد و در حالی كه سعی می كرد آن ها را به همان حالت حفظ كند، خندید و گفت: « مباركه! »

 

ساعتی بعد، یلدا سرش را به شیشه ی اتومبیلی كه در حال رفتن به سوی خانه بود، تكیه داد و ماشین ها، آدم ها و

مغازه ها به سرعت از جلوی چشم های خسته اش می گذشتند. یلدا فكر می كرد، گاه رویا می بافت و گاهی توجهش به

چیزی یا كسی از بیرون جلب می شد. همیشه از نشستن در اتومبیل و گردش كردن لذت می برد و گاهی نگاهش با

نگاهی برخورد می كرد و برای مدت كوتاهی هم سفری برایش پیدا می شد! یلدا، خوشحال بود از این كه رازش را پیش

فرناز و نرگس فاش كرده است و بعد از مشورت با آن ها احساس رضایت خاصی داشت و دوست داشت دوباره حاج

رضا را ببیند و دوباره درباره ی موضوع شب گذشته صحبت كنند. از این كه تغییراتی در زندگیش در شرف وقوع بود،

احساس هیجان و دلشوره داشت و از این كه حاج رضا او را برای پسرش خواستگاری كرده است، احساسات متفاوت و

عجیبی را تجربه می كرد. احساس می كرد كه دیگر واقعاٌ خانمی شده است و باید به ازدواج فكر كند.

از صبح تا آن لحظه خیلی به شهاب فكر كرده بود، به این كه واقعاٌ چه شكلی است؟ آیا شبیه عكسشه؟، یا این كه چه

برخوردی خواهد داشت.

می دانست او آدم جدی است. از آدم های جدی خوشش می آمد، برای آن ها احترام و ارزش خاصی قایل بود، امّا از

بعضی از تصوراتش هم نگران می شد. مثلاٌ این كه اگر حاج رضا این موضوع رت با شهاب در میان بگذارد و او به

هیچ قیمت راضی به دیدن یلدا هم نشود، چه؟ و یا اگر او را ببیند و نپسندد!! به نظر یلدا غیر قابل تحمل بود، اگر پسری

او را می دید و نمی پسندید!، شاید به نحوی بد عادت شده بود. زیرا تا آن لحظه از زندگیش همیشه مورد توجه قرار

گرفته بود. شاید زیبایی اش اساطیری نبود، امّا صورت دوست داشتنی اش با زیبایی های نادرش كه همیشه توجه همه

را جلب می كرد، او را دلپذیر می ساخت. برای همین برایش بسیار سخت بود اگر كسی از چهره اش ایرادی می گرفت.

یلدا چهره ی مهربانی داشت، صورتی تقریباٌ كوچك با پوستی لطیف و سفید، لب های برجسته، بینی خوش فرم و چشمان

سیاهی با نگاه نافذ، نگاهی كه به زحمت می توانستی از آن بی تفاوت بگذری، قد و قامت متوسط و اندام ظریفش

همیشه باعث می شد كه از سن واقعی اش خیلی كوچك تر به نظر برسد و او از این موضوع خوشحال بود.

همیشه در اطرافش مرد هایی بودند كه دورا دور هوایش را داشتند!، چه وقتی كه دبیرستان می رفت و چه حالا كه

دانشجو بود!

یلدا همیشه می گفت: « در مسائل عشقی شانس چندانی ندارم، عاشق هر كی میشم، عوضی از آب در میاد. » امّا هنوز

گرفتار عشق واقعی نشده بود. هر چند كه مدام با خود عهد می بست كه هرگز عاشق نشود، امّا در دلش به عهدی كه

می بست، اعتقادی نداشت. همیشه بین خودش و جنس مخالف حریم خاصی قائل بود. حریمی كه از كودكی با اعتقادات

دینی اش عجین شده بود و حتی بعضی از دوستانش یا دختر و پسر های هم دوره اش در دانشگاه هم نمی توانستند

تغییری در اعتقادات و تفكراتش به وجود بیاورند.

یلدا با زندگی كردن پیش مردی مثل حاج رضا، به اعتقاداتش پایه و اساس محكم تری هم داد و دیگر فكر عاشق شدن را

از سرش بیرون كرد. ولی گاهی زندگی كردن بدون عشق برایش طاقت فرسا می نمود و گاه او را غمگین می كرد،

مخصوصاٌ وقتی سر كلاس مثنوی از استاد مورد علاقه اش می شنید كه، عشق موتور طبیعت است و بی عشق نمی

توان زندگی كرد و خوشحال بود! امّا حالا كه عاشق نبود! و پر از احساس بود، مهربان و خوشرو!! پس سعی می كرد

جای خالی عشق را با درس و دانشگاه و اساتید و رشته ی مورد علاقه اش و همین طور دوستان بسیار خوبش، پر كند.

امّا حاج رضا همیشه می گفت: « عشق، خودش خواهد آمد. نمی توان از آن فرار كرد. عشق خودش آهسته آهسته می

آید و در گوشه ای از قلب مهربانت آرام و بی صدا می نشیند و تو متوجه اش نخواهی بود و بعد ذره ذره قلبت را پر می

كند و كم كم مثل ساقه ی مهر گیاه در تمام جانت می پیچد و ریشه می دواند، به طوری كه بی آن نمی توانی تنفس كنی.

یلدا همیشه وقتی كه نماز می خواند و با خدایش خلوت می كرد، از او می خواست او را عاشق كسی بكند كه لیاقتش را

داشته باشد. گردنش خسته شده بود، سرش را از روی شیشه بلند كرد، نگاهی به بیرون انداخت، آسمان گرفته بود...

هوای ابری دل شوره اش را بیشتر می كرد، امّا دوست داشت باران ببارد. هوای ابری را زیاد دوست نداشت پس سعی

كرد به آسمان فكر نكند. برای همین باز خیره به خیابان چشم دوخت. باد دل چسب و خنكی به صورتش می خورد. چراغ

قرمز بود و اتومبیل ها بی صبرانه منتطر. یلدا مسافران كنار خیابان را تماشا می كرد... دختر زیبایی با ظاهر آراسته  و

لباس های مد روز توجه او را به خود جلب كرد. خیلی دوست داشت آدم ها را تماشا كند. لباس پوشیدن، آرایش كردن و

حركات آدم ها برایش جالب بود. دختر زیبا متوجه نگاه یلدا شد، یلدا نا خود آگاه لبخند زد، دختر هم !

یلدا هم هر وقت احساس می كرد آن روز خیلی زیبا شده است، دیگران به او لبخند می زدند و چه احساس خوبی پیدا می

كرد. چراغ سبز شد، دختر زیبا دور شد. یلدا باز هم به یاد نرگس و فرناز افتاد. روز خوبی را با آن ها گذرانده بود.

همیشه بودن با آن ها برایش لذت بخش بود. از روزی كه برای اولین بار به دانشگاه رفت با آن ها آشنا شد. یك آشنایی

ساده كه به دوستی عمیقی تبدیل شد. آن ها همدیگر را خوب می شناختند و خوب می فهمیدند. گروه جالبی را تشكیل

داده بودند، غم ها و شادی ها را خوب با هم تقسیم می كردند. یلدا غم از دست دادن پدر را بین آن ها تقسیم كرد تا

توانست دوباره زندگی كردن را پیدا كند. حرف های آرام بخش نرگس با آن ظاهر محجوب و همیشه آرام به یلدا آرامش

خاصی می داد و سرخوشی های بی غل و غش فرناز، بهانه های كوچك و ساده زندگی كردن را به یلدا یادآوری می كرد

در همین حین راننده پرسید: « خانم، همین جا پیاده میشین؟ »

یلدا به خود آمد، هول شد و در حالی كه سعی می كرد بیرون را حسابی ورانداز كند، گفت: « بله، فكر می كنم! »

باید كمی پیاده روی می كرد تا به منزل برسد و یلدا آهسته قدم بر می داشت تا شاید باران بیاد. او عاشق قدم زدن زیر

باران بود. باز توی فكر رفت. دوست داشت حاج رضا را خوشحال كند. دوباره با خودش گفت: « من كه ضرر نمی كنم!»

و بعد خواست كه عاقلانه تر فكر كند. به خودش و آینده اش منطقی تر بیاندیشد، ادامه داد: « اگر خدای نكرده حاج رضا

هم از دنیا برود، من كه كسی رو ندارم! اون وقت دختر های حاج رضا سر می رسند و اول از همه منو بیرون می كنند!

تازه خرج تحصیلم رو كه تا الآن حاج رضا پرداخته، اگر ازم نگیرن، شانس آورده ام. منطقی اش هم همینه. باید آینده ی

خودم رو تضمین كنم. بعد از شش ماه اون وقت همه چیز به نفع من میشه!»

یلدا تازه از تصمیمش خشنود شده بود كه صدای گاز مهیب یك موتور سوار او را به خود آورد. با نگاه سرزنش بارش

به او خیره شد. موتوری دور زد و دوباره به یلدا نزدیك شد و لبخندی به یلدا زد و گاز داد. خیابان خلوت بود، یلدا

سرعتش را زیاد كرد. به خانه رسید و كلید را در قفل چرخاند. موتوری هنوز سر كوچه بود. باران هم نمی آمد.

پروانه خانم و مش حسین در آشپز خانه حسابی مشغول بودند. پروانه خانم كمی عصبی به نظر می رسید. كار می كرد و

غر می زد. مش حسین هم صبورانه دستورات او را اجرا می كرد و به غر زدن هایش گوش سپرده بود، فقط گاهی به

عنوان تاْیید سر تكان می داد شاید تسكینی برای درد پروانه خانم باشد. با آمدن یلدا به آشپزخانه، پروانه خانم از حرف

افتاد، امّا چهره اش نشانگر درونش بود.

یلدا با لبخند پرسید: «پروانه خانم، چیزی شده؟! »

پروانه خانم كه بی صبرانه منتظر همین سؤال بود، لبخند زوركی زد و گفت: « نه دخترم، چی می خواستی بشه؟

كلفت جماعت كه شانس نداره! از صبح تا شب این جا زحمت می كشم، این همه از جون و دلمون مایه می گذاریم،

امّا هیچی! حاج رضا، ما رو لایق ندونستند كه بگن می خوان پسرشون رو داماد كنند! »

یلدا كه گیج به نظر می رسید با حیرت فراوان گفت: « شما از چی صحبت می كنین؟! »

ـ من اگه ندونم توی این خونه چی می گذره كه برای مردن خوبم!

ـ از چی خبر دارین؟ معلومه این جا چه خبره؟

ـ یلدا جون، مگه قرار نیست تو عروس بشی؟! حالا خودت رو زدی به اون راه؟!

یلدا كه چشم هایش از حیرت گشاد شده بودند، خندید و گفت: « راستی، شما چه طوری فهمیدید؟! حاج رضا به من گفت

كه به كسی فعلاٌ  حرفی نزنم! در ثانی هنوز كه چیزی مشخص نیست، عروسی كدومه؟! »

مش حسین كه با متانت حرف ها را گوش می كرد با لحن آرامی گفت: « یلدا جان، ایشون كلانترند و از همه چیز همیشه

خبر دارن! » (سپس خندید) یلدا هم خندید. پروانه خانم هنوز شاكی بود و گله گذاری می كرد.

یلدا آرام و با متانت در حالی كه لبخندی مهربان بر لب داشت گفت: « پروانه خانم، خودتون بهتر می دونید كه شما و

مش حسین تنها افراد مورد اعتماد حاج رضا هستید و اگر حاج رضا چیزی نگفته، برای اینه كه هنوز چیزی نشده و

چون معلوم نیست چی میشه، حاج رضا هم خواسته كه فعلاًٌ حرفی نزنیم! تازه شما از كجا فهمیدید؟ باید راستش را

بگویید! » ـ امروز حاج رضا تلفنی داشت با پسرش حرف می زد! سه ساعت گوشی توی دستش بود، كلی داد و هوار

راه انداخت! معلوم بود كه پسره قبول نمی كنه! حاج رضا خیلی حرف زد. میون حرفاش فهمیدم كه نظرش به توست.

تو هم كه خودت می دونستی! حالا جواب دادی یا نه؟!

ـ نه! خب، دیگه چی می گفتند؟!

ـ هیچی دخترم، حاج رضا حرص می خورد، بعد هم یك جاهایی خیلی یواش حرف می زد، نتونستم درست بفهمم چی

میگه! تو چی گفتی؟ جوابت چیه؟ می خوای پسره رو ببینی؟!

ـ هنوز نمی دونم، دارم فكر می كنم.

ـ پسر بدی نیست! باباش رو اذیت می كنه، امّا خداییش با ما مهربونه. هر وقت میرم خونه اش رو تمیز می كنم،

كلی به من احترام می گذاره و احوال مش حسین رو می پرسه، امّا خب دیگه زیاد خنده رو نیست، مثل تو. راستش،

چی بگم دختر؟، آخه مگه حالا وقت شوهر كردن توست؟ می خوای ما رو تنها بگذاری؟

كلمات آخر پروانه خانم با هق هق گریه آمیخته شدند. عاقبت بغض پروانه خانم تركید و اشك هایش روان شد و یلدا را

در آغوش گرفت. یلدا هم گریه می كرد. هنوز باور نداشت اتفاق خاصی رخ داده است، امّا گویی چیز هایی در حال وقوع

بود و نباید غافل می ماند. مش حسین هم عاقبت دلیل بی قراری های پروانه خانم را فهمید. سری تكان داد و حالتی غم

زده به خود گرفت.............

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 تیر1389ساعت 14:0  توسط آسا 

فصل 3

حاج رضا گفت: « دیدی گفتم، حالا موقعشه! »، لحن كلامش از شوخی خالی می شد كه افزود: « می دونم كه

خواستگار هم داری! چندین بار دیدمش. دو بار هم با خودم صحبت كرده. »

یلدا خجالت زده با لحنی دستپاچه پرسید: « شما از كی صحبت می كنید؟»

ـ همون پسره قد بلنده، موهاش بوره... هم كلاست!

ـ سهیل؟!

ـ اسمش درست به خاطرم نیست. عزیزم، فكر كن این آقا یا هر كس دیگری به خواستگاریت اومد، می خوام بدونم

چه طوری اونو می شناسی؟! چقدر وقت برای شناختن این آدم نیاز داری؟! مطمئن باش تو هر چقدر وقت بخوای،

من دو برابر به تو فرصت می دم تا شهاب رو بشناسی. من شرایطی رو برای تو به وجود می یارم كه با شناخت كامل از

اون، به من جواب بدی...

یلدا تاب نیاورد. احساس می كرد حاج رضا برای خودش می برد و می دوزد و خیلی تند پیش می رود. برای همین میان

كلام حاج رضا دوید و گفت: « حاج رضا، آخه! آخه چه طوری؟! مگه امكان داره؟! مگه به همین سادگی هاست؟ »

یلدا تازه به خروش آمده بود كه با آمدن پروانه خانم  از تب و تاب افتاد و صدایش را پایین آورد و بعد به طور

نا محسوسی حرفش را قطع كرد.

پروانه خانم با یك ظرف میوه وارد حیاط شد و گفت: « دیدم حسابی خلوت كردید، گفتم یك چیزی هم بخورید...»

ـ شما همیشه به فكر ما هستید، دستتون درد نكند، پروانه خانم.

پروانه خانم ظرف میوه و پیش دستی هارا روی میز گذاشت، استكان های چای را برداشت و گفت:« بازم چای میل

میل دارید؟» ( حاج رضا با سر و دست علامت منفی داد ... )

حاج رضا سر را پیش آورد و در ادامه ی حرف های یلدا گفت: « یلدا جان، خیلی عجولی. تو اگر اجازه بدی، من به

تمام سؤالاتت جواب می دم. به خدا ضرری متوجه تو نیست. فقط بذار من همه ی حرفام رو تموم كنم. »

یلدا در عمق نگاه حاج رضا آخرین بارقه ی امید را می دید و دلش نمی خواست آن را برای همیشه از بین ببرد.

برای همین با این كه در دل به حال از تاْسف می خورد، سری تكان داد و لب ها را روی هم فشرد و گفت: « باشه ،

حاج رضا! شما همه چیز رو بگین، هر چی كه لازمه بدونم، امّا من از حالا بگم هیچ قولی به شما نمی دم، فقط روی

حرف های شما فكر می كنم و بعداٌ نظرم رو می گم. »

حاج رضا دست در ظرف میوه برد، ( خوشه ی انگوری برداشت و جلوی یلدا گرفت. یلدا حبه ای كند و به دهان برد. چه

شیرینی لذت بخشی طعم تلخ دهانش را گرفت!)

حاج رضا هم آرام تر می نمود، به صندلی تكیه داده و آرام آرام حبه های انگور را به دهان برد. هر دو به هم نگاه

می كردند، امّا هر كدام در عوالم خود بودند. حاج رضا به این می اندیشید كه چگونه همه ی نقشه اش را برای یلدا

باز گوید تا عاقبت نتیجه همان شود كه او می خواهد. یلدا نیز به آن چه شنیده بود، می اندیشید، به حاج رضا و پسرش،

به خواسته ی غیر ممكنش! حاج رضا دست های پیر و لاغرش را روی صورت كشید و گفت: « دخترم، به من اعتماد

كن. راستش من هنوز با پسرم راجع به این موضوع هیچ صحبتی نكرده ام، امّا اول دوست داشتم نظر تو رو بدونم.

البته به قول خودت، شهاب هم حتماٌ با این پیشنهاد مخالفت می كنه، امّا شرایط من طوری است كه به سود هر دوی

شماست و مطمئنم اگر شهاب شرایط بعدی رو بشنوه صد در صد قبول می كنه.

عزیزم، قضیه اینه. من می خوام شما دو نفر با هم ازدواج كنید و فقط به مدت شش ماه با هم زندگی كنید. ابتدا طی یك

مراسم ساده پیش یكی از دوستانم در منزل او عقد می شوید و بعد از عقد تو به خانه ی شهاب می روی و تنها برای

شش ماه آن جا زندگی می كنی. در این مدت شما رابطه ی زناشویی نباید داشته باشید، به هیچ عنوان رابطه ی شما

نباید از رابطه ی یك خواهر و برادر فراتر برود. اگر طی این مدت روابط شما در این حد باقی ماند، دقیقاٌ پایان ماه ششم

من طلاق نامه و شناسنامه ات را بدون نامی از شهاب در اختیارت می گذارم، بدون آثار ازدواج و یك سوم از آن چه كه

دارم را به نام تو و یك سوم را هم به نام شهاب خواهم كرد. یعنی تو بعد از شش ماه، مالك واقعی یك سوم از هر چیزی

كه دارم، خواهی شد و خدا بخواد هیچ چیزی را هم از دست نداده ای، فقط شش ماه منزلت عوض می شود! به

دانشگاهت می روی، درس می خونی و هر كاری كه الآن انجام می دی، آن موقع هم انجام خواهی داد. یادت باشه برای

خودت بهتر است كه هیچ كس از این موضوع مطلع نشود، فقط باز هم تاْكید می كنم اگر به هر نحوی رابطه ی شما از

حد یك خواهر و برادر خارج شود و یا حتی اگر بچه دار شوید، دیگر همه چیز به هم می ریزد و شما مجبور خواهید شد

كه با هم زندگی كنید و من دیگر چیزی از اموالم را به نام شما نخواهم كرد. این اصل مهمی است كه نباید فراموش كنید،

امّا در مدتی كه تو پیش شهاب هستی، به ظاهر تمام مخارج تو به عهده ی شهاب است. یعنی در واقع این چیزی است

كه به شهاب خواهم گفت! امّا برای تو حسابی باز می كنم و به حساب ماهانه مبلغی واریز می كنم تا به هر چیزی كه

نیاز داری، به راحتی برسی. در این مدت نمی خوام هیچ كدام از شما دو نفر با من ارتباط برقرار كنید، مگر در موارد 

خاص! این همه ی آن چیزی بود كه تو باید می دانستی! »

حاج رضا بعد از گفتن جمله ی آخر نفس راحتی كشید و دوباره به صندلی تكیه داد. یلدا كه واقعاٌ گیج به نظر می رسید

با تعجب به حاج رضا نگاه می كرد، در نگاهش علامت سؤال های متعددی به چشم می خورد، عاقبت دهان باز كرد و

پرسید: « خب، همه ی این كارها برای چیه، حاج رضا؟! ببخشید كه این رو می گم، امّا شما انگار بازیتون گرفته!

قصد شوخی دارید؟ آخه برای چی من باید با كسی كه خودتون هم به اون شك دارید ازدواج كنم؟! »

ـ كی گفته من به اون شك دارم؟

ـ از حرفاتون معلومه. از این كه مدام تاْكید دارید كه شش ماه با هم زندگی كنیم و از این كه می خواهید بعد از شش ماه

همه چیز تمام شود، پس معلومه كه خود شما عاقبت كار را بهتر می دونید. چرا از من می خواهید كه خودم رو دستی

دستی بدبخت كنم؟! »

صدای یلدا به لرزش افتاده بود. احساس می كرد دیگر نباید دوباره سكوت كند، داشت متلاشی می شد. فكر می كرد حاج

رضا حق ندارد كه این طور درباره ی آینده ی او نقشه بكشد و تصمیم بگیرد و با چهره ای حق به جانب منتظر جواب 

حاج رضا شد. حاج رضا هنوز ملایم و آرام می نمود، سرش را تكان داد و نگاه عاقلانه ای به یلدا انداخت و گفت: «

من كور بشم اگر بدبختی تو رو بخوام. تو كه این همه برای من عزیزی، تو كه تنها مونس من هستی!»

او دستی به صورتش كشید و چانه اش را فشرد و ساكت ماند و بعد از چند لحظه دوباره ادامه داد: « دخترم، اگر من

این شش ماه را مدام تاْكید می كنم، برای اینه كه اگر تمام پیش بینی های من اشتباه از آب در آمد، تو راه خلاصی داشته

باشی! مثل یك دوره ی نامزدی...»

ـ خب، چرا شش ماه نامزد نباشیم؟!

ـ برای این كه نمی تونی شهاب رو با نامزد شدن، بشناسی. به نظر من هیچ كس نمی تونه حتی در دوره ی نامزدی هم

به خیلی از خصوصیات طرف مقابلش پی ببره، مگر این كه شب و روز باهاش باشه. شهاب آدمیه كه اگر بگم شش ماه

نامزد كن، ممكنه قبول كنه، امّا دیگه پیداش نمی شه كه تو بخوای بشناسیش. بر فرض چند بار هم بیرون بروید، غذا

بخورید و حتی چندین ساعت هم حرف بزنید، امّا با این پیشنهاد من، شما می تونید شش ماه شب و روزدر كنار هم

باشید. چون باید زیر یك سقف زندگی كنید، مثل دو تا دوست، مثل دانشجو های یك خوابگاه!

ـ ولی به نظر من این گول زدنه خودمونه! یعنی چه؟! نمی دونم چرا نمی تونم معنای حرفای شما رو بفهمم.

ـ این خیلی ساده است، دخترم. فقط دلت رو با من یكی كن. حالا دوباره ازت می پرسم، اگر یك نفر كه شرایط خوبی

داشته باشه، یعنی ظاهراٌ اونو بپسندی و به خواستگاریت بیاد، برای این كه بهش جواب بدی، چه كار می كنی؟! خب

طبیعی است كه مدتی نامزد می شوید و چندین بار هم دیگه رو می بینید. درسته یا نه؟!

ـ بله ، درسته!

ـ قبول داری بعضی ها در این دوره عقد می كنند؟

ـ بله، خیلی ها رو می شناسم از دوستای خودم كه دوره ی نامزدی و عقدشون یكی است!

ـ خب، آفرین دخترم. حالا بگو ببینم چه طور اینو درست می دونی؟! خب، بگو ببینم قبول داری خیلی ها در این مدت به

اصطلاح نامزدی قبل از شناخت كامل، بچه دار هم میشن؟!

یلدا لبخندی از روی شرم زد و گفت: « حاج رضا، چی می خواین بگین؟!

ـ می خوام بگم، آیا به نظرت در این مدت راه بازگشتی وجود داره؟! آیا توی اون لحظه ها دختر و پسر به این كه چطور

می تونند یك عمر كنار هم زندگی كنند، فكر كرده اند؟! آیا دوره ی نامزدی برای شناخت كامل اونها از هم كافی بوده؟!

من می گم شش ماه كنار هم زیر یك سقف زندگی كتید تا عادت ها و خصوصیات ها فردی تان ناخواسته برای هم آشكار 

بشه. شش ماه شهاب را بسنجی. با رفتاری كه از تو سراغ دارم و با اخلاقی كه تو داری، می دونم كه می تونی اونو به

خوبی بشناسی و اگر بعد از این مدت به هیچ عنوان از اون راضی نبودی، به ئاحتی به خانه ی خودت بر می گردی،

بدون اینكه اتفاق خاصی افتاده باشه!

یلدا عجولانه گفت: « آخه حاج رضا، شما چه تضمینی دارید، برای اینكه می گین بدون هیچ اتفاق خاصی! شما چه طور

این قدر راحت همه چیز رو پیش بینی می كنید. اومدیم و ... چه طور بگم؟ آخه چطور من با یك مرد غریبه توی یك

خونه زندگی كنم؟! تازه، راحت درس بخونم، دانشگاه برم؟! تازه ببخشید كه این رو می گم، امّا چه تضمینی برای این

وجود داره كه پسر شما طبق قول و قراری كه شما باهاش می ذارین، رفتار كنه و رابطه اش رو با من در همون حدی

كه شما می خواین حفظ كنه؟! اگر...»

ـ دخترم، تضمین از این بالاتر كه من دارم به تو قول می دم. تو من رو قبول نداری؟ من شهاب رو بزرگ كرده ام.

درسته كه مدتی است از من جدا شده و با من اختلاف داره، امّا این اختلاف به موضئع دیگری بر می گرده كه الآن

نیاز به توضیح نمی بینم، والاّ شهاب مثل هر مرد غریبه ای نیست كه تو این همه ترسیده ای.

ـ حاج رضا، من شما رو قبول دارم، می دونم شما صلاح من رو می خواین، امّا بازم می گم این ریسك بزرگیه.

شما نمی تونید رفتار های پسرتون رو بعد از ازدواج، كنترل كنید.

ـ عزیزم، چون تو انتظار شنیدن چنین پیشنهادی رو نداشتی به نظرت این همه ترسناك جلوه می كنه و این همه مضطرب

شده ای، نمی دونم، البته حق داری. تو شهاب رو تا به حال ندیده ای و حتماٌ چیزهایی كه از پروانه خانم و مش حسین

هم راجع به اون شنیده ای، مزید بر علت شده! انگار حرف های من هم تاْثیری در مثبت اندیشی تو نداره. عزیزم، هر

ازدواجی یك ریسك بزرگ محسوب می شه، امّا من حداقل می خواستم به وسیله ی این كار خوشبختی پسرم رو تضمین

كنم. چون من هیچ دختری رو مناسب تر از تو برای شهاب نمی دونم و هیچ مردی رو مناسب تر از شهاب برای تو.

من درباره ی رفتار آینده ی شهاب، شاید نتونم درست قضاوت كنم، امّا می تونم رو قولی كه ازش می گیرم، حساب بكنم.

بعد از شش ماه شما بهتر می تونید تصمیم بگیرید و اگه اصرار روی محدود بودن رابطه تان دارم، برای این كه آزادی

عمل داشته باشید و مجبور نشوید در كنار هم به خاطر بعضی چیز ها زندگی كنید.

یلدا جان من با شناخت كامل از هر دوی شما، این تقاضا رو كردم. من می خوام هر دوی شما رو داشته باشم. نمی خوام

تو رو از دست بدم. حالا دیگر خودت می دونی، اگر جوابت هم منفی است، من باز هم چیزی رو به تو تحمیل نمی كنم،

میل خودت است. نمی دونم، شاید من اشتباه می كنم! حالا بهتره بری استراحت كنی. من خیلی حرف زدم، می دونم كه

تو هم حالت زیاد مساعد نیست. بهتره زودتر بریم بخوابیم و بعد...

حاج رضا بعد هم بدون این كه منتظر حرفی از جانب یلدا باشد، صندلی را عقب داد و به زحمت و « یا علی گویان » و

در حالی كه آزرده خاطر می نمود، از جا برخاست. یلدا این را به خوبی احساس می كرد. قامت حاج رضا با این كه كمی

افتاده بود،امّا هنوز بلند بود. آرام و سنگین قدم بر می داشت. سایه ی او زیر نور ماه كش آمد و لرزان از جلوی یلدا

عبور كرد و دور شد.

یلدا توان حركت نداشت. هوا سرد شده بود. صدای پروانه خانم را شنید كه می گفت:« یلدا، پاشو دیگه، دختر!دیر وقته..

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 تیر1389ساعت 15:32  توسط آسا 

فصل 1و2

((عشق خودش خواهد آمد. نمی توان از آن فرار كرد.عشق خودش آهسته آهسته و در گوشه ای می آید و در

گوشه ای از قلب مهربانت آرام و بی صدا می نشیند و تو متوجه اش نخواهی بود و بعد ذره ذره قلبت را پر می كند

كم كم مثل ساقه در تمام جانت می پیچد و ریشه می دواند، به طوری كه بی آن نمی توانی تنفس كنی))

 

 

همخونه

نویسنده : مریم ریاحی

انتشارات : پرسمان

 

ممكنه اوّلاش كمی حوصلتون سر بره ولی رمانش معركس و حتماٌ خوشتون میاد

 

.......................................

فصل اول

 

ظهر بود ، اواخر شهریور. با این كه هوا كم كم رو به خنكی می رفت، امّا ان روز به شدّت گرم بود. خورشید با قدرتی

هر چه تمام تر به پیشانی بلند و عرق كرده ی حسین اقا می تابید. قطره های ریز و درشت عرق از سر و روی او ارام

ارام و پشت سر هم ریزان بودند و روی صورتش راه گرفته بودند. چهره ی آفتاب سوخته اش زیر نور خورشید برق می

زد، امّا گویی اصلا متوجّه گرما نبود و همان طور شیلنگ آب را روی سنگ فرش های حیاط بزرگ و زیبای حاج رضا

گرفته بود و به نظر می رسید قصد دارد ان ها را برق بیندازد .

حسین اقا حالا دیگر هفت سالی می شد كه سرایداری خانه ی حاج رضا را بر عهده داشت. یعنی وقتی درست از وقتی كه

عموی پیرش بعد از سال ها خانه شاگردی حاج رضا، از دنیا رفته بود. به یاد عمویش مهربانی هایی كه او در حقّش كرده

بود، افتاد. او حتی آخرین لحظه ها هم از یاد برادر زاده ی تنهایش غافل نبود و از اقای احسانی خواهش كرده بود كه مش

حسین را نیز به خانه شاگردی بپذیرد.

حسین اقا غرق در تفكّراتش، هر از گاهی سرش را تكان می داد و با لبخند، دندان های نه منظّم و یكی در میانش را به

نمایش می گذاشت. صدای در حیاط كه با شدّت كوبیده می شد، او را از دنیایش بیرون كشید. شیلنگ روی زمین رها شد،

آب سر بالا رفتو مثا فواره دوباره روی زمین برگشت. یك جفت كفش كهنه كه پشتش خوابانده شده بود، لف لف كنان به

سمت در دویدند، در حالی كه صاحب شان بلند بلند می گفت:« آمدم. صبر كنید، آمدم. »

با بازشدن در، چهره ی درخشان دختری با پوستی لطیف شفاف و قامتی متوسط نمایان شد. در حالی كه با چشمان سیاهش

به حسین اقا چشم دوخته بود، با لبخند شیطنت باری گفت:« سلام، چه عجب مش حسین! یك ساعته دارم زنگ می زنم!»

ـ توی حیاط بودم، دخترم! صدای زنگ رو نشنیدم. دیر كردی، اقا سراغت رو می گرفت...

یلدا منتظر شنیدن باقی حرف های مش حسین نماند. محوطه ی حیاط را به سرعت طی كرد، پلّه ها را دو تا یكی كرد و

وارد خانه شد.

آن جا یك خانه ی دو طبقه ی دویست متری بود كه در یكی از نقاط مركزی شهر تهران ساخته شده بود، نه خیلی قدیمی و

نه خیلی جدید، امّا زیبا و دل نشین بود. انگار واقعا هر چیزی سر جایش قرار داشت. حیاط بزرگ با باغچه تی كه بی

شباهت به یك باغ نبود و انواع درخت ها و گل های زیبا در آن یافت می شد. در خانه به راهروی نسبتا طویلی باز می شد

كه دیوارش با تابلو فرش های ابریشمی زیبا تزیین شده بود و فرش های كناره ی دست باف زیبایی كف آن را زینت می

داد. راهرو به سالن یزرگی منتهی می شد مه در گوشه و كنارش انواع مبلمان استیل و اشیا؛ گران قیمت قدیمی و جدید

دور هم جمع شده بودند و موزه ی جالبی از گذشته ها و حال را ترتیب داده بودند.

اتاق حاج رضا سمت راست سالن قرار داشت و چیزی كه در اتاق بیش از همه خودنمایی می كرد، كتابخانه ی بزرگ حاج

رضا بود. او علاقه ی خاصی به خواندن كتب تاریخی داشت و گاهی شعر هم می خواند. گاهی نیز از یلدا می خواست كه

برایش غزلیات شمس و سعدی یا حافظ بخواند.

در اتاق حاج رضا، نیمه باز بود. یلدا اهسته دستش را به سوی در برد و چند ضربه نواخت. صدای مبهمی از داخل در او

را به ورود دعوت كرد. حاج رضا روی مبل نشسته بود و در حالی كه قرآن بزرگی در دست گرفته و مشغول خواندن

بود، از بالای عینك به یلدا نگاه كرد و گفت:« دختترم، امدی؟! چرا این همه دیر كردی؟»

نزدیك حاج رضا میز مطالعه ی بزرگ و زیبایی قرار داشت كه فرسودگی اش نشان از قدمت و اصالت آن را داشت. یلدا

جلو آمد و كلاسور و كیفش را روی میز گذاشت و گفت:« اوّل سلام به حاج رضای خودم! دوّم این كه ببخشید، به خدا من

مقصر نبودم، فرناز خیلی معطلمان كرد. من فقط این كلاسور را خریدم.»

حاج رضا لبخندی زد و گفت:«چرا باقی لوازمی را كه لازم داشتی، تهیه نكردی؟!»

ـراستش، بس كه فرناز تو این مغازه و اون پاساژ سرك كشید، دیگه خسته شدیم و من و نرگس هم از خرید كردن منصرف

شدیم. الیته تا ماه مهر نزدیك هفده روز وقت داریم!

حاج رضا در حالی كه یلدا را لبخند زنان نگاه می كرد، شاید از آن همه شور و هیجان یلدا به وجد آمده بود، گفت:«

عزیزم، یلدا جان! راستش می خواستم راجع به مطلب مهمی باهات صحبت كنم، امّا اوّل برو لباست رو عوض كن و

غذات رو بخور. پروانه خانم غذای خوشمزه ای درست كرده.»

پروانه خانم، همسر مش حسین بود كه نظافت و آشپزی داخل منزل را به عهده داشت. او زن مهربان با سلیقه ای بود و 

مثل مادری مهربان به كارهای یلدا رسیدگی می كرد.

یلدا صندلی راپیش كشید، روی صندلی نشست و با نگاهی مضطرب به حاج رضا خیره شد و گفت:« شما چی می خواین

بگین؟! اتفاقی افتاده؟! چند روز پیش هم گفتین كه كار مهمی دارین. موضوع چیه،حاج رضا؟! همین حالا بگین، خواهش

می كنم!»

حاج رضا با چهره ی آرام و مهربانش زمزمه كنان صلواتی فرستاد و قرآن را بست، عینك را از روی صورتش برداشت

چشم هایش را مالید و گفت:« چیزی نیست دخترم، هول نكن! اتفاق خاصی هم نیافتاده. اوّل كمی استراحت كن، بعداٌ...»

یلدا خواست بگوید، آخه...،حاج رضا از روی مبل برخاست و گفت:«پاشو دختر، پاشو بریم و ببینیم پروانه خانم چه 

كرده؟! پاشو ناهارت سرد شد.

یلدا به اجبار از روی صندلی بلند شد. كیف و كلاسورش را از روی میز برداشت و به دنبال حاج رضا اتاق را ترك كرد

و به طبقه ی بالا رفت. در اتاقش را باز كرد و داخل شد. وسایلش را روی تخت رها كرد و در حالی كه مقنعه اش را از

سر بر می داشت، جلوی آیینه رفت و با خود گفت:« یعنی چی شده؟ حاج رضا چی می خواد بگه؟!»

یلدا به حاج رضا فكر كرد، به این كه این روز ها چه قدر پیر و شكسته به نظر می رسید. او به خاطر ناراحتی قلبی، تحت

نظر پزشك بود و به همین سبب یلدا بسیار نگران شده بود. علاقه ی او به حاج رضا، شاید از علاقه ی یك دختر واقعی

نسبت به پدر، خیلی بیشتر بود. می دانست كه حاج رضا هم او را خیلی دوست دارد.

یلدا از بیست سالگی پیش حاج رضا بود و چند ماه پس از این كه آخرین فرزند حاج رضا نیز از او جدا شد، زندگی در

كنار حاج رضا را آغاز كرد. مادر یلدا زمانی كه او سیزده ساله بود در اثر سكته ی مغزی در گذشت و یلدا زندگی را در

كنار پدر ادامه داد. پس از شش سال نیز پدر در بستر بیماری افتاد و تنها كسی كه مثل پروانه دور او می گشت، حاج

رضا بود. پدر یلدا از دوستان قدیمی حاج رضا بود كه جوانی اش را در خدمت یكی از ادارات دولتی گذرانده بود و،

دوران بازنشستگی را در كنار حاج رضا به فرش فروشی مشغول بود. او متمول نبود، حتی خانه ای كه در آن زندگی می

ـكردند، اجاره ای بود. او در آخرین لحظه ها تنها خواسته اش، یلدا را به تنها دوستش، حاج رضا سپرد. یلدا در پایان

نوزده سالگیبود و خودش را برای كنكور آماده می كرد كه با از دست دادن پدر، احساس عجز و درماندگی می كرد.

او تنها فرزند خانواده بود و قوم و خویش چندان دل سوزی نداشت كه بتواند بدون مال و ثروت برای ادامه ی زندگی

روی آن ها حساب بكند! اوایل زندگی كردن در خانه ی حاج رضا برای او كمی مشكل بود، امّا كم كم به حاج رضا و

محبّت های بی دریغش دل بست. او سرپرستی یلدا را بر عهده گرفت مثل یك پدر واقعی دست های مهربان خود را برای

تنهایی دردناك یلدا، سلیه بان كرد. یلدا به خاطر زندگی تقریباٌ با درد آشنایش قدر موقعیت به دست آمده را خیلی خوب

می دانست و از فرصت هایی كه حاج رضا برایش فراهم می كرد، برای رسیدن به اهدافش بسیار خوب استفاده می كرد.

برای همین چند ماه پس از این كه به خانه ی حاج رضا آمد، در كنكور شركت كرد و سال جدیدش را با ورود به دانشگاه

آغاز كرد، امّا حاج رضا كه مردی دنیا دیده، با سواد و بسیار مؤمن و متعهد بود،بعد از یك عمر زندگی با اهل و عیال،

حالا كه تنها شده بود، نیاز بیشتری به وجود یلدا حس می كرد و یلدا را مثل دختر خودش دوست می داشت و همیشه

آرزویش خوشبختی یلدا بود و در این راه از هیچ كمكی دریغ نمی كرد. او زمانی یلدا را به خانه اش آورد كه خانه ی او

از مهر و محبّت و هیاهوی فرزندان خالی بود و بسیار تنها شده بود. حتّی آخرین فرزندش هم به حالت قهر از او جدا شده

حاج رضا مرد متمولی بود و تمام تجّار سرشناس بازار فرش فروش ها او را به خوبی می شناختند و برایش احترام زیادی

قائل بودند، امّا چیزی كه یاد آوری آن همیشه برای او شرمندگی، رنج و ناراحتی به همراه داشت، یاد و خاطره ی یك

اشتباه، یك هوس و یا هر چیز دیگری كه بشود نامش را گذاشت، بود. او همسر خوبی داشت كه عاشقانه با شوهرش

زندگی كرده بود و جوانی اش را به پای او و بچّه ها ریخته بود. حاصل ازدواج آن ها دو دختر و یك پسر بود.

همسر حاج رضا (گلنار)، یك خانم به تمام معنا بود و با سلیقه، كدبانو، مهربان و مادری فداكار كه با وجود قلب بیمارش

ذرّه ای از تلاشش را برای چرخاندن زندگی كم نمی كرد. امّا دست روزگار بود یا...! حاج رضا دل به زن جوانی كه

گه گاه به عنوان مشتری به سراغش می آمد، سپرده بود و این برای او یك رسوایی بزرگ به شمار می آمد و برای گلنار

خیانتی غیر قابل جبران!

وقتی گلنار با خبر شد كه حاج رضا را با زن جوانی صیغه خوانده اند، تاب نیاورد، دردی در سینه اش پیچید و در بستر

افتاد و تا لحظه های آخر با چشمان پر از سؤالش، حاج رضا را برای تمام عمر شرمنده كردو از آن پس تنها خاطره ای

تلخ برای بچّه ها و شرمندگی و عذاب وجدان برای حاج رضا بر جای گذاشت.

بچّه های حاج رضا همه تحصیل كرده بودند و موقعیت اجتماعی خوبی داشتند، امّا هرگز نتوانستند پدرشان را به خاطر

اشتباهش ببخشند و همیشه در وجودشان نسبت به او آزردگی خاطر داشتند.

شراره و شهرزاد دو دختر حاج رضا برای ادامه ی تحصیل به خارج از كشور سفر كرده و نزد تها عمه شان به زندگی

ادامه دادند و همان جا نیز ازدواج كردند و ماندگار شدند و هر از گاهی برای دیدار تازه كردن سری به پدر می زدند و با

اصرار از او می خواستند تا املاكش را بفروشد و با تنها برادرشان به آن ها ملحق شود، امّا حاج رضا زیر بار نمی رفت

و حتی حاضر نبود به این موضوع فكر كند. اودلش نمی خواست با رفتن به خارج، تنها پسرش را نیز از دست بدهد و تنها

ـتر از همیشه بماند. شهاب حالا 23ساله بود. او كه بیشتر از دو خواهرش دل بسته ی مادر بود، به همان نسبت نیز بیش

از آن دو، كینه ی پدر را در دل پرورانده بود. از آن جایی كه بسیار خودسر، كله شق و مغرور بود، مدام درصدد انجام

كاری بود تا بتواند زودتر از خانه ی پدر و مدیریت او خلاص شود و به تنهایی زندگی كند. حاج رضا بر خلاف شهاب

دل بستگی خاصی نسبت به او داشت، برای همین همیشه او را حتی از فكر كردن به خارج منع می كرد، امّا ناسازگاری

های شهاب و بحث و جدل هایش تموم نشدنی بود و سر هر چیزی بهانه ای می تراشید و داد و بیداد به راه می انداخت و

چندین روز با حاج رضا سر سنگین می شد! حاج رضا خیلی سعی كرد تا رابطه ی بهتری با پسرش ایجاد كند، اما هر چه

می گذشت، شهاب نافرمان تر، جسورتر و نسبت به پدر گستاخ تر می شد و وقتی سال آخر دبیرستان را می گذراند،

چندین بار به خاطر قهر از پدر، خانه را ترك كرده و شب را با رفقایش به سر برده بود. به دلیل این رفتار ها بود كه

حاج رضا برای حفظ فرزندش به جایی رسید كه پیوسته در برابرش كوتاه بیاید و با او مدارا كند تا شاید بتواند این جوان

سرا پا آتش كینه را به هر قیمتی كه بود، پیش خود حفظ كند.

شهاب بیش از دختر ها شبیه مادرش بود. چشم های بادامی درشت و سیاهش با ابرو های تقریباٌ پهن، پیشانی بلند با بینی

خوش فرم، موهای صاف مشكی و پرپشت، درست مثل موها و اعضاء صورت گلنار بود، امّا در ابعاد مردانه اش.

حسّ مسؤولیّت پذیری و اعتماد به نفس شهاب چیز هایی بودند كه حاج رضا همیشه در دل به آن ها افتخار می كرد.

او قلب مهربانی داشت و شاید اگراز پدرش كینه ای به دل نمی گرفت، رفیق و همدم خوبی برای او می شد. حاج رضا

گاهی به او حق می داد كه آن طور رفتار كند. زیرا در اعماق نگاه او، سرزنش تلخ و ملامت بارنگاه گلنار را در لحظه

های آخر حس می كرد و دلش به شدّت می شكست. هر چند كه بعد از گلنار هرگز به رابطه اش با معشوق ادامه نداد، امّا

با این حال باری از گناهش را نكاست و پیش خود شرمنده بود. انگار تازه می فهمید كه عشق گلنار چیزی نبود كه بتواند

آن را به بهای ناچیزی مانند یك نگاه هوسناك ببازد، امّا برای فهمیدن كمی دیر شده بود.

حاج رضا اهمیت خاصی برای تربیت فرزندانش قایل بود و همه ی هم و غمش این بود كه فرزندانی متدین و تحصیل

كرده تربیت كند. خب اگر در اوّلی زیاد موفق نبود و فرزندانش به اندازه ی او مؤمن و متدین نبودند، امّا در امر دوّم

تقریباٌ به آرزوی خود رسیده بود و تنها شهاب بود كه هنوز به دانشگاه نرفته بود. برای همین تمام هدفش این بود كه شهاب

را با درس خواندن و تشویق او برای رفتن به دانشگاه در ایران ماندگار كند. به همین سبب پدر و پسر وارد معامله شدند.

پدر از او خواست در ایران بماند و به درس خواندن و ادامه تحصیل در دانشگاه بیاندیشد و برای قبولی تلاش كند و پسر

هم در عوض سربازی اش خریداری شود!، امّا پدر از او خواست كه رشته ای بالا و مقبول را انتخاب كند تا آینده ی

كاری و شغلی اش تاْمین شود! وباز پسر شرط گذاشت كه یك آپارتمان شخصی برایش تهیه شود.

وقتی شهاب در رشته ی عمران دانشگاه تهران قبول شد، برای حاج رضا هیچ راهی به جز تهیه ی یك آپارتمان شیك و

نقلی باقی نماند و این شد كه از آن پس شهاب هم مثل دو خواهرش پدر را ترك كرد و زندگی مستقل و مجردی اش را

آغاز كرد. تمام دل خوشی حاج رضا آن بود كه پسرش در ایران است و هر وقت اراده كند، می تواند به او دسترسی

داشته باشد. شهاب نیز گاهی به پدر سر می زد. از زمان ورود به دانشگاه دوستان زیادی دور و بر او بود و حاج رضا از

آینده ی او نگران بود، امّا شهاب به واسطه ی داشتن تربیت مذهبی و بزرگ شدن در دامان خانواده ای متدین و داشتن

پدری همچون حاج رضا، زمینه هیی در وجودش نقش بسته بود كه شاید كمی كم رنگ می شد، ولی هیچ گاه از بین

نمی رفت و حس الگو بودن كه از كودكی در وجودش بود، راه تاْثیر پذیری از دیگران و تقلید را برای او دشوار

می ساخت. حاج رضا شهاب را خوب می شناخت و او را خوب تربیت كرده بود و می دانست پسر خوبی دارد، امّا

نگرانی اش راجع به او همیشگی بود و پیوسته در پی راه چاره ای برای بازگرداندن او به دامان خانواده بود و دورا دور

مراقب او بود و توسّط شاگرد حجره ی یكی از دوستانش در بازار، از اوضاع و احوال پسرش بی خبر نمی ماند.

آخرین باری كه شهاب به خانه ی پدر آمد، وقتی بود كه حاج رضا به رابطه ی او با دختری پی برده بود كه ظاهراٌ از

هم كلاسی هایش بود. حاج رضا از او خواست توضیح بدهد، امّا شهاب طفره رفت و وقتی با اسرار پدر مواجه شد، با

داد و فریاد و بیداد از او خواست كه در كارهایش دخالت نكند و فراموش كند پسری به نام شهاب داشته است و به حالت

قهر از او جدا شده و خانه ی پدر را برای همیشه ترك كرد. بعد ها حاج رضا مطلع شد كه شهاب سال های آخر دانشگاه 

با همكاری یكی از دوستانش به نام كامبیز، یك شركت ساختمانی خصوصی بر پا كرده است.

 

فصل دوم

آن شب ، شب تقریباٌ سردی بود و آسمان صاف و زیبا می نمود. ستاره ها در آسمان پخش بودند و یكی یكی علامت

می دادند. بوی مهر می آمد، بوی مدرسه، بوی دانشگاه، بوی تحرك و تازگی خاصی كه همه برای احساسی تواْم با

وجد و دلهره را در بر داشت. یلدا روی صندلی گهواره ای در بالكن رو به روی حاج رضا نشسه بود و خود را تكان

می داد.

پروانه خانم با یك سینی چای آمد. حاج رضا چای را برداشت و روی میز گذاشت.

پروانه خانم چای یلدا را هم روی میز گذاشت و گفت:

« یلدا جان، یك چیز گرمتر می پوشیدی، این جا نشستی سرما می خوری!»

نه پروانه خانم، خوبه، هوا عالیه.

در حالی كه پروانه خانم دور می شد، حاج رضا گفت:« یلدا جان، قبلاٌ هم گفتم كه مطلب مهمی هست كه باید بهت بگم

و نظرت رو یدونم. می خوام خیلی خوب به حرف های من گوش كنی و خوب فكر كنی.»

صندلی از حركت افتاده بود. در حالی كه روسری آبی یلدا زیر نور مهتاب به چشمان سیاهش تلالؤ خاصی بخشیده بود،

سراپای وجودش لبریز از كنجكاوی شد.

حاج رضا ادامه داد:« فقط قول بده خوب به حرف هایی كه بهت می گم، دقت كنی!»

یلدا مثل بچه های حرف شنو سرش را تكان داد و گفت :« باشه، باشه، حتماٌ فكر می كنم. حالا زودتر بگین، تو رو

به خدا!»

حاج رضا چایی اش را مزه مزه كرد، استكان را روی میز گذاشت و گفت:« فكر می كنم راجع به شهاب (پسرم رو

می گم!)، یك چیز هایی می دونی، امّا با این حال می خوام خودم برات همه چیز رو بگم. می دونی، یلدا جان! شهاب،

تنها پسر و در واقع تنها امید و آرزوی من در این دنیاست. البته خودت بهتر می دونی كه تو هم برای من مثل شهاب،

عزیزی، امّا فعلاٌ حرف من روی شهابه. راستش من خیلی سعی كردم تا او از من جدا نشه و پیش من بمونه و باهام مثل

یك رفیق ویك پسر واقعی باشه، امّا متاْسفانه هر چی بیشتر تلاش كردم، كمتر مؤفق شدم. شهاب دو سه سالی هست كه

از من جدا شده و سراغی ازم نگرفته. اون برای خودش خونه زندگی، كار و سرگرمی درست كرده. گویا درسش هم رو

به اتمامه. »

حاج رضا بار دیگر استكان را برداشت، آهی كشید و سری تكان داد، گویی می خواست زخم های كهنه ای را باز كند.

یلدا دختر باهوشی بود، امّا هنوز نتوانسته بود رابطه ای منطقی بین حرف های حاج رضا و خودش بیابد.

دوست داشت میان كلام حاج رضا بدود و بگوید كه، « حاج رضا تو رو خدا برید سر اصل مطلب!»

حاج رضا آخرین هورت را كشید... استكان روی میز آرام گرفت، ادامه داد:« اون خیلی تو فكر رفتن به خارج بود، امّا

من همیشه مانعش می شدم. ازم خواست برایش خونه بخرم تا ایران بمونه. منم خریدم. از آخرین باری كه اومد اینجا و

مثل همیشه قهر كرد و دیگه نیومد، باز دلم راضی نشد تنها رهایش كنم و همیشه مواظبش بودم.

تازگی ها هم شنیده ام كه دوباره فكر خارج رفتن رو توی سرش انداخته اند!»

ـ از كجا می دونید؟!

ـ با یكی از دوستانش یك شركت ساختمانی زده اند، پسر خوبیه، از اون شنیده ام!

راستش اصلاٌ دلم نمی خواد از این جا بره. دلم می خواد آخرین شانسم رو برای نگه داشتنش امتحان كنم و در این راه

تو باید كمك كنی.

حاج رضا لحظه ای ساكت شد، صاف نشست و با قاطعیت گفت:« یلدا، تمام امید من به توست!»

یلدا پاك گیج شده بود  و به چشم های آبی و بی فروغی كه مثل دریای مه آلود در تلاطم بودند و مضطرب . منتظر او را

نگاه می كردند، خیره شد و شانه ها را بالا داد و با تعجب پرسید:« امّا من چه كاری ازم ساخته است؟!»

حاج رضا كه گویی در خواب حرف می زد، بی اراده گفت:« اگر موافقت كنی با شهاب ازدواج كنی.»

یلدا آن په را كه می شنید باور نمی كرد و با ناباوری گفت:« حاج رضا چی می گین؟! دارین شوخی می كنین؟»

ـ نه، یلدا جان! من كاملاٌ جدی گفتم، امّا اجازه بده همه ی حرف هام رو بزنم، بعد نظرت رو بگو.

چهره ی یلدا به سفیدی گرایید، ضربان قلبش تند شده و درونش لحظه به لحظه متلاطم تر از پیش می شد و به این فكر

می كرد كه، « پس حاج رضا این همه مهر و محبت نثار من كرده به خاطر پسرش؟! یعنی از روزی كه منو به این خونه

آورد، چنین قصدی داشت؟! پس منظورش از سرپرستی من تربیت عروس آینده اش بود؟!» از حاج رضا بدش اومد.

احساس حماقت می كرد. فكر می كرد بدجوری گول حماقت های حاج رضا رو خورده. نگاهش به قندان روی میز، سرد

و ثابت مانده بود و با گوشه ی روسری اش ور می رفت.

صدای ملایم حاج رضا او را به خود آورد كه می گفت:« می دونم داری به چی فكر می كنی! امّا دخترم تو داری اشتباه

می كنی. من تو رو از بچه های خودم بیشتر دوست دارم. به خدا قسم مدت هاست به عواقب و جوانب این قضیه فكر

كرده ام تا تونستم این پیشنهاد رو بهت بدم. شاید فكر كنی كه می خوام به خاطر پسرم زندگی تو رو تباه كنم! امّا اگر

ذره ای به ضرر تو بود، اصلاٌ این موضوع را مطرح نمی كردم. دخترم، می دونم كه موقعیت های خوب برای تو زیاده،

امّا من شهاب رو بزرگ كرده ام و می دونم كه پسر خوبیه و زمینه هایی در وجودش هست كه اگر انگیزه ای برای

شكوفا كردنش داشته باشد، می تونه بهترین مرد برای زندگی با تو باشه.

من می خوام كه تو این انگیزه رو برای اون ایجاد كنی. می خوام كه با رفتار و كردارت اونو به راه بیاری. تو نجیب و

مهربونی، تحصیل كرده ای، پر از حوصله ای، پر از شور و نشاط و هیجانی. تو پر از احساسات پاك و خدایی هستی،

دوست دارم تو عروسم باشی و باعث پیوند من و شهاب شوی.

آرزوی من اینه كه تو و شهاب رو خوشبخت ببینم. من دوست دارم... »

حاج رضا نفس عمیقی از ته دل كشید و ادامه داد: « من دوست دارم شما دو نفر رو در كنار هم خوشبخت ببینم.

به خدا قسم اگر ذره ای درباره ی خوبی های درونی شهاب و ذات او شك داشتم، هرگز اینو از تو نمی خواستم.

هرگز نمی خواستم كه حتی فكری هم در این باره بكنی، امّا عزیزم، با همه ی این ها كه شنیدی، من قصدم از این

پیشنهاد چیز دیگری است. یعنی اصلاٌ این ازدواج مثل ازدواج های دیگه نیست و من شرایط خاصی برای این امر در

نظر دارم كه اگر همه ی این پیش بینی های من درباره ی شهاب و همین طور درباره ی زندگی تو و اون و خوشبختی

شما اشتباه از آب درآمد، تو هرگز ضرر نكنی.»

یلدا نمی دانست چه خبر است، سخت درهم و متحیر بود! انگار دیگر حرف های حاج رضا را نمی شنید. حس می كرد از

درون فرو می ریزد، حتی توان كوچكترین حركت را ندارد. توی دلش یقین داشت كه جوابش به حاج رضا هرگز مثبت

نخواهد بود، امّا با این همه دلش برای حاج رضا می سوخت. دلش برای آن چشم های منتظر كه ملتمسانه او را می

ـ نگریستند و یك دنیا آرزو و امید را در خود داشتند، می سوخت. یلدا فكر می كرد كه حاج رضا خودش را گول می زند

و با این همه نقشه ها و خیال بافی ها هرگز نمی تواند دوباره صاحب پسرش بشود. او در مورد چیز هایی از پرونه خانم

و مش حسین شنیده بود و با این كه هرگز او را ندیده بود، شخصیت خشن و گستاخی را برای او در ذهنش ساخته بود.

حاج رضا گفت: « یلدا جان، خیلی ساكتی، بگو چه فكری داری؟»

یلدا خودش را جمع و جور كرد، سعی كرد افكارش را جمع و جور كند، به حاج رضا نگاه كرد و گفت: « والله، چی

بگم؟! واقعاٌ نمی دونم چی بگم؟! راستش حرف های شما برام خیلی عجیب و غیر منتظره بود. اگر واقعاٌ حرف دلم رو

بخواهید، اینه كه نمی تونم اصلاٌ به این قضیه جدی فكر كنم. حاج رضا، شما به گردن من خیلی حق دارید. من در حال

حاضر هر چی دارم، از شما دارم، امّا خواهش می كنم اینو از من نخواهید. من اصلاً به ازدواج فكر نمی كنم.

در ثانی لگر بر فرض محال بخواهم، می گم فرض محال، نمی تونم به پسر شما فكر كنم. چون اصلاٌ اونو نمی شناسم!

حتی تا حالا اونو ندیده ام و نمی تونم تنها به چیز هایی كه شما از اون برای من می گین، اكتفا كنم. از همه ی این ها

گذشته با چیز هایی كه راجع به اون شنیده ام، فكر نمی كنم كه بتونید اون رو هم راضی به این كار بكنید!. »

یلدا سعی داشت عصبانیت خود را پنهان كند و سعی كرد آن چه را كه در دل دارد، طوری به حاج رضا بگوید كه او را

نیازارد.

حاج رضا بی رمق، با لب های خشكیده و چشم های خسته به یلدا نگاه می كرد، انگار دیگر توان حرف زدن نداشت.

امّا گفت: دخترم، من تورو می فهمم. تو دختر عاقلی هستی، در این شكی نیست، امّا عزیزم تو بذار من همه چیز رو

برات توضیح بدم، بعد مخالفت كن. اصلاٌ بگو ببینم یلدا جان، الآن دقیقاٌ چند سالته؟! »

یلدا جوابی نداد، انگار می دانست مقصود حاج رضا از این سؤال چیست.

حاج رضا دوباره مصرتر از پیش پرسید: « واقعاٌ دارم می پرسم، یلدا جان! الآن دقیقاٌ چند سالته؟! »

یلدا كمی جا به جا شد، انگار تازه داشت توی دلش حساب می كرد چند سالشه، بعد با كمی فكر گفت:« 23 سالمه! »

گویی چشم های حاج رضا باز شدند، لبخندی زد، به صندلی تكیه داد و گفت: «بابا جان، پس برای خودت خانمی شده ای

من همه اش فكر می كردم كه یلدای من بچه است، امّا غافل از این كه خانم كوچولوی ما دیگه بزرگ شده... »

حاج رضا بلند تر خندید و ادامه داد: « ... و داره از ازدواج فرار می كنه! »

خنده اش بی رمق بود. یلدا هم خندید، انگار خودش هم از یاد آوری سن و سالش متعجب شده بود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 تیر1389ساعت 15:36  توسط آسا